The first 171 lines.
کفشها بر روی آسفالت (سه داستان برای کودکان)
داستانِ اول: زوریتسا
گروه ترجمه: MR.Potato
کارگردان: بوسکو ووسینیتسچ
صبح بخیر
" مهد کودک "
زوریتسا؛ من عجله دارم تو دیگه خودت میتونی بری داخلِ مهدِ کودک
مثلِ هر روز صبح امروزم یکی از معلما منتظرته.
هاپو! هاپو!
هاپو!
چخه
" بلیطهای لاتاری را از اینجا بخرید"
وای! میخوای همهی کیکای مغازه رو بخوریها.
صب کن! من کمکت میکنم.
- برای من لطفن ماست و بیسکوییت - حتمن قربان.
میخوای حسابی اون شیکمِ کوچولوت رو پر کنی؟نه؟
صورتحساب لطفن.
- خب حسابِ شما شد چهلتا و برای کوچولو هم ... - کدوم کوچولو؟
- دخترِ کوچیکتون منظورمه. - من اصن تا حالا ندیده بودمش.
چی؟
بادومزمینی و دونهی کدو! بادوم زمینی و دونهی کدو!
بادومزمینی و دونهی کدو! بادومزمینی و دونهی کدو!
" ناما: مرکزِ خرید"
- اینو برمیدارم. - یه لحظه صبر بفرمایید.
تقدیمِ شما.
ممنونم قربان.
آها... پس تو بودی که اینطرفا ول میچرخیدی.
نباید به اسباببازیها دست بزنی.
مامانت کجاست؟ ها؟
ما...ما...مامان.
آره. مامان. مامانت کجاست؟
چی؟ مامانت اینجا نیست؟
یه بچهی دیگه گم شده و حالا نگرانیهاش رو دوباره باس من بکشم.
ماریا.
برو و تو بلندگو اعلام کن که یه بچهی کوچیک تو این واحد گمشده.
" توجه کنید لطفن. یک دختربچهی کوچک در قسمتِ اسباببازیها گم شده است"
" ورود سگ ممنوع است"
" باغ وحش"
این بچهی کیه؟
کسی این بچه رو میشناسه؟
پس گمشدی؟ آره؟
اسمت چیه بچهجون؟
- زوریتسا. - زوریتسا؟ اسمِ قشنگیه.
نترس گلم. میرم که مامانت رو پیدا کنم.
این سگِ توئه؟
خب سگا اجازه ندارن که اینجا باشن. نمیدونستی؟
من برم سگتو ببندم.
حالا بیا با هم بریم این ور.
حالا اینجا بشین. من خودم باقی کارارو انجام میدم.
استیو. حواست به این بچه باشه. من میرم به پلیس گزارش بدم.
" استخر شنا برای کودکان"
نگاش کن! تو ساحل لباس پوشیده.
آهای ترسو. بپر تو. بیاید بندازیمش تو آب.
نه! نه! نمیخوام!
یک...دو...
چه غلطی میکنید؟ بیا این ور! خجالت بکشید.
وقتی باباننهها مراقبِ بچهها نباشن همین میشه دیگه.
حالا بدو برو پیشِ مامانت.
برو دیگه. بجمب.
نمیخوای بری؟ ها؟ خب بیا با هم بریم مامانت رو پیدا کنیم.
- ورود سگا به اتوبوس ممنوعه. - چی؟این که فقط یه توله است.
به هر حال ممنوعه؛ چه بالغ و چه توله.
بلیطهاتون لطفن.
آهای... صب کن... درو باز کن.
" مهدکودک"
هاپو! هاپو!
هاپو! هاپو!
زوریتسا!
مامانی!
مامانی اونجا یه فیلم بود.
- یه مردی هم بود با عروسک. - کدوم مرد؟
- یه مرد دیگه...
یه ساختمون هم بود که تا آسمونا رفته بود.
بعضی از بچهها هم...
داستانِ دوم: بیحوصله
عوامل
کارگردان: زدوراوکو راندیچ
- نیگاکن؛ پروفا داره رد میشه. - کی؟ -پروفا - آها
آهای... چرا این کارو کردی؟
کی؟
من؟ خل شدی.
ههه! پروفا تو چهار تا چشم داری و هنوز هم هیچی رو نمیبینی.
فقط ترسوها از پشتِ سر حمله میکنن.
کی ترسوئه؟ منظورت من بودم؟
دلت دعوا میخواد؟
ترسیده!
ولش کنید بابا.
- یالا پروفا! نمیخوای دعوا کنی؟ - بیخیالِ دعوا شید...
اونور یه خبرایی هست.
- چی کار دارن میکنن؟ - نمیبینی؟ دارن سگا رو جمع میکنن.
- میچو؟ این هاپو رو از کجا گیرآوردی؟ - هاپوی خودمه.
دروغ میگی.
منو نزن.
- هاپوم رو بده. - عمرن.
- به بین میگم. - خب؟
- میزنتت. - بین سوسکه.
من و لازیتسا دیروز حسابی زدیمش.
- الان دیگه میکیتسا باهاشه. - هاپو رو بده من میگم.
نمیدیش به من نه؟
" سرپرست"
حالا نشونت میدم.
پس تو بودی که زنگِ درِ منو میزدی ها؟
هم زنگِ منو زدی و هم این سگِ کثیف رو آوردی که همه جا رو گند بکشه؟
- ببین چه کثافتی شده. این جونور رو از کجا پیدا کردی؟ - این هاپوی خودمه.
همین الان بندازش بیرون.
- حق نداری بندازیش بیرون. - منو گاز میگیری هاع؟
به مامانم میگم...
اگه یه بارِ دیگه بیاریش داخل من میدونم و تو.
- میبینمت - فعلن. - خدافز
هی بچهها!
چی رو پنهون کردی؟
- وای چه نازه! - چه پوزهی زشتی داره.
- ولگرده! از دستِ اونایی که سگ جمع میکردن فرار کرده. - نیگا چی گوشاش زشته.
نگاهش خیلی غمگینه.
از صبحونهات چیزی مونده؟
- من که همشو خوردم. - شما که بله! میتونی صبحونهی همهی مارو هم بخوری'
من یه چیزایی دارم.
هی! اسمش چیه؟ اصن سگِ کیه؟
- این دیگه سگِ منه. پس چرا اون پشت مخفیش کردی؟
ساکت! نمیخوام خانم ناستا چیزی بشنوه.
- خانم ناستا - انداختش بیرون تو خیابون.
خیلی کارش زشت بود. الان نگران نباش دیگه.
- دیگه نباید سگو بندازه بیرون. - درسته - بسه دیگه.
- من فک میکنم که باید این هاپو رو نگه داریم. - هاپوی منه.
چرا مالِ تو باشه؟ تو که یه گربه داری؛من نگهش میدارم.
چرا تو؟ اصن بذار یه مالِ عمومی باشه.
خب باید یه اسمی براش انتخاب کنیم.
برق...پیکان...پکی...رعد
- جکی - نه.
- من میدونم:بیحوصله - خوبه - اسمِ خوبیه.
- خب کجا باید قایمش کنیم؟ - پایین تو زیرزمین.
اما اونجا که موشا هستن.
- پس ببریمیش بالا تو زیرشیروونی. - اونجا خیلی خوبه. - بزن بریم.
پروفا! میچا رو ببر خونه.
- بیاید موش بندازیم تو خونهاش. - آره.
- انقدر جیغ میکشه تا بترکه. - خیلی هم خوب.
صب کنید! من یه فکری دارم.
به این تابلو نگا کنید.
" دقت داشته باشید که فرزندانتان واکسنهایشان را به موقع بزنند"
- چی کار میکنی؟ - به تو ربطی نداره؟
ببین چه شهرِ شامی درست کردی.
بذار بابامان بیان خونه...
عجب دهن لقی هستی تو دیگه. همینه که هیچکی خوشش نمیاد از تو.
هیچم برام مهم نیست.
- عجب داداشِ بیخودی هستی تو. - منم میرم دوستای دیگهای پیدا میکنم.
پس چرا تا الان پیدا نکردی؟ همیشهی خدا تنهایی.
به همه میگم که تو یه خائنی!
کی خائنه؟
" بیحوصلهی ما رو پس بدید"
" بوووو! سگگیرِ خونه"
بیا اینجا.
مراقب باش! پستچیه.
بووو! سگگیرِ خونه!
دیگه شورشو درآوردن. اراذل!
" تو «بیحوصله»ی عزیزِ ما رو کشتی"
حالا حسابتو میذارم کفِ دستت. کی این تابلوها رو نوشته؟
نمیدونم خانم ناستا بذار من برم. من نبودم. به خدا قسم.
پس کی بود؟ گمشو برو!
ببین توی زپرتی منو به چه روزی انداختی؟
نیگا تخمِ جن! همهاش تقصیرِ توئه.
چخه.
آهای! سیس! بیحوصله برگشته. - کی؟ بیحوصله؟
- میچو! بیحوصله برگشته. - دارم میام.
بدو! منتظرِ توئیم.
- بیحوصله برگشته. - بیحوصله عاشقِ ماست.
- ولگردِ کوچولو - بیحوصله جزو اموالِ عمومیه. هممون باید مراقبش باشیم.
بیا دیگه. یکم نازش کن.
باید از دستِ خانمِ ناستا مخفیش کنیم.
بریم زیرزمین. بدو.
-صب کن - چیه؟
" هاپوتون رو نگه دارید؛ فقط تمیز باشه"
No comments yet. Be the first to leave one.