The first 200 lines.
نوشته قراره بياد سراغم
کسی که امپراتور و اويی سئون بهش اعتماد دارن
(کاپیتان وو دال چی* (*محافظ سلطنتی - داره میاد اینجا؟ -
اینطور به نظر میرسه - همراه بقیه محافظین؟ -
...شاید
چیزی شده؟ چی میشنوی؟
با اینکه ممکنه کُشته بشه بازم میخواد بیاد اینجا؟
چندتا مزاحم داریم
فکر نکنم اینجا دیگه مزاحمی داشته باشیم
همین الان...نگهبانها رو دو برابر کردم
مستقیم بهمون حمله نکرده !و سعی هم نکرده بی سروصدا کارشُ بکنه
اون عوضی میخواد از خونه من دزدی کنه
قربان
چیزی نمیشنوی؟
..بین اون مزاحمهایی که فرار کردن اون پسره نبود؟
همونی که چشمهای قشنگی داره
بریم
مثل اینکه گی چئول خیلی هیجانزده شده
ما هم باید بریم و ببینیم چی شده
یعنی اون بخاطر اینا اومده بود؟ .. نه
!بله
اون حتما داره دنبال این میگرده
حالا چیکار میکنی؟
میخوای برم و پیداش کنم؟
چطوره برنامه امشبُ به تأخیر بندازین؟
همیشه تو چنین روز و همچین وقتی میریم اونجا
پس امکان داره..اونم اینو بدونه
حتما میدونه
...پس میخواد وقتی اینجا نیستی برای دزدی بیاد؟
بذار ببینم..اون باهوشتر از این حرفهاست
یعنی واقعا میخواد در نبود من اینو بدزده؟
اینطوری که اصلا جالب نیست
کارمون همین بود؟
فکر کنم. اون گفت که فقط باید وانمود کنیم میخوایم مخفیانه وارد اونجا بشیم. مگه همین کارُ نکردیم؟
!وانمود کردیم دیگه
خُب...بعدش چیکار کنیم؟
ایش، چه میدونم! مگه وقتی اینو گفت خودت اونجا نبودی؟ من از کجا باید بدونم بعدش چیکار کنیم؟
...اه، واقعاً که
اون عوضی..میخواد که خودم این کتابُ براش ببرم
،میخواد وقتی این کتاب همراهمه مخفیانه به دیدنم بیاد
منظورت چیه؟ پس اون مزاحمهای قبلی کیا بودن؟
یعنی یا باید اینو براش ببرم یا اینکه مجبورم خودمو برای دزدیده شدنش آماده کنم
معلومه که ترجیح میدم خودم براش ببرم
همینجاست؟ - آره، همینجاست -
از جات تکون نمیخوری و اصلا هم خودتو نمیندازی وسط
فقط باید منتظر بمونم؟ - همونجا ساکت بمون -
حالا که اینجایی..کارتُ خوب انجام بده
اگه اتفاقی هم برای من افتاد خودتُ مخفی کن
آخه برای چی؟
اگه ساکت همونجا بمونی، خودت میفهمی - چیو؟ -
وقتی کارم تموم شد، تو باید یه چیزی رو پیدا کنی
بعد هم باید بری و اونو به یه نفر تحویل بدی
فهمیدی؟
اون کجاست؟ کاپیتانت الان کجا رفته؟
مگه همیشه مثلِ کنه بهش نمی چسبیدی؟ پس حالا تنهایی اینجا چیکار میکنی؟
بهم گفت دنبالش نرم، منم نرفتم
!کجا رفته؟ کجا رفته؟
:.:Mikiya:ترجمه و زيرنويس : میکیا:.:.
خیلی وقته منتظرمی؟ - خودتون تنهایی اومدین؟ -
اگه خودم باهات مبارزه نکنم که
ممکنه از مُردن پشیمون بشی
شنیدم با اینکه میدونی امکان داره کُشته بشی بازم اومدی سراغم
پس یعنی هنوزم در قصر جاسوس دارین؟
چرا برای دیدنم..جونتُ به خطر انداختی؟
..فکر نمیکنین جونمُ به خطر انداختم فقط به این خاطر که شما رو بکُشم؟
چرا اینقدر دلت میخواد منو بکُشی؟
شنیدم در حال حاضر گروهی آدمکش در گائه کیونگن
حدس میزنم شما ازشون خواستین که به اینجا بیان - درسته، من ازشون خواستم -
یعنی میخواین تمام کسانی رو که قراره بخاطر امپراتور به اون مراسم برن، بکُشین؟
بله، میخوام همین کارُ بکنم
حتی اگه تعدادشون..صدها نفر باشه؟
اصلا نمیدونستم اینقدر هم احساساتی هستی
با همچین شخصیتی چطوری شد که یه جنگجو شدی؟
با گرفتن جون اینهمه آدم، واقعا به چی میخواین برسین؟
چرا خودت حدس نمیزنی؟
یعنی هدفتون از این کارها اینه که امپراتورُ مجبور به اطاعت از خودتون کنین؟
خُب..اینم بخشی از اونه
ولی فقط این نیست
...شاید
درست فکر میکردم
کدوم فکر؟
که اگه شما رو بکُشم زندگی تو این دنیا، خیلی بهتر و راحتتر میشه
خیلی خُب، حالا نقشه ات چیه؟
اگه برای دیدنم حاضر شدی جونتُ به خطر انداختی پس حتما باید نقشه ای هم داشته باشی
ازش منصرف شدم - برای چی؟ -
اگه نقشه ای داشته باشم مفهومش اینه که به هر قیمتی شده میخوام زنده بمونم
ولی برای اینکه همچین احساسی داشته باشم شما بیش از حد قدرتمندین
پس واقعا میخوای بمیری؟
قبلش بذارین سؤالی بپرسم - چیه؟ -
کتاب اویی سئون...الان همراهتونه؟
همراهمه
همین کافیه
!تمومش کنین
اویی سئون - !تو هم همینطور -
جلو نیا
،هر دوتون تمومش کنین همینجا بس کنین..خواهش میکنم
...اون چاقو خیلی خطرناکه، بدینش
"من..."دکترِ خدام
خیلی خوب میدونم که چطوری و کجا باید این چاقو رو فرو کنم تا راحت بمیرم
خیلی خُب...یعنی میخواین خودتون رو بکُشین؟
نکنه تو میخوای منو بکُشی؟
:پس به این سؤالم جواب بدین کِی قراره بمیرم؟
حداقل باید به این سؤال جواب بدین تا برای گذشتن از جونتون، دلیلی داشته باشم
چهار...چهار سال
حدودِ..پنج سالِ دیگه
اونوقت کی منو میکُشه؟
یعنی حتی بعد از مُردنم هم..همین امپراتور بر تخت سلطنته؟
همینطوره - پس اون کسیه که منو میکُشه -
ازم پرسیده بودی که هدفم چیه؟
الان میخوام...امتحان کنم ببینم !میتونم آینده ای که بهم گفت رو تغییر بدم؟
...اگه تونستم
،سرنوشتی که در آسمان برام نوشته شده رو تغییر بدم
اونوقت باید درمورد خیلی چیزها با هم حرف بزنیم
پس تا اون موقع، لطفا خوب مراقب خودتون باشین
فکر کردین چیکار دارین میکنین؟
چرا اومدین اینجا؟ چطور تونستین روی گردن خودتون یه چاقو بذارین؟
میخواستین خودکُشی کنین؟ - !کسی میخواست خودشو بکُشه، تویی -
گفته بودی که نمیتونی شکستش بدی
پس حالا چِت شده؟ یعنی اگه اینطوری بمیری همه چی درست میشه؟
!واقعا نمیدونم چرا فقط به خودت فکر میکنی؟
تو هم میدونستی که عالیجناب دوک سئونگ هیچوقت دست از سرم برنمیداره، نه؟
ولی من سعی کردم خودم تنهایی فرار کنم و به تو هم گفتم که نیازی بهت ندارم و کاری به کارم نداشته باش
برای همینم تو چاره ای جز این مبارزه مسخره پیدا نکردی؟
،اگه اینجا کُشته میشدی اونوقت من باعث مرگت شده بودم
...با اینکه خوب میدونستی چی به سرِ بقیه میاد
!واقعا که خیلی خودخواهی
این کارُ نکن
نباید اینطوری بهش دست بزنی
فکر کنم دستت دچار سرمازدگی شده باشه
پس تا وقتی بهتر نشده، اصلا تکونش نده
اگه تو آب گرم بذاریش..خیلی خوبه
متوجه شدم
فکر میکردم، این ساده ترین کاریه که میتونم بکنم
میخواستم سعیمُ بکنم، اگرم که نشد اونوقت ولش کنم
همه عمرم همینطوری زندگی کردم
،از حالا به بعد دیگه اینقدر راحت جونمُ به خطر نمیندازم
هیچوقت
..پس دیگه
گریه نکن
مگه نگفته بودم از قدرتون استفاده نکنین؟
اگرم مجبور شدین فقط باید برای مدت کوتاهی باشه؟
مگه نمیتونستین بدون استفاده از تمام قدرتون با اون وو دال چی مبارزه کنین؟
نکنه...اون عوضی واقعا قویه؟
یعنی اونقدر قدرت داشته که مجبور شدین همه نیروتون رو به کار ببرین؟
سلسله ي يوان ديگه زياد دوام نمياره
سلسله ي يوان نابود ميشه و به جاش سلسله ي مينگ بر کشور حکومت ميکنه
!جناب گی چئول الان یادم اومد قراره چه جوری بمیری
ولی...اصلا بهت نمیگم
میدونی چرا؟ چون ازت خوشم نمیاد
اون گفت چهار یا پنج سالِ دیگه
این سلسله مینگ از کجا پیداش شده؟
کِی...چطوری؟
یعنی میتونم چیزی رو که از قبل مقدر شده تغییر بدم؟
چرا که نه؟
اگه امپراتور فعلی کسیه که منو میکُشه خُب عوضش میکنم
اگه این کشور قراره به من صدمه بزنه خُب اونم عوض میکنم
اگه خدایان بخوان که اتفاقی برام بیفته اونوقت اونها رو هم عوض میکنم
خیلی خُب، من تصمیمو گرفتم
دیگه نمیخوام فرار کنم
واقعا تصمیم درستیه - پس اگه نخوام فرار کنم، چیکار باید بکنم؟ -
به جز جنگ و جدل با اون، هیچ کاری از دستم برنمیاد اینطور نیست؟
،نمیشه آروم همینجا بمونین نه فرار کنین و نه بجنگین؟
نه، نمیشه. من که نمیتونم فقط یه گوشه بشینم و همین جور اَلکی وقت بگذرونم
..واقعا نمیتونم..برای همینم چویی یانگ
بله؟
دوست داری...با هم شریک بشیم؟
بله؟
من میخوام دفترچه امو که پیش گی چئوله ازش پس بگیرم
تو هم میخوای درمقابل اون از امپراتور محافظت کنی درست نمیگم؟
فعلا همینطوریه
ولی فکر نمیکنم اون به همین راحتیها دفترچه امو پس بده
ولی اگه امپراتور اونقدر قدرتمند بشه که گی چئول رو مجبور به اطاعت از خودش بکنه
اونوقت منم میتونم به دفترچه ام برسم، نه؟
در اصل، هر دومون یه هدف داریم پس میتونیم با هم شریک بشیم
«یه بار با من بگو: «شریک
یعنی نمیخوای زبون آسمونی رو یاد بگیری؟ شریک»، تلفظشم که اونقدرام سخت نیست»
ولی..این کلمه چه معنی ای میده؟
کسایی که یه هدف دارن و برای رسیدن بهش، در کنار همدیگه میجنگن
در کُل، همین معنی رو میده
اول، یه کم بشین - بله؟ -
من جونتو نجات دادم، این یه کارم نمیتونی برام بکنی؟
ولی..برای شریک شدن یه سِری شرط و شروط لازمه
اول - همه چیزُ به همدیگه میگیم
،مثلاً اگه خواستی منو جایی ببری باید بهم بگی کجا و اینکه چرا باید برم اونجا
الان میخوام ببرمتون پیش امپراتور تا ازشون در خواست کنم که اجازه بدن در کنار ملکه، از شما هم محافظت بشه
همینه، کارت خیلی خوبه
و شرط دوم - شرکا باید مراقب همدیگه باشن
گفتین..همدیگه؟
بهت که گفتم، ما باید در کنار هم بجنگیم
تو نمیتونی بدون اینکه به من چیزی بگی بری و خودت تنهایی با یه نفر بجنگی
!باشه، متوجه شدم. ولی..شما هم همینطور
بدون اینکه به من خبر بدین، لطفا جایی نرین
قبوله، بیا با هم دست بدیم
..مگه نگفته بودین فقط موقع احوالپرسی و خداحافظی با کسی دست میدین؟
«خیلی خُب، از حالا بیا با هم کارمونُ شروع کنیم» بعد از گفتن اینم با هم دست میدیم، بیا
تو دست منو میگیری و اینطوری بالا و پایین تکونش میدی. هوم؟
مگه..نگفتین باید به همدیگه کمک کنیم؟
معلومه! من مراقب تو اَم و تو هم مراقب منی به این میگن شراکت
پس..میشه اول مراقب آبرویِ من باشین
شنیدم به تنهایی از اینجا رفته بودین
No comments yet. Be the first to leave one.