The first 200 lines.
بنابراين... تو فکراتو کردي؟
از پسش برمياي؟
چرا که نه؟
.فقط يه چيز، اون کارش خيلي درسته
.حداقل سعي کن يکم بخوابي
.اگه جاي تو بودم، لب به کنياک نميزدم
.ما ساعت پنج مياييم دنبالت .در اونصورت سه ساعت وقت داري
.تو اينجا خواهي بود
.من بخاطر کشته شدن اونقدر ها هم ناراحت نمي شم
اما ميدوني چقدر واسم سخته که .کله سحر از خواب پا شم
.شب بخير- .شب بخير-
من اينبار نگرانم، استفان با .بد آدمي واسه مبارزه طرف شده
در عجبم وقتي که ما برمي گرديم .اون اينجا باشه
کيه؟- .برند-
.صبح بخير ، آقاي برند
.خوشحال باش، جان
اين يه تعهديه که من .هيچ تمايلي براي نگه داشتنش ندارم
عزت و شرف يه تجمله که .فقط انسان هاي اصيل از پسش برميان
...وسايلم رو جمع و جور کن
هر چيزي که فکر مي کني براي يه .اقامت نامعين لازمم ميشه
...يه تاکسي اون پايين منتظرمه
،تا حدود يه ساعت ديگه .من از در پشتي ميرم بيرون
.متاسفم .براي ديدن قيافه اونا اينجا نخواهم بود
اين نامه همين امشب اومد؟
ميشه يکم قهوه با کنياک .واسم بياري
،زماني که تو اين نامه رو ميخوني .ممکنه من مرده باشم
،حرفاي زيادي براي گفتن بهت دارم .اما زمان کمي براي اين کار
آيا مي تونم بفرستمش؟
.نميدونم
بايد همين الان قدرت نوشتن رو پيدا کنم .قبل از اين که خيلي دير بشه
و همانطور که مي نويسم، ممکنه روشن بشه ...اتفاقاتي که بر ما رفت
دلايل خودش رو داشت... .وراي درک و فهم ناقص ما
...اگه اين نامه بهت برسه
...خواهي فهميد چطور از آن تو شدم
،زماني که تو نميدونستي من چه کسي بودم .ويا حتي اينکه وجود دارم
.من فکر مي کنم هرکسي دو تولد داره ...روزي که بطور طبيعي متولد ميشه
.و روزي که زندگي آگاهانه اش آغاز ميشه
در خاطر من هيچ چيزي روشن و يا واقعي ...نبود، قبل از آن روز بهاري
وقتي که من از مدرسه برگشتم و يک .گاري بارکش رو در مقابل ساختمانمون ديدم
...در مورد همسايه جديدمون کنجکاو شدم
. که صاحب اين اشياي زيباست ...
!ليزا! بيا داخل، ليزا
همين الان بيا داخل، ميشنوي چي ميگم؟
!ليزا
.بله، مادر
کي قراره اونو تميز کنه؟
.نکنه من
.آره، من کلي کار دارم
.بهتره يه طناب ديگه بياري- ها؟-
.بهتره يه طناب ديگه بياري- .باشه-
.يه طناب ديگه بيار
اين آخرين بارمه که اثاثيه ي يه .نوازنده رو جابجا مي کنم
چرا اون بايد پيانو بزنه؟ چرا فلوت نزنه؟
اينا بايد کجا برن؟
چي؟
.توي اتاق مطالعه
.ممنون
ليزا، اون بيرون داري چکار مي کني؟
.بيا داخل
،من اون روز تورو نديدم .و همچنين براي چندين روز پس از اون
.اما ميتونستم به نواختنت گوش بدم
.آرزو دارم اون سروصدا رو تمومش کنه
.سروصدا نيست
.سر منو شيره نمال- .اين نواختن آقاي برنده-
تو به اون ميگي نواختن؟- ...ساکت-
چند سالشه؟
کي؟
!اون
.نميدونم .فکر کنم حسابي پير باشه
.آه
پسري رو که بيرون مدرسه باهاش حرف ميزدم ميشناسي؟
همون استخونيه با موهاي زرد و .دماغ دراز
هموني که توي همسايگي خوار و بار فروشي .زندگي ميکنه
ميخوام يه کارايي درموردش بکنم .اگه اون کاري نکنه
.کارايي که ميکنه .درست وسط خيابون
.ممنونم، جان. امشب ديروقت ميام خونه .لازم نيست منتظرم بموني
.ممنون
.صبح بخير
.ليزا! چرا انقدر صورتت قرمز شده
!تو از خجالت رنگ عوض مي کني
!حسابتو مي رسم
.درسته، من از خجالت سرخ شده بودم
و شايد براي تو متوجه شدنش ...کار سختي بود
،از اون لحظه به بعد .من عاشقت شده بودم
،در کمال آگاهي .من شروع به آماده کردن خودم براي تو شدم
،من لباس هام رو تميز نگه ميداشتم .تا من مايه خجالتت نشم
...پايين، دو، سه، چهار
.من به مدرسه رقص رفتم
،من ميخواستم برازنده تر بشم .و بخاطر تو آداب خوب رو ياد بگيرم
...پايين... دو، سه، و يک، دو، سه
...و يک، دو، سه
و همينطور ميخواستم چيزهاي بيشتري درمورد تو ...و دنياي تو بدونم
من به کتابخونه رفتم و زندگي موسيقيدانان... .بزرگ گذشته رو مطالعه کردم
اگرچه من نميتونستم به ،کنسرت هاي تو بيام
راه هايي براي شريک شدن در موفقيت هات... .بدست آوردم
،و با گذشت چندين ماه .من دوستانت رو بيشتر مي شناختم
.خيلي هاشون زن بودن. اغلبشون
!ليزا
!ليزا
ليزا، کجايي؟
نميخواي شامت رو تموم کني؟
.معذرت ميخوام، مامان
تنها چيزي که بخاطرشون زندگي مي کردم .اون شب هايي بود که تو تنها بودي
و من اين طور خيال مي کردم .که تو داري براي من مي نوازي
...اگرچه تو نميدونستي
تو شادترين ساعات زندگيم رو به .من هديه مي کردي
.و بعد روز بزرگي براي من فرا رسيد
.در ساختماني که ما درش زندگي مي کرديم
.پنج شنبه روز تميز کردن فرش ها بود
!زودباش، بيا بريم کمکش کنيم .آه، من بايد مال خودمو تميز کنم
.من بعد از اون واست انجامش ميدم !بيا
!يادت باشه چه قولي دادي
!يادم مي مونه
.فرش قشنگ فرش قشنگيه، مگه نه؟
.آه، اين فقط يه فرشه- .آه، تو نميدونستي-
بگو، واسه چي اين کارو ميکني؟
.ساکت! صداتو ميشنوه .آه، اون نميتونه حرف بزنه
خوب، ميتونه که بشنوه، نميتونه؟ .بيا
.قابلي نداشت
.بيا، ليزا
.من الان ميام پايين
ميخواي چکار کني؟
.برو پايين، منم ميام
ميخواي چکار کني؟
برو پايين، وگرنه خودم از پله ها پرتت .مي کنم پايين
ديوونه شدي؟
.ليزا
اون بالا چکار مي کني؟
.بيا عزيزم، يه چيزي ميخوام بهت بگم
.واقعاً خبر خوبيه
،من اطمينان دارم اگه معقولانه درموردش فکرکني .واقعاً خوشحال خواهي شد
.بشين
ميتونم درک کنم تو بايد ...جا خورده باشي
وقتي من و آقاي کستنر رو .توي راهرو ديدي
شايد تقصير من بوده که قبلاً چيزي .درموردش بهت نگفته بودم
،ببين، عزيزم .مادرت واقعاً پير نيست
.اون ميتونه تحسين بعضي ها رو هم برانگيزه
.اون حتي ميتونه... خوب، عاشق يک مرد بشه
يه روز معناي اون رو .بهتر خواهي فهميد
...بعلاوه
تو ميدوني چقدر براي ما سخته که .توي اون پانسيون کوچک سر کنيم
.آقاي کستنر يه تجارت راحت داره
.در لينز... يه خياط لباس هاي نظامي
.و از من درخواست ازدواج کرده
،بعلاوه، اون مرد مهربونيه .و تورو خيلي دوست داره
،مطمئنم با کمک اون ...براي من بسيار آسون ميشه ملاقات !مادر
چيه؟
اما ما مجبوريم بريم لينز؟
بايد اينجارو ترک کنيم؟
چرا که نه؟
چه چيزي ميخواد باعث موندن ما اينجا بشه؟- !من نميام-
!من نميام- !ليزا-
موضوع چيه؟
آخه...مشکلت چيه؟
!ليزا
!من نميام
!نميام
!ليزا .منطقي باش و به مادرت بگو
!نميام ! نميام
!ليزا
.اين همراهمون به کوپه ما ميره
...بذاريد ببينم .سرجمع يازده تا داشتيم
.يک. دو. سه. چهار. پنج. شيش .هفت. هشت. نه. ده. يازده
.و چمدان ها، عزيزم
.نگران نباش عزيزم .ترتيب همه چيز رو خواهم داد
...مسئول قطار اطمينان داد چمندان ها در
...آه، يا من نيم دقيقه رو از دست دادم .يا اينکه ساعت ايستگاه جلوئه
چقدر ميشه؟
.بستگي به شما داره، قربان
به من بستگي داره؟
.يه کرون بايد کافي باشه
بهت قول دادم چمدونا سر موقع .اينجا باشند
...وجعبه ها
.يک. دو. سه .چهار. پنج. شيش
آه... اگه ما اينارو با قطار درجه سه به لينز بفرستيم رسيدنشون چه مدت طول مي کشه؟
.شايد دوهفته
.دو هفته... خيلي خوبه
...اينارو واسه قطار درجه دو بفرست
...درجه سه
.همشون درجه سه
...بله
آه... چي بهت گفتم؟
،وقتي قراه کاري رو بکني .سر موقع انجامش بده
.هميشه اينطوري بهتر خواهد بود
.سلام، ممنون
.اينارو ميتوني همينجا خالي کني
.قطارمون تا قبل از دوازده حرکت نمي کنه- .بله، عزيزم دوازده-
!غذا- .غذا؟ بله، البته-
.لطفاً هيجان زده نشو عزيزم
.من قهوه ميارم
به يکباره فهميدم که .بدون تو نخواهم توانست زندگي کنم
...نميدونستم چي در سر دارم يا اينکه
والدينم چه کار خواهند کرد وقتي بفهمند من .گم شدم
تمام چيزي که ميخواستم اين بود که يکبار .ديگه تورو ببينم
.اينکه دوباره کنارت باشم
،خودم رو به پات بندازم .بچسبم بهت، و هرگز ازت جدا نشم
.هيچ چيز ديگه اي مهم نبود، هيچ چيز
.باشه، باشه
.تويي ليزا
فکر مي کردم تا الان .بايد در نيمه راه لينز باشي
No comments yet. Be the first to leave one.