The first 200 lines.
پینوکیو
مامان، الان کجایی؟
ارشد ایل جو
چوی این ها، چرا به این زودی برگشتی؟
ببخشید، ولی یه موضوع اورژانسی پیش اومده
میشه بهم بگین مدیر سونگ کجاست؟
توی اتاق کنفرانسه
چش شده؟
واقعاً انقدر آدم پلیدی هستی؟ فکر میکنی داری چیکار میکنی؟
...اون تلفنی که میخواستی ازم بگیریش
پیامک هایی که از توش پاک کرده بودی رو بازیابی کردم
بهم توضیح بده معنی اینا چیه
سیزده سال پیش...نه حالا دیگه شده 14 سال
فکر میکردم شاید تحت تأثیر افکار عمومی قرار گرفتی و یه اشتباهی کردی
...و برای اونکارها، دلایلِ خودتُ داشتی، ولی
دلیلت این بود؟
از اون آدمایی هستی که به هر سازی رئیس پارک کوک کنه میرقصی؟
...مطمئنی که
تو واقعاً یه خبرنگاری؟
...چطور برام توضیح بده
...همه ی اون پیامک هایی که برای مدیر سونگ فرستادی
پیام هایی که درباره ی سوء استفاده کردن از کی هو سانگ براش فرستادی
بهم بگو اینا یعنی چی
بهم بگو حقیقت نداره
بهم بگو شما چنین آدمِ ترسناکی نیستی
!یا انقدر آدمِ وحشتناکی نیستی، خواهش میکنم
به جز تو دیگه کی میدونه؟
پس واقعاً اینکارها رو کردی؟ پرسیدم به جز تو دیگه کی میدونه
!چرا؟ میخوای باهاشون چیکار کنی؟
اصلاً چرا اینکارُ کردی؟
!یه بهونه ای، دلیلی، توضیحی بهم بده
یادت نمیاد بهت چی گفتم؟
خبرنگاری رو ول کن اونوقت بهت جواب میدم
کاپیتان کیم، سو بوم جو هستم
...از امروز به بعد
کار نمیکنم MSC من دیگه برای
راضی شدی؟
فکر میکنم حالا دیگه حق دارم جوابتُ بشنوم
بله، درسته
من همه ی اون پیام ها رو فرستادم
...این حادثه ی 13 سالِ پیش
زندگی رو برای یه سناتوری که توی تجارتم بهم کمک میکرد جهنم کرده بود
اون سناتور توی همه جور مشکلاتی مثلِ مسائل کارخونه
و از بین بردن زباله های شیمیایی خطرناک همه جوره، کمکم میکرد
ولی به خاطر گزارش های مسخره ای که درباره ی سناتور پخش میشد اوضاع خطرناک شده بود
...برای همین
همه ی تقصیر ها رو انداختی گردن کی هو سانگ تا اون سناتورُ نجات بدی؟
فقط باید توجهِ مردمُ منحرف میکردیم تا بتونیم ترتیب کارها رو بدیم
ولی...نمیدونستم همه چی انقدر پیچیده میشه
میفهمم از چی ناراحتی ولی کاری که من کردم دقیقاً قانون شکنی هم نبود
فقط داشتم به کسی که توی تجارت دستمُ گرفته بود، کمک میکردم
تجارت کردن مثلِ اداره ی یه مزرعه میمونه
فقط با کاشتنِ دونه ها نمیتونی محصول به دست بیاری
باید کودِ بدبو به خوردِ دونه ها بدی و آفت کشِ قوی پاشون بریزی
تا بتونی محصولتُ درو کنی
قراره فروشگاهِ بزرگمونُ توی فرودگاه افتتاح کنیم
و ساخت و ساز تالار کنسرت رو هم شروع کنیم
اینا کارهایی هستن که هر کدومشون بیشتر از بیلیون ها وون می ارزن
اینا میوه و محصولِ اون دونه هایین که من توی بیشتر از 20 سال زحمت و تلاشم کاشتم
بهشون کود دادم و بهشون سم پاشیدم
تنها کاری که مونده اینه که میوه رو بچینم
ولی این علف هرزها همش جلوی دست و پان و این خیلی عصبانیم میکنه
...اگه این پیام ها رو
همه ی مردم دنیا ببین چی میشه؟
خب...مطمئنم یه ضد حمله ای در برابرش جور میکنم
ولی بیشتر از 14 سال از اون ماجرا میگذره
و هیچ جرم مشخصی هم انجام نشده و قانون مرور زمان هم تموم شده
فکر نمیکنم همچین تأثیرِ بدی روی من بذاره
....با این همه کمکی که این همه سال بهشون کردی
چی به دست آوردی؟
همه ی چیزهایی که توی تمام زندگیت در اختیارت بوده
...و
همه ی چیزهایی که در آینده به دست میاری
خودمُ گول زدم و فکر کردم
که تو فقط یه اشتباه مرتکب شدی و اینکه تو و مامان بوم جو فقط با همدیگه دوستین
...نه
دلم میخواست اینطوری فکر کنم
ولی چطور تونستی همچین کارهایی وحشتناکی انجام بدی؟
چطور یه خبرنگار، نه، یه انسان میتونه چنین کارهای وحشتناکی انجام بده؟
...اینا رو
از کجا آوردی؟
بهم گفتی تا مدرک گیر نیاوردم برنگردم
فکر نمیکنم از این محکمتر دلیل و مدرکی پیدا بشه
جواب بده بهم بگو چرا چنین کارهایی کردی؟
صداتُ بیار پایین و هیاهو به پا نکن نه
میخوام هیاهو به پا کنم
...تو و مامان بوم جو
....با چیزی که الان دستمه
...این کارِ پلید و شیطانی ای که شماها انجام دادین
میخوام کاری که باید رو انجام بدم و اینُ به همه نشون بدم
میخوام اینُ به همه ی مردمِ دنیا نشون بدم
میخوام همه چیُ رو کنم
حالا که حقیقت رو میدونم به عنوان یه خبرنگار نمیتونم ساکت بمونم
میخوام رابطه ی بین شما و رئیس پارک رو گزارش کنم
واقعاً فکر میکنی همینطوری میشینم و میذارم هر کاری دلت خواست بکنی؟
واقعاً فکر کردی اصلاً از پسِ همچین کاری برمیای؟
اینکار غیرممکنه MSC نه، مطمئنم اینجا توی
پخش میکنه YGN این گزارش رو
چی گفتی؟
مطمئنم گزارش کردن اینا درست ترین کاره
YGN برای همین تصمیم گرفتم همه ی این مدارکُ بفرستم برای
داری میگی میخوای خبرچینی کنی؟
اصلاً میدونی با اینکارت چه دردسری درست میکنی؟
من برای روبه رو شدن با عواقب کارم آماده ام
اینطوری مجبوری خبرنگار بودنتُ ببوسی بذاری کنار
کنجکاوم بدونم برای رو به رو شدن با این سرنوشت هم آماده ای یا نه؟
واقعاً فکر میکنی قدرتشُ داری که بخوای اینُ گزارش بدی؟
این چیزا رو پخش کنه MSC امکان نداره
بله، میدونم
...پخشش میکنه YGN اخبار میخوای خبرچین باشی؟
میدونی اگه یه قدمِ دیگه برداری خودتُ نابود کردی؟
من...من نمیترسم
از رها کردنِ کار کردن برای شرکتی که
حتی نمیتونم توش حقیقت رو به زبون بیارم متأسف نیستم
میرم به یه شبکه که اخلاق کاری رو رعایت کنه و دوباره از اول شروع میکنم
واقعاً فکر میکنی میتونی یه جای دیگه دوباره خبرنگار بشی؟
بله
فکر میکنی کی حاضره یه خبرچینُ استخدام کنه
کدوم شرکتیه که کارمندی رو استخدام کنه که
کارهای کثیفِ صاحبکارشُ همه جا جار زده باشه؟
...هیچ شرکتی نیست که
...انقدر خام باشه
هیچ جا نیست
...چهارده سال پیش
منم مثل تو بودم
خوب بهش فکر کن
هنوزم میتونی یه راهِ دیگه رو انتخاب کنی
اگه بتونی این ارتباطات رو مخفی نگه داری اونوقت میتونم قدرت و ثروت بیشتری بهت بدم
میتونم بهت موقعیتی بدم که صدات بلندتر و واضحتر شنیده بشه
...مثلاً
باشی که واحدِ خودشُ اداره میکنه MSC میتونی اولین زنِ شبکه ی
یه همچین فرصت هایی
انتخابی که اون موقع کردم باعث شد امروز به اینجا برسم
ولی تو آزادی هر انتخابی که میخوای بکنی
میتونی بی خیال خبرنگار بودن بشی
و بری بازم پاره وقت توی مغازه ها کار کنی
و هیچ عذاب وجدانی نداشته باشی
...خیلی زود
دوره ی کارآموزیت تموم میشه
دلت نمیخواد یه کارمندِ تمام وقت باشی؟
!مدیر سونگ بهش فکر کن
...دلت میخواد
یه آدمِ قدرتمند بشی و با هر از گاهی اجرای دستوراتِ این آدما
تبدیل بشی به صدای 99 نفر
...یا
میخوای یه آدمِ ناتوان و بیچاره باشی که هیچوقت نمیتونه توی این دنیا به کسی کمک کنه
نمیخوام بیچاره شدنِ تو رو ببینم
...اینُ به عنوان مدیرت نمیگم
به عنوان مادرت میگم
چون من دیدم و خیلی خوب میدونم وقتی آدما خبرچینی میکنن
کاملاً نابود میشن
کی رو دیدی؟
پدرت
مالِ وقتیه که هنوز بچه بودی برای همین شک دارم یادت بیاد
...ولی پدرت
قبلاً رئیسِ موفقِ یه بانک بود
بعد فهمید مدیرعامل بانک داره از سرمایه های مردم اختلاس میکنه
و به خاطر گزارش دادن اطلاعاتش به یه روزنامه از کارش اخراج شد
نظرت چیه؟
با تفاوت هایی که توی زندگیِ من و زندگی پدرت دیدی
به نظرت کدوممون بدبخت تریم؟
من تا حالا حتی یه بارم به ذهنم خطور نکرده که بابام بدبخت باشه
و اگه زندگیِ الانش نتیجه ی حقیقت گفتنشه اونوقت بهش افتخار میکنم
انتخابِ من با تو فرق داره
عوضی، چطور به این زودی رفت یه دختر دیگه پیدا کرد؟
الو؟
الان وقت داری؟
من اینجام الان داری فیسِ قد و قواره اتُ میدی؟
حالا که اومدی، بگیر بشین
خوش قیافه شدی، نه؟
حتماً از یه چیزی خوشحالی
مطمئن نیستم اتفاق خاصی نیفتاده
این ها میدونه تو یه دخترِ دیگه برای خودت دست و پا کردی؟
ببخشید؟
یه دختر دیگه؟ منظورت چیه؟
اون شب که اومدم خونه ات همه چیزُ دیدم
یه تارِ موی بلند کفِ اتاقت دیدم
میدونم که هورمون هات به غلیان افتادن
ولی به این زودی یه دختر پیدا کردی که با خودت ببری خونه؟
یه تارِ موی بلند؟
...آه، اون ...پس
الان میخوای به من بگی اون موی بلند مالِ یه پسر بوده؟
خیلی بی وفا و دمدمی مزاجی
مگه تو نبودی که میگفتی از وقتی یادت میاد این ها رو دوست داشتی
پس چرا انقدر سریع احساساتت عوض شد؟
اون تارِ مویی که دیدی مال این هاست
چی؟ اون روز این ها اومده بود خونه ی من
دختر دیگه ای در کار نیست واقعاً؟
واقعاً مال این ها بود؟
...که اینطور...داشتم فکر میکردم
داری میگی اون مال این ها بود؟
!فسقلی های عوضی
این ها از هیچی نمیترسه؟ که اینطوری تنهایی میره خونه ی یه مرد؟
بابا
بابا، کجایی؟ پررو! خوب شد اومدی خونه
بابا، میخوام یه سؤالی بپرسم منم میخوام یه سؤالی از تو بپرسم
الان دال پو بهم گفت رفته بودی خونه اش
با اینکه شماها مثل عمو و برادرزاده بزرگ شدین
!ولی دال پو یه مرده
من تا حالا حتی یه بارم به ذهنم خطور نکرده که بابام بدبخت باشه
No comments yet. Be the first to leave one.