The first 189 lines.
مدیسون. چقدر خوشگلی!
چه سبز خوشگلیه!
ممنون.
صبر کن تا رندی تو رو با این ببینه.
اون منو تو کیسه زباله هم دوست داره.
راست میگی!
مامانم اینو ببینه، منو میکشه.
نه! آره!
خیلی نوکتیزن. کلاً هدفش همینه.
بهش میگن سوتین گلولهای. پسرا اینجور چیزا رو دوست دارن این روزا.
ادلین، تو از کجا میدونی پسرا چی دوست دارن؟
تو کتابهای کمیک دیدم. کتاب کمیک؟
و مجلههای مردونه.
آره، میتونی سفارش بدی برات بفرستن.
حس میکنم الان چشم یکی رو درمیارم.
اوه، پس با یه ژاکت پشمی امتحانش کن.
سوتینهای گلولهای با ژاکت پشمی بهتر به نظر میان.
اوه!
آره.
مامان؟
فکر کردم گفتی داره بریج بازی میکنه.
داره.
مامان، تویی؟
سلام؟
ادلین؟
اِدی؟
اِدی؟
اِدی، برادرتو دیدی؟
نمیدونم کجاست.
من و تو نمیتونیم این مزرعه رو تنها اداره کنیم.
اونا رو دربیار.
دربیارشون.
تو گناه رو وارد این خونه کردی.
"اما ترسوها، بیایمانها، و منفورها،
قاتلها،
ناپاکها، جادوگرها،
بتپرستها و تمام دروغگوها،
سهمشان دریاچهایست که با آتش و گوگرد میسوزد،
که همان مرگ دوم است."
"آمین."
اِدی،
چرا سوتین و جورابشلواری منو پوشیده بودی؟
فکر کنم داشتم...
فقط سعی میکردم بامزه باشم.
اوه، داری مسخرهام میکنی؟
مسخره نمیکنم.
وقتی دختربچه بودم،
یه دلقک رو دیدم که تو سیرک سوار پگو استیک شده بود.
و رفتم خونه، و برای این موضوع دعا کردم.
و دیگه هیچوقت برنگشتم.
چون فهمیدم دیدن حیوانات وحشی با منگوله،
و فاحشههای آکروباتباز آرایشکرده برای خنده،
کفر و گناهه.
متاسفم، مامان.
دیگه این کارو نمیکنم.
لباس بپوش.
ممنون.
فقط یه مادر میتونه تو رو دوست داشته باشه.
اِدی، قول بده
هیچوقت با یه زن بدکاره درگیر نشی.
من از زنهای بدکاره خوشم نمیاد، مامان.
اوه، پس با یکی رابطه داری.
میدونم به کی چشم داری، اون دختره تو شهر، اون پاندورا.
اسمش پاندورا نیست، مامان.
ادلینه. نه، اسمش پاندوراست!
و دست بهش نمیزنی!
هیچوقت به هیچ زنی دست نمیزنی!
با هیچکدومشون ازدواج نمیکنی!
و با هیچکدومشون نطفهتو نمیریزی!
فهمیدی چی میگم؟ این گناهه، اِدی!
زنها گناهن.
برو تو اتاقت.
ممنون، مامان.
حال شما چطوره؟
سلام.
شما اهل پلینفیلد نیستید، درسته؟
اِدی، دخترا رو ول کن.
منظوری نداشتم.
فقط میخواستم بهش خوشآمد بگم به شهر، همین.
میبینمت.
اِدی، نمیتونی این کارو کنی.
چیکار کنم؟ با دو تا دختر حرف بزنم؟
صدات عین مامانه.
برادرتو اون روز دیدم. با اون دخترش بود.
آره، قبلاً گفتی.
دو تا نی، لطفاً.
این قضیه اردوگاههای نازی رو شنیدی؟
این حرف روسهاست. کمونیستها.
اینجا نوشته اونا یهودیها رو تو کوره مینداختن.
هرچی میخونی باور نکن، اِدی، این تنها چیزیه که میگم.
متاسفم که دیر کردم.
پس نیشگونم بگیر، دردش برام مهم نیست.
میبخشمت.
میدونم بیهوده زندگی نمیکنم.
تو دنیای دیگهای برام ساختی.
درست همونطور که خوابشو میدیدم.
پس نیشگونم بگیر تا بفهمم واقعیه.
بیا اینجا.
نیشگونم بگیر تا بفهمم واقعیه،
که واقعاً دارم با تو عشقبازی میکنم.
هیچوقت باور نمیکنی چی اومده. تو تنها کسی هستی که میتونم اینو بهش نشون بدم.
چرا اون وقت؟
نه. چون تو تنها کسی تو این شهری که شبیه منی.
ما چه جور آدمی هستیم؟
هوم.
عجیبغریب.
خب، در مورد اون اردوگاهها که همه دارن حرف میزنن شنیدی؟
هوم.
نگاه کن.
این چیه؟
ببین.
اونا پشتههای جنازهن. مال یکی از اون اردوگاههاست.
این نمیتونه واقعی باشه. آره، واقعیته.
و اون عکس...
یه سرباز اونو تو جیب یه افسر نازی مرده پیدا کرد.
یادت میاد دخترخالهم الیس رو که بهت گفته بودم؟
اون تو نیویورک زندگی میکنه، با یه دختری تو بخش منشیگری کار میکنه
که با یه پسری آشنا شد که میگفت یه کارمند ساده اداریه
ولی در واقع برای او.اس.اس کار میکنه.
او.اس.اس چیه؟
یه شبکه جاسوسی پشت خطوط دشمنه.
پس فکر کنم این عکسا رو گرفته که یه جورایی تحت تاثیر قرارش بده، گمونم.
فکر کنم واقعاً میخواد باهاش بره.
وای خدای من، ببین چقدر جنازه اونجاست.
یعنی، واقعاً فکر میکردم اونها تودههای چوبن یا همچین چیزی.
و آلیس این کتابفروشی کوچیک رو تو بروکلین پیدا کرد.
با اون همه کتاب کمیک عجیب غریب.
"مادهسگ بوخنوالد."
اون واقعیه. پس همه اون کارا رو اون انجام داده.
فهمیدم.
دوباره گیرت انداختم.
کجا بودی؟
اوه، مامان وقتی ببینتت شلاقت میزنه.
اوه، نه، نه، نه.
ادوارد. تو تنها کسی هستی که میذاری مامان شلاقت بزنه.
آره، باشه. نکن! آره، باشه؟
نه!
بس کن. هوم.
خدایا، دیگه نمیتونم تحمل کنم، اد.
چی؟
من عاشق جینیام.
میخوام باهاش ازدواج کنم. نمیتونی.
مامان میگه نمیتونی.
جینی دو بار طلاق گرفته.
اِد، به هیچ جام نیست.
دیگه نمیتونم این دین رو تحمل کنم، اد.
قفسی که برای خودش ساخته و توش گیر افتاده.
نگام کن.
مستقیم تو چشمام.
تو هم توش گیر میافتی.
خب؟
به حرفم گوش کن.
دارم از اینجا میرم. خب؟ من... من...
دارم ترکت میکنم. متوجهی؟
اوه، فکر نکنم بتونی، هنری. فکر نکنم مامان بهت اجازه بده.
داری حرفامو نمیشنوی، اد.
تو هم باید از اینجا بری.
مامان مریضه. اون یه زن بیماره.
دهنتو ببند. نه، نمیبندم.
نمیخوام در موردش بشنوم، اد.
اینجوری در موردش حرف نزن.
لعنتی، ادی.
ادی. ببین.
ببین، تو همیشه یه جورایی...
آدمی بودی که فرق داشتی. میدونی؟
فقط...
مادرت داره خیلی عجیب و غریبت میکنه، میدونی؟ و فقط...
بدم میاد اینجوری میبینمت، میدونی؟
اد، فقط...
باید ازش دور شی. باشه؟
بهم قول میدی؟
ها؟ باشه.
اوناش، همونجاست.
ها! گرفتمت!
هنری؟
هنری، خوبی؟
حسابی غافلگیرت کردم، ولی حالت خوبه.
هنری.
ببین اون رو.
حسابی مچمو گرفتی!
ای ناقلا!
هی، فردا اون بوتهها رو پاک میکنیم، نه؟
قبل از اینکه هوا خراب بشه، یه مقدار آتیش بزن
و راست میگی در مورد مادر
آره، زن خوبیه.
باهاش درستش میکنم.
"و بعد از آنکه پوستم تباه گشت
باز هم در جسم خود، خدا را خواهم دید."
خودم با چشمهای خودم میبینمش.
No comments yet. Be the first to leave one.