The first 200 lines.
اومدن کمک کنن
باید یه قراری بذاریم و راجع به
الکساندریا حرف بزنیم
یه ایدهای دارم
مطمئنم داری
ایزیکیل میدونه به نوبت جراحیش نمیرسه؟
میدونه احتمالش کمه
احتمالا تا نوبت جراحیش زنده نمونه
مگر اینکه معجزهای رخ بده و بره اول صف
اصلا کسی به اسم استفانی وجود نداشت
اون زنه کیه؟!
یوجین؟
منم
همونی که پشت رادیو باهاش حرف میزدی
همهچیز با یک اتفاق شانسی شروع شد
قطعات یک رادیو رو توی یک زبالهدونی
پشت ساختمان شهرداری پیدا کردم
از لحاظ امنیتی نمیتونن همینطوری بندازنشون دور
برای همین یکی فکر کرد آشغاله
ولی آشغال نبود
فقط یکم محبت لازم داشت
به وضوح یک بستنی فروشی رو به خاطر میارم
که بستنیهای تمشکی فوقالعادهای داشتن
بستنیفروشی "اینساید اسکوپ"
منم همیشه میرفتم اونجا
اصلا ممکنه تو یه روز هم اونجا بوده باشیم
در همین زمینه،
یک سوال فوق حیاتی ازت دارم
بپرس
بستنی قیفی یا ساندویچی؟
اینجوری سر صحبت باز شد
و دیگه راجع به همهچیز حرف زدیم
همهچیز و هیچچیز
من به این باور رسیدم
این دست سرنوشت بود
که ما باهم آشنا شدیم
منم همچین حسی دارم
ولی یوجین، مردم من خیلی محتاطن
و اگه بهم نزدیک باشیم...
تا حالا به رفتن از اینجا فکر نکرده بودم
البته چرا،
ولی هیچوقت فکر نمیکردم شدنی باشه
حقیقت اینجاست استفانی،
که خیلی دوست دارم ببینمت
ولی بعدش برادرم مچم رو گرفت
و خوشش نیومد
خدا لعنتش کنه
چیزی نیست که فکرش رو میکنی
جدا؟
میدونی امروز چکار کردم؟
راجع به نفوذ به سیستم ارتباطیمون تحقیق کردم
ظاهرا یکی با یک رادیوی غیرمجاز
با مردمی ناشناخته در
خارج از دیوارهامون حرف میزده
خلاصه...
هورنزبی هم بو برده
بگو که کار تو نبود
لطفا بگو که نمیخواستی بیاجازه بری بیرون
تا توی محوطه راهآهن یه غریبه رو ببینی
خب چی میگفتم؟
مکس، این کار خطرناکیه
برای همه در کامنولث،
ولی بخصوص برای من و تو
باید برم
بهتره دعا کنی هورنزبی نفهمه اون صدای تو بوده
میدونستم از خط قرمز رد شدم
و چون هورنزبی بو برده بود،
دیگه نتونستم بیام و ببینمت
و بعدش با یه دختر دیگه دیدمت
که میگفت اسمش استفانیه
و حتی نوع حرف زدن...
و صدام رو تقلید میکرد
ببخشید
احیانا اون بستنی مارشملویی نیست؟
بنظر خیلی خوشحال میومدی...
برای همین دخالت نکردم
نمیدونستم دیگه چکار کنم
ممنونم مکس
چیز دیگهای براتون بیارم؟
بستنی؟ چای؟
یک روز که توش پسرم لاشی نباشه؟
میرم براتون بستنی بیارم
راستی مکس؟
به بانک بگو حساب سباستین رو ببندن
شاید اینطوری آدم شد
یه خبری دارم
بعدش هورنزبی به ملاقات پاملا اومد...
و کلی حرف راجع به تو و الکساندریا زد
- من هیچوقت... - چه نقشهای کشیده؟
نمیدونم
اون جاهطلبه
ممکنه هرچیزی باشه
یا شایدم هیچی نباشه و واقعا داره بهتون کمک میکنه
اون آقای گندهی نارنجی که از من متنفره...
برادرته؟
آره، ولی یوجین...
و تو...
تو استفانی هستی؟
نه، من مکس هستم
استفانی وجود نداره
در اصل اسم مادرم بود...
واقعا معذرت میخوام
شرمنده
:مترجمین آرین دراما و عرفان مرادی
اینجا خیلی از خونه دوره، لنس
همینطوره
ولی، این جوامع
برای برنامهی ما عالی هستن
این برنامهی تو هستش
من هنوز قانع نشدم
که لازم باشه تا این حد از منابعمون استفاده کنیم
اگر امپراطوریت بزرگتر از حیطهی قدرتت بشه،
از دستش میدی
فکر نمیکنم اوضاع اونقدر هیجانی بشه
بنظرت اینطوری هیجانی میشه؟
اگه خوب پیش نره، همکاری رو قطع میکنیم
میتونن یا برای همیشه با ما بمونن
یا برگردن خونه و خودشون تعمیرات رو انجام بدن
توی خونه به اندازه کافی مشکل هست و لازم نیست
نگران مشکلات یه مشت جامعهی کوچیک تو یه ایالت دیگه باشیم
از الان قضاوت نکن پاملا
واقعا فکر میکنم غافلگیر بشی
سریع جمعش کن، باشه؟
دارن میان
جمع کنید
یه چیزی بذار جلوی اون پنجره
سلام و درود
خوش اومدید
آرون. پاملا میلتون
خوشوقتم
میخواید اینجا رو نشون بدم؟
انتظار چیز دیگهای رو هم نداشتم
باشه
الکساندریا
یک جامعهی خودکفا و در تعامل با محیطزیست بود
ما سیستمهای آبرسانی و کشاورزی و پنلهای خورشیدی داریم
مهندسیش با کیه؟
یادم نمیاد همچین کسی رو اینجا دیده باشم
حقیقتا مهندس نداشتیم
نقشههای ساختشون رو از رهبر یکی از جوامع متحدمون گرفتیم
مگی ری
بعضی از افرادمون نقشهها رو مطالعه کردن
و بعدشم ساختیمشون
شگفتانگیزه
باتوجه به ایزوله بودن اینجا
چطوری ازش محافظت میکنید؟
آسون نبود
کلی براش جنگیدیم
تو هم یکی از رهبرهای اینجا بودی؟
آره، گمونم میشه گفت
همهمون بودیم
قبل از سقوط دنیا چکار میکردی؟
مهم نیست
حداقل برای ما
دقیقا همونطوریه که یادم مونده
مگه میشناختیش؟
ما اون قدیمها توی گروههای
بشردوستانهی زیادی فعالیت میکردیم
ولی من اون موقع علاقهای به سیاست نداشتم
ولی اون برای رهبری بدنیا اومده بود
بعنوان یک رهبر چطوری بود؟
ما رو راه داد
تا حالا همچین آدمی ندیده بودیم
تحسینش میکنی
آره. خیلی زیاد
تمام این چیزها رو برای ما ساخت
چیزهایی که ارزش جنگیدن رو داشتن
ولی سقوط کرد
آره ولی همیشه برگردوندیمش
بیشتر از یک بار سقوط کرد؟
آره
یک زامبی وارد محوطه شده
همینجا بمونید خانم
بسپارش به خودم
لعنتی
دیانا رو چطوری از دست دادین؟
گاز گرفته شد
تبدیل شد؟
کشتیمش. بله
فکر کنم به اندازه کافی دیدم
صبحبخیر ایزیکیل. جری
و صبح جنابعالی هم متعالی
خب بریم سر اصل مطلب
صبح روز جراحی چیزی جز آب نخور
غذا و چیزهای جامد نخور
معدهات باید خالی باشه
ببخشید؟
دکتر ما فقط برای یک معاینه ساده اومدیم
به من گفتن که این آزمایش خون برای قبل از عمله
تا مطمئن بشیم که ایشون برای جراحی آماده هستن
جراحی؟
تا این غده رو در بیاریم
کسی چیزی بهت نگفت؟
فکر میکردم هنوز توی صفم
خب حالا اول لیستی
شانس آوردی
بعضیها چندین سال صبر میکنن
صورتحسابش چی میشه؟
پرداخت شده
خب دلیلش هرچی بوده، من که خوشحالم
No comments yet. Be the first to leave one.