The first 200 lines.
تقديم به خواهرزاده دوست داشتني م saba.shm از آدمها خاطرات خوب رو به ياد بيار نه اتفاقات تلخ رو
"تولد پونزده سالگيت مبارک پال"
تولدت مبارک
تولدت مبارک پال عزيزم
دليل اينکه همه ما
بخاطر پال واکر داغون شده بوديم
اينه که اون بهترين رفيق، تو کل تاريخ بشره
تولدت مبارک
يه آرزو کن
پال يه ارتباط واقعي داشت با همه آدما
تو عشقشو احساس مي کردي
روحشو حس ميکردي انرژي شو حس ميکردي
روحيه شو حس ميکردي
وفاداري شو ، حضور شو
پسر تولدي اين طرفو نگاه کن
پال اينور رو نگاه کن
به بابا نگاه کن
من "پال واکر" هستم
کسي بود که حواسش بود
و واقعا زندگي رو تجربه کرده بود
و هر روز
سعي ميکرد کامل ازش بهره ببره
هرگز تسليم نشو" تفکرش اين بود"
يا بزرگ شو يا برو خانه
اون فقط يه بچه از تاهانگا بود
محله هيپي هاي اسلحه به دست ادغام خوبي و بدي
يه عاشق و يه جنگنده
وقتي جوان بود تو مبارزات زيادي حضور داشت
تو خيلي هاشونم برنده شد
ميتونست يه آتش نشان بزرگ بشه
کاراي سخت رو دوست داشت
نمي ترسيد که کثيف بشه
صحبت از کلي کاره
اون راحت حلش ميکرد
به نظرم مياد
اون باحالترين مرد تو دنيا بود
و لازم نبود هيچ کاري تو فيلما کنه، هيچ کاري
اينجا يه پسري هست
که چپ و راست طلبکارا بهش زنگ ميزنن
:و درست تو همون حين ميگه
"رفيق، دارم بابا ميشم"
خانم ها و آقايان دست بزنيد به افتخار پال واکر
اوه خانوما دارن بيهوش ميشن
موقعي که اونو ميديدي
فکر ميکردي از داخل مجله پريده بيرون
ميدوني منظورم چيه؟
يعني اون نظير نداشت
سينما نتونست اونو کامل به تصوير بکشه
اصلا شدني نبود
پال هميشه بازيگري بود
که يه پاش داخل بود يه پاش بيرون
يهويي ناپديد ميشد
وقتايي که پال بازي نميکرد
تو لس آنجلس نبود حتي داخل کشور نبود
مثلا يه جاهايي بود مثل آمازون
يا داشت با کوسه ها غواصي ميکرد
هي ما خوب گيرش انداختيم
هر بار اون پيداش ميشد
"براي برنامه تلويزيوني "هفته کوسه ها
دستمزدشو به سازمانم اهدا ميکرد
اون حتي بهم نمي گفت
اون فکر کمک به مردم بود
تا جايي که حواسش به خودشم نبود
خيلي وقتا ميخواست اين تصميم رو بگيره که
خودشو از هاليوود دور کنه
در مورد زمان فکر ميکرد
من وقت کافي ندارم نميشه زمان رو خريد، ميدوني؟
ميتونم پول رو بدست بيارم
اما زمان رو نميتونم
سوخت جديد
دستگاه هاي جديد براي استفاده بيشتر از موتور
و هيجان هاي جديد
پدرم تو مسابقات ماشين راني رکورد داشت
ماشين خانواده ما
ماشيني بود که باهاش مسابقه ميداد موقعي که من بزرگ ميشدم
و پال مي خواست همه اين داستانا رو بشنوه
اره
اونو دوست داشت
پال عادت داشت به ديدن پدرم بره
و فقط مي خواست تو فروشگاه پيشش باشه
پدرم اهل حرف زدن نبود اما با پال صحبت مي کرد
اون بخاطر پدرم يه عشق ماشين شد
- واي - آره
برادرم تو کاراش لنگه نداشت
برادرم در واقع چهارمين پال واکر بود
پدربزرگم در واقع پال واکر دوم بود
اون از نسل آدماي جسور اومده بود
پدرم يه مرد تمام عيار بود
يه آدم سرسخت، يه نظامي
تيراندازا آماده
برو تير رو بگير
داري چيکار ميکني پال؟
ميخواي حباب ها رو فوت کني؟
اره
باشه طرف لبه شنا کن
اون هميشه شيرين بود هميشه مهربون، هميشه مودب
دوست داشتني ترين آدمي که تا به حال تو زندگيم ديدم
يعني اگه براش مهم بودين متوجهش ميشدين
لس آنجلس شهر بزرگيه
و پال بزرگ شده محله سانلند بود
جايي که قطعا
فقط يه خيابون معموليه با خونه هاش
و زياد جاي ايده آلي نبود
براي بزرگ شدن و تشکيل خانواده
باحاله رفيق
اين من و پال هستيم
ما همش بيرون بوديم
هر چي که ميشد
"فقط بزنيم بيرون و يه کاري کنيم"
همش خاطرات خوش بود از کارايي که ميکرديم
تمام اوقات
بايد بگم من تعجب نمي کردم
که انقد تو بازي کردن ماهر بود
اين توبي سگ همسايه ست
من قرار نيست بهش غذا بدم
هر بار به توله سگم اين غذاي سگ جديد رو ميدم
توبي ديوانه ميشه
اون صداهاي متفاوت رو امتحان ميکرد
متاسفم، توبي
... و شخصيت ها
و واقعا لذت ميبرد از اينکه
با بعضي از اين کاراکترها اذيتم کنه
پال به نظر تو
کدوم يک از شما دوتا
امروز رو صحنه بهتر بود
تو يا خواهرت؟
سوال جديه؟
اره جديه. جواب بده
خودم
اون هميشه قادر بود
از خودش داستان بگه
و البته ظاهرش روهم داشت
بايد جايي فرود مي اومد يا تماسي دريافت ميکرد
مثلا تو80? از تماس ها، اون بايد ميرفت
يکي از افرادي که واقعا ايمان زيادي به پال داشت
مايکل لاندن بود
ببين من اينجا غريبه م
شماها کارخونه دريک رو مي شناسيد؟
مادرم منشي آقاي دريکه
اون همه جاي کارخونه رو ميشناسه
ريتا تراورس
اون به پال يه نقش داد
فکر مي کنم يه کاري بود
با اقيانوس و ماهي و اين چيزا
و بعدش يه نقش ديگه بود
که اونا به يه بچه تو پارالمپيک نياز داشتن
تاد
تو کجا زندگي مي کني؟
تو خونه گروهي بهزيستي
با خانم برک
واقعا تعجب کردم چقد خوب بازي کرد
با اينکه موقع فيلمبرداري اونجا بودم
چون اون ذاتا تو بيان احساسش قوي بود
من برادرت هستم
برا ... برادر من؟
اره
برادرم
ب ... برادرم
مرد شجاع
وقتي کودي به خونواده اضافه شد
اون يه سورپزايز برا والدينمون بود
و معلومه يه سورپرايز برا همه مون
اما پال تقريبا 15 سال داشت
کودي، کودي
هميشه يادمه يه رابطه خيلي شيرين
خيلي منحصر به فرد بين اين دوتا بود
بخاطر اين فاصله سني مون
پال فقط برادر بزرگترم نبود
اون يه جورايي مثل پدرمم بود
اگه ما ميخواستيم بريم مسافرت
يا مثلا تعطيلات بهاره يا هرچيزي
از قبل ميدونستيم که کجا قراره بريم
مي رفتيم ساحل کارپنتريا
که جنوب سانتا باربارا ست
يه ارودگاه درست ميکرديم، يه چادر برا بچه ها
هر شب روي آتيش مارشمالو سرخ ميکرديم
و همه ي کارايي که برا اردو ميکنن
اين تعطيلات خانوادگي واکر بود
کارپنتريا
جايي بود که ما به هر مناسبتي اونجا مي رفتيم
من صبح زود بيدار ميشدم
موقعي که زمان جزر و مد روزانه بود
و من بچه ها رو بيدار ميکردم
و ميرفتيم تو برکه هاي آب
پال جذب همه اينا ميشد
و جايي شد که از اون به بعد قلبش براش پر ميکشيد
ما يه خونه کارواني داشتيم
اما پسرا هميشه برا خودشون چادر ميزدن
...و يه بار
پال جلوي ورودي چادر بود
داشت غذا ميخورد، فکر کنم صبحونه ش
- مزه ش خوبه پال؟ - اوهوم
و برادر کوچيکش کودي اومد
و دستاشو دورش حلقه کرد و بغلش کرد
اوه حالا داره بغلش ميکنه
نميتوني يچيزايي مثل اينو فراموش کني
بگو سلام پال
سلام پال
- سلام پال - سلام
از سرراه برو کنار برنت
No comments yet. Be the first to leave one.