The first 200 lines.
«ران»، آیا باید دائماً دکمهٔ قرمز رو فشار بدم؟
- چی؟ - آیا لازم نیست دائم دکمهٔ قرمز
- رو با دستم فشار بدم؟ - نه.
اون چشمهاش رو محکم بست و...
با قدرت تمام فوت کرد.
اما شعلهٔ شمع فقط یخرده چشمک زد و هنوز ۳۹ تا شمع دیگه مونده بود.
بچهها میتونین بهم شب بخیر بگین؟
میتونین بگین «شب بخیر مامان»؟
خداحافظ.
شب بخیر، فرشته کوچولو.
- خداحافظ، شب بخیر. - شب بخیر.
برای مامانی یه دونه بوس بفرست.
- نه! - مامانی، آون رو بلند کن.
- منم بلند کن. - باشه. هر دوتون میتونید بیاید بالا.
خیلی خب. یک خانوادهٔ بزرگ و خوشحال آمادهان که برن داخل آب.
- میخوای به مامانی بگی سلام؟ - سلام مامان.
- سلام بچهها. - میخوام فیلم تماشا کنم.
میخوای فیلم تماشا کنی؟ من دارم ازتون در حال خوندن کتاب
«بزرگترین کیک تولد دنیا» فیلم میگیرم.
«زندگی، از دریچهٔ کارتون»
ترجمه از بابـک @bandsx برای ارتباط با مترجم به کانال تلگرام .مراجعه فرمایید
شرکت «والت دیسنی پیکچرز».
فیلم بعدی ما یک فیلم شگفتانگیز برای کودکانه.
و جایزهٔ اسکار کارتون «پری دریایی کوچولو»...
امروز قراره راجع به وقتی که وارد اجتماع میشید صحبت کنیم. باشه؟
وقتی شما... سال دیگه، قرار ملاقات با افراد بذارید
و مجبور بشید مکان مورد نظر رو پیدا کنید، همیشه باید...
- حواسمون جمع باشه. - حواستون جمع باشه، درسته.
وقتی داریم بین اجتماع راه میریم باید وضعیت بدنمون چطوری باشه؟
- اینطوری. - خیلی خب.
- چونههامون چطور؟ کجا باید باشن؟ - چونهها بالا.
امنترین جا برای رد از شدن از خیابون کجاست؟ که بشه به دو طرف خیابون رفت؟
- من... در این مورد کمک لازم دارم. - خیلی خب. کی میخواد کمکش کنه؟
- من این کار رو میکنم. - بفرما.
- خط عابر پیاده. - خط عابر.
- خط عابر. - حق با توئه.
سال دیگه تو استقلال بیشتری خواهی داشت
و انتخابهای بیشتری داری که انجام بدی.
باید به پسرم یه درسی بدم. (دیالوگی از کارتونهای دیسنی.)
اسم من «آون ساسکایند» هستش.
من ظرف یک ماه آینده فارغالتحصیل میشم.
بعدش به آپارتمان خودم نقل مکان میکنم و در اونجا زندگی میکنم.
(زمزمهٔ دیالوگهایی از کارتونهای دیسنی.)
من اومدم!
- آخ جون، رفیق. - آون!
آون، من همین الان از فروشگاه برگشتم.
- عالیه. - برای نهار چی دوست داری؟
ژامبون بریون شده با پنیر.
معذرت میخوام، من احتیاج دارم به...
- به سیبهات، آره؟ - درسته.
آون، ساندویچت اونجاست رفیق.
ممنون. و سه تا بیسکوئیت «چیپس آهوی!» هم برمیدارم. (یک برند تجاری تولید خوراکی.)
باشه.
مراسم گذار بزرگی رو به مناسبت فارغالتحصیل شدن در پیش داری.
قراره از دانشگاه بیای بیرون.
حالا دیگه میتونیم یکم بیشتر در مورد آینده فکر کنیم.
آره، آره.
این چه حسی داره؟
یکم اضطرابآوره و یکم هیجانانگیز.
«یکم اضطرابآوره و یکم هیجانانگیز.»
)(«والت دیسنی تقدیم میکند.»)
(«پیتر پن».)
خیلی خوشحالم که امشب برگشتی.
- شاید دیگه هرگز تو رو نبینم. - چرا؟
چون باید از فردا بزرگ بشم.
بزرگ شی؟
امشب آخرین شب من در پرورشگاهه.
اما این یعنی دیگه داستان بی داستان.
نه، من نمیذارم!
بیا.
- اما کجا داریم میریم؟ - به «ناکجا آباد».
الان این شمشیر رو توی بدنش فرو میکنم.
این رو بگیر.
لعنت به این چنگک.
- همگی زود باشین. - همگی زود باشین.
عجله کن مایکل.
همون جا نایستید موشهای زبالهدونی!
اون بچههای لوس و بیارزش رو بگیرید!
اوه، نه!
(سال ۱۹۹۳.)
بابایی و آون...
دارن وسط برگها با شمشیر با همدیگه میجنگن.
آون، تو کی هستی؟
من «پیتر پن» هستم. (قهرمان کارتون «پیتر پن».)
و تو «کاپیتان چنگک» هستی. (ضدقهرمان کارتون «پیتر پن».)
من کاپیتان چنگک هستم و تو پیتر پن.
خیلی خب. بیا جلو ای پن شیطانی.
یک فیلم بود که تصادفاً بهش برخوردیم
و وقتی پیداش کردیم نمیتونستیم دست از تماشا کردنش برداریم.
ممنونم. ممنونم. این جوانمردی تو رو میرسونه.
از یک لحاظ، این فقط یک فیلم غیر قابل توجه («ران»، پدر آون.)
از بازی کردن یک پدر و پسره.
من دنبال آون میدوم. بعدش اون دنبال من میکنه.
اون پیتر پن هستش و من کاپیتان چنگک.
اوه، نه!
موقعی که این فیلم رو گرفتیم من اوایل دههٔ ۳۰ زندگیم بودم.
خبرنگار «وال استریت ژورنال» بودم
و زندگیمون داشت درست همونطوری که میخواستیم شکل پیدا میکرد.
ما دو تا پسر خوشگل داشتیم. تازه صاحب پسر دوممون شده بودیم. («کورنلیا»، مادر آون.)
خونهٔ کوچولو موچولویی داشتیم اما انگار خونهٔ رویاییمون بود.
میخوای به مامانی بگی سلام؟
- سلام مامانی. - سلام بچهها.
همهچیز داشت جای خودش قرار میگرفت.
اما ناگهان...
در سه ساگی...
آون ناپدید شد.
خداحافظ پیتر پن!
آون به سرعت شروع به تغییر کرد.
میدونید، اون نمیخوابید. این اولین علامت بود.
نیمههای شب بیدار میشد و دیگه تا صبح نمیخوابید.
مهارتهای حرکتیاش داشت افت میکرد
و بعد تواناییاش در درک زبان مختل شد.
شروع کرد به تکرار یه سری هذیونهای نامفهوم.
برام سخت بود که بفهمم بقیه دارن چی میگن.
کاملاً در هم و بر هم بود.
- آون! آون! - آون!
آون!
مثل این بود که انگار... داشتیم به دنبال سرنخهای یک آدمربایی میگشتیم.
یکی پسر ما رو دزدیده بود.
پیش پزشک اطفال رفتیم
اما اون اصلاً نمیدونست با چی روبرو شده.
گفت: «شما از توانایی من خارج هستین.»
برای همین رفتیم پیش یک متخصص.
دفتر اون شبیه اتاق پزشکهای اطفال معمولی نبود.
اونجا اتاق مخصوصی داشت با یک پنجره که
بچهها رو تحت نظر بگیرن. مثل موشهای آزمایشگاهی.
دکتر خواست که آون از جای من تا «کورنلیا» که در انتهای راهرو بود راه بره.
و من فقط میخواستم بهش بگم:
«همونطوری که قبلاً راه میرفتی راه برو.»
این رو بهش زمزمه کردم:
«خیلی خب، رفیق، فقط همونطوری که بلدی راه برو.»
بعد ولش کردم...
و اون در طول راهرو تلوتلو میخورد.
مثل کسی که با چشمهای بسته راه میره.
به انتهای راهرو رسید و کورنلیا دستش رو گرفت.
یادم میاد محکم بغلش کرده بودم
و توی ذهن خودم میگفتم:
«میخوام انقدر محکم بغلت کنم...»
«و اونقدر بهت عشق بورزم که هر مشکلی که هست ناپدید بشه.»
دکتر گفت: «اون یک اختلال تحولی فراگیر داره.»
و اسم «اوتیسم» رو آورد. (نوعی اختلال رشد با رفتارهای غیرطبیعی.)
این موضوع...
ویرانکننده بود. کاملاً ویرانکننده بود.
بعدش بعد از چند دقیقه گفت:
«بعضی بچهها هرگز دیگه قدرت تکلمشون رو بدست نمیارن.»
«هرگز دیگه صحبت نمیکنن.»
اون لحظه به بچه نگاه کردیم و اون داشت روی فرش بازی میکرد و
به دستهاش نگاه میکرد. دکتر ادامه داد:
«اجازه بدید توضیح بدم اوتیسم چیه.»
نگاه کن چی اینجا داریم! این چیه آون؟
اینجا چی داری؟
اینها شبیه چی هستن؟
بیا این رو بندازیم دور. خیلی خب.
خیلی خب. لازمه دست از خل بازی برداری... آون.
(نام بیمار: آون ساسکایند.)
(مشکلات پوستی: بله.) (مشکلات اعصاب: بله.)
من اولین بار آون رو وقتی سه سالش بود ملاقات کردم. (عدم برقراری ارتباط چشمی.)
به نظرم در اون مقطع زمانی ران و کورنلیا خودشون رو باخته بودن.
فکر میکنم این مسئله تصویر ایدهآلشون از
اینکه این بچه قراره در آینده چی بشه رو مخدوش کرده بود.
در ابتدای دههٔ ۹۰ میلادی تصور عمومی از اوتیسم («دکتر آلن روزنبلات»، پزشک اطفال آون.)
اصلاً زیاد خوشایند نبود.
به همین خاطر اونها به دنبال کورسوهای امیدی بودند
که احتمالات دیگهای هم غیر از اینکه یک انسان
بالغ برای همیشه وابسته به دیگران باشه، وجود داشته باشه.
بچهای که اوتیسم داره به راحتی دچار «تحریک بیش از حد» میشه.
اونها تحریکات مداومی که به صورت روزمره اتفاق میوفتن رو فیلتر نمیکنن.
این دنیا برای مغز اونها خیلی شلوغ و درهمه
و این چیزیه که همیشه در مورد آون حس میکردم.
خصوصاً زمانی که یک نوزاد کوچولو بود.
وقتی که جارو برقی روشن میشد یا
تحریکهای بصری یا صوتی وجود داشت.
تصور کنید اگر چنین اصوات مزاحمی توی ذهنتون داشته باشید
چقدر انجام سادهترین کارها هم براتون سخت خواهد بود.
آون، آون، آون.
آون، نگاه کن.
زمانی که فرزند شما وارد زندگی مستقل خودش میشه
قبلش در محیطی زندگی کرده که
بزرگسالان زیاد به اونها امر و نهی میکردن.
اما حالا بعد از گذشت چند ماه نوبت خودت میشه
که به اونها بگی چه کاری میخوای انجام بدی،
چجوری راحتتر هستی،
چه کاری رو نمیخوای انجام بدی، و چه کاری رو میخوای.
انتخابهای زیادی هست که شاید قبلاً فقط یکی دوتا از اونها رو داشتید
اما حالا قراره کلی انتخاب داشته باشی.
نگرانیهای من عمدتاً از بابت ایمنی هستند.
آون معمولاً تمایل داره با چونهٔ پایین و پیشانی به جلو حرکت کنه.
مثلاً موقع بیرون اومدن از پارکنیگ
- یا وقتی که از خیابون رد میشه. - درسته.
آون، اگه بخوای بزرگترین نگرانیت در مورد سال آینده رو بگی، چی میگی؟
اینکه مجبورم همهٔ کارها رو خودم انجام بدم.
- این یک نگرانیه؟ - آره.
- نگران تغییر کردن، درسته؟ - تغییر کردن.
اما آیا ارزش این رو نداره که دیگه خدمتکاری باهات زندگی نکنه؟
- یخرده. - حتماً همینطوره.
چه حسی داری؟
باید بگم یخرده استرس دارم چون این برای من موضوع تازهایه
که کارهام رو به تنهایی انجام بدم.
آره، این قدم بزرگیه.
این یعنی گام برداشتن به سمت زندگی مستقل.
No comments yet. Be the first to leave one.