Life, Animated

Life, Animated

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Life Animated 2016 WEBDL
Life Animated 2016 Limited DVDRip x264-RedBlade
Life Animated 2016 DOCU 720p WEB-DL DD5 1 H264-FGT
Life Animated 2016 720p WEB-DL XviD AC3-FGT
Life Animated 2016 WEB-DL XviD MP3-FGT
Life Animated 2016 1080p WEB-DL x264 AC3-[eSc][PRiME]
A Commentary by bandsx
ترجمه از بابـک | @bandsx کانال تلگرام

Tags

Web-DL
web-dl
web
WEB-DL
720p
720
XviD
AC3
x264
1080
Published on: 2017-03-20
Downloads: 47
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫«ران»، آیا باید دائماً ‫دکمهٔ قرمز رو فشار بدم؟

‫- چی؟ ‫- آیا لازم نیست دائم دکمهٔ قرمز

‫- رو با دستم فشار بدم؟ ‫- نه.

‫اون چشم‌هاش رو محکم بست و...

‫با قدرت تمام فوت کرد.

‫اما شعلهٔ شمع فقط یخرده چشمک زد ‫و هنوز ۳۹ تا شمع دیگه مونده بود.

‫بچه‌ها می‌تونین بهم شب بخیر بگین؟

‫می‌تونین بگین ‫«شب بخیر مامان»؟

‫خداحافظ.

‫شب بخیر، فرشته کوچولو.

‫- خداحافظ، شب بخیر. ‫- شب بخیر.

‫برای مامانی یه دونه بوس بفرست.

‫- نه! ‫- مامانی، آون رو بلند کن.

‫- منم بلند کن. ‫- باشه. هر دوتون می‌تونید بیاید بالا.

‫خیلی خب. یک خانوادهٔ بزرگ و خوشحال ‫آماده‌ان که برن داخل آب.

‫- می‌خوای به مامانی بگی سلام؟ ‫- سلام مامان.

‫- سلام بچه‌ها. ‫- می‌خوام فیلم تماشا کنم.

‫می‌خوای فیلم تماشا کنی؟ ‫من دارم ازتون در حال خوندن کتاب

‫«بزرگترین کیک تولد دنیا» فیلم می‌گیرم.

‫«زندگی، از دریچهٔ کارتون»

‫ ترجمه از بابـک @bandsx برای ارتباط با مترجم به کانال تلگرام .مراجعه فرمایید

‫شرکت «والت دیسنی پیکچرز».

‫فیلم بعدی ما یک ‫فیلم شگفت‌انگیز برای کودکانه.

‫و جایزهٔ اسکار کارتون «پری دریایی کوچولو»...

‫امروز قراره راجع به وقتی که وارد ‫اجتماع می‌شید صحبت کنیم. باشه؟

‫وقتی شما... سال دیگه، ‫قرار ملاقات با افراد بذارید

‫و مجبور بشید مکان مورد نظر رو ‫پیدا کنید، همیشه باید...

‫- حواسمون جمع باشه. ‫- حواستون جمع باشه، درسته.

‫وقتی داریم بین اجتماع راه می‌ریم ‫باید وضعیت بدن‌مون چطوری باشه؟

‫- اینطوری. ‫- خیلی خب.

‫- چونه‌هامون چطور؟ کجا باید باشن؟ ‫- چونه‌ها بالا.

‫امن‌ترین جا برای رد از شدن از خیابون کجاست؟ ‫که بشه به دو طرف خیابون رفت؟

‫- من... در این مورد کمک لازم دارم. ‫- خیلی خب. کی می‌خواد کمکش کنه؟

‫- من این کار رو می‌کنم. ‫- بفرما.

‫- خط عابر پیاده. ‫- خط عابر.

‫- خط عابر. ‫- حق با توئه.

‫سال دیگه تو استقلال بیشتری ‫خواهی داشت

‫و انتخاب‌های بیشتری داری که انجام بدی.

‫باید به پسرم یه درسی بدم. ‫(دیالوگی از کارتون‌های دیسنی.)

‫اسم من «آون ساسکایند» هستش.

‫من ظرف یک ماه آینده فارغ‌التحصیل می‌شم.

‫بعدش به آپارتمان خودم نقل مکان ‫می‌کنم و در اونجا زندگی می‌کنم.

‫(زمزمهٔ دیالوگ‌هایی از کارتون‌های دیسنی.)

‫من اومدم!

‫- آخ جون، رفیق. ‫- آون!

‫آون، من همین الان از فروشگاه برگشتم.

‫- عالیه. ‫- برای نهار چی دوست داری؟

‫ژامبون بریون شده با پنیر.

‫معذرت می‌خوام، من احتیاج دارم به...

‫- به سیب‌هات، آره؟ ‫- درسته.

‫آون، ساندویچت اونجاست رفیق.

‫ممنون. و سه تا بیسکوئیت ‫«چیپس آهوی!» هم برمی‌دارم. ‫(یک برند تجاری تولید خوراکی.)

‫باشه.

‫مراسم گذار بزرگی رو به مناسبت ‫فارغ‌التحصیل شدن در پیش داری.

‫قراره از دانشگاه بیای بیرون.

‫حالا دیگه می‌تونیم یکم بیشتر ‫در مورد آینده فکر کنیم.

‫آره، آره.

‫این چه حسی داره؟

‫یکم اضطراب‌آوره و یکم هیجان‌انگیز.

‫«یکم اضطراب‌آوره و یکم هیجان‌انگیز.»

‫)(«والت دیسنی تقدیم می‌کند.»)

‫(«پیتر پن».)

‫خیلی خوشحالم که امشب برگشتی.

‫- شاید دیگه هرگز تو رو نبینم. ‫- چرا؟

‫چون باید از فردا بزرگ بشم.

‫بزرگ شی؟

‫امشب آخرین شب من در پرورشگاهه.

‫اما این یعنی دیگه داستان بی داستان.

‫نه، من نمی‌ذارم!

‫بیا.

‫- اما کجا داریم می‌ریم؟ ‫- به «ناکجا آباد».

‫الان این شمشیر رو ‫توی بدنش فرو می‌کنم.

‫این رو بگیر.

‫لعنت به این چنگک.

‫- همگی زود باشین. ‫- همگی زود باشین.

‫عجله کن مایکل.

‫همون جا نایستید موش‌های زباله‌دونی!

‫اون بچه‌های لوس و بی‌ارزش رو بگیرید!

‫اوه، نه!

‫(سال ۱۹۹۳.)

‫بابایی و آون...

‫دارن وسط برگ‌ها با شمشیر ‫با همدیگه می‌جنگن.

‫آون، تو کی هستی؟

‫من «پیتر پن» هستم. ‫(قهرمان کارتون «پیتر پن».)

‫و تو «کاپیتان چنگک» هستی. ‫(ضدقهرمان کارتون «پیتر پن».)

‫من کاپیتان چنگک هستم ‫و تو پیتر پن.

‫خیلی خب. بیا جلو ‫ای پن شیطانی.

‫یک فیلم بود که تصادفاً بهش برخوردیم

‫و وقتی پیداش کردیم نمی‌تونستیم ‫دست از تماشا کردنش برداریم.

‫ممنونم. ممنونم. ‫این جوانمردی تو رو می‌رسونه.

‫از یک لحاظ، این فقط ‫یک فیلم غیر قابل توجه ‫(«ران»، پدر آون.)

‫از بازی کردن یک پدر و پسره.

‫من دنبال آون می‌دوم. ‫بعدش اون دنبال من می‌کنه.

‫اون پیتر پن هستش ‫و من کاپیتان چنگک.

‫اوه، نه!

‫موقعی که این فیلم رو گرفتیم ‫من اوایل دههٔ ۳۰ زندگیم بودم.

‫خبرنگار «وال استریت ژورنال» بودم

‫و زندگی‌مون داشت درست همونطوری ‫که می‌خواستیم شکل پیدا می‌کرد.

‫ما دو تا پسر خوشگل داشتیم. ‫تازه صاحب پسر دوم‌مون شده بودیم. ‫(«کورنلیا»، مادر آون.)

‫خونهٔ کوچولو موچولویی داشتیم ‫اما انگار خونهٔ رویایی‌مون بود.

‫می‌خوای به مامانی بگی سلام؟

‫- سلام مامانی. ‫- سلام بچه‌ها.

‫همه‌چیز داشت جای خودش قرار می‌گرفت.

‫اما ناگهان...

‫در سه ساگی...

‫آون ناپدید شد.

‫خداحافظ پیتر پن!

‫آون به سرعت شروع به تغییر کرد.

‫می‌دونید، اون نمی‌خوابید. ‫این اولین علامت بود.

‫نیمه‌های شب بیدار می‌شد ‫و دیگه تا صبح نمی‌خوابید.

‫مهارت‌های حرکتی‌اش داشت افت می‌کرد

‫و بعد توانایی‌اش در ‫درک زبان مختل شد.

‫شروع کرد به تکرار ‫یه سری هذیون‌های نامفهوم.

‫برام سخت بود که بفهمم بقیه دارن چی می‌گن.

‫کاملاً در هم و بر هم بود.

‫- آون! آون! ‫- آون!

‫آون!

‫مثل این بود که انگار... داشتیم به دنبال ‫سرنخ‌های یک آدم‌ربایی می‌گشتیم.

‫یکی پسر ما رو دزدیده بود.

‫پیش پزشک اطفال رفتیم

‫اما اون اصلاً نمی‌دونست با چی روبرو شده.

‫گفت: «شما از توانایی من خارج هستین.»

‫برای همین رفتیم پیش یک متخصص.

‫دفتر اون شبیه اتاق ‫پزشک‌های اطفال معمولی نبود.

‫اونجا اتاق مخصوصی داشت ‫با یک پنجره که

‫بچه‌ها رو تحت نظر بگیرن. ‫مثل موش‌های آزمایشگاهی.

‫دکتر خواست که آون از جای من تا ‫«کورنلیا» که در انتهای راهرو بود راه بره.

‫و من فقط می‌خواستم بهش بگم:

‫«همونطوری که قبلاً راه می‌رفتی راه برو.»

‫این رو بهش زمزمه کردم:

‫«خیلی خب، رفیق، فقط ‫همونطوری که بلدی راه برو.»

‫بعد ولش کردم...

‫و اون در طول راهرو تلوتلو می‌خورد.

‫مثل کسی که با چشم‌های بسته راه می‌ره.

‫به انتهای راهرو رسید و ‫کورنلیا دستش رو گرفت.

‫یادم میاد محکم بغلش کرده بودم

‫و توی ذهن خودم می‌گفتم:

‫«می‌خوام انقدر محکم بغلت کنم...»

‫«و اونقدر بهت عشق بورزم که ‫هر مشکلی که هست ناپدید بشه.»

‫دکتر گفت: ‫«اون یک اختلال تحولی فراگیر داره.»

‫و اسم «اوتیسم» رو آورد. ‫(نوعی اختلال رشد با رفتارهای غیرطبیعی.)

‫این موضوع...

‫ویران‌کننده بود. ‫کاملاً ویران‌کننده بود.

‫بعدش بعد از چند دقیقه گفت:

‫«بعضی بچه‌ها هرگز دیگه قدرت ‫تکلم‌شون رو بدست نمیارن.»

‫«هرگز دیگه صحبت نمی‌کنن.»

‫اون لحظه به بچه نگاه کردیم و اون ‫داشت روی فرش بازی می‌کرد و

‫به دست‌هاش نگاه می‌کرد. ‫دکتر ادامه داد:

‫«اجازه بدید توضیح بدم اوتیسم چیه.»

‫نگاه کن چی اینجا داریم! ‫این چیه آون؟

‫اینجا چی داری؟

‫این‌ها شبیه چی هستن؟

‫بیا این رو بندازیم دور. ‫خیلی خب.

‫خیلی خب. لازمه دست از ‫خل بازی برداری... آون.

‫(نام بیمار: آون ساسکایند.)

‫(مشکلات پوستی: بله.) ‫(مشکلات اعصاب: بله.)

‫من اولین بار آون رو وقتی ‫سه سالش بود ملاقات کردم. ‫(عدم برقراری ارتباط چشمی.)

‫به نظرم در اون مقطع زمانی ‫ران و کورنلیا خودشون رو باخته بودن.

‫فکر می‌کنم این مسئله تصویر ایده‌آل‌شون از

‫اینکه این بچه قراره در آینده ‫چی بشه رو مخدوش کرده بود.

‫در ابتدای دههٔ ۹۰ میلادی ‫تصور عمومی از اوتیسم ‫(«دکتر آلن روزنبلات»، پزشک اطفال آون.)

‫اصلاً زیاد خوشایند نبود.

‫به همین خاطر اون‌ها به دنبال ‫کورسوهای امیدی بودند

‫که احتمالات دیگه‌ای هم ‫غیر از اینکه یک انسان

‫بالغ برای همیشه وابسته به ‫دیگران باشه، وجود داشته باشه.

‫بچه‌ای که اوتیسم داره به راحتی ‫دچار «تحریک بیش از حد» می‌شه.

‫اون‌ها تحریکات مداومی که به صورت ‫روزمره اتفاق میوفتن رو فیلتر نمی‌کنن.

‫این دنیا برای مغز اون‌ها ‫خیلی شلوغ و درهمه

‫و این چیزیه که همیشه ‫در مورد آون حس می‌کردم.

‫خصوصاً زمانی که یک نوزاد کوچولو بود.

‫وقتی که جارو برقی روشن می‌شد یا

‫تحریک‌های بصری یا صوتی ‫وجود داشت.

‫تصور کنید اگر چنین اصوات مزاحمی ‫توی ذهنتون داشته باشید

‫چقدر انجام ساده‌ترین کارها هم ‫براتون سخت خواهد بود.

‫آون، آون، آون.

‫آون، نگاه کن.

‫زمانی که فرزند شما وارد ‫زندگی مستقل خودش می‌شه

‫قبلش در محیطی زندگی کرده که

‫بزرگسالان زیاد به اون‌ها ‫امر و نهی می‌کردن.

‫اما حالا بعد از گذشت چند ماه ‫نوبت خودت می‌شه

‫که به اون‌ها بگی ‫چه کاری می‌خوای انجام بدی،

‫چجوری راحت‌تر هستی،

‫چه کاری رو نمی‌خوای انجام بدی، ‫و چه کاری رو می‌خوای.

‫انتخاب‌های زیادی هست که شاید ‫قبلاً فقط یکی دوتا از اون‌ها رو داشتید

‫اما حالا قراره کلی انتخاب داشته باشی.

‫نگرانی‌های من عمدتاً ‫از بابت ایمنی هستند.

‫آون معمولاً تمایل داره با چونهٔ پایین و ‫پیشانی به جلو حرکت کنه.

‫مثلاً موقع بیرون اومدن از پارکنیگ

‫- یا وقتی که از خیابون رد می‌شه. ‫- درسته.

‫آون، اگه بخوای بزرگترین نگرانیت ‫در مورد سال آینده رو بگی، چی می‌گی؟

‫اینکه مجبورم همهٔ کارها رو خودم انجام بدم.

‫- این یک نگرانیه؟ ‫- آره.

‫- نگران تغییر کردن، درسته؟ ‫- تغییر کردن.

‫اما آیا ارزش این رو نداره که دیگه ‫خدمتکاری باهات زندگی نکنه؟

‫- یخرده. ‫- حتماً همینطوره.

‫چه حسی داری؟

‫باید بگم یخرده استرس دارم ‫چون این برای من موضوع تازه‌ایه

‫که کارهام رو به تنهایی انجام بدم.

‫آره، این قدم بزرگیه.

‫این یعنی گام برداشتن به ‫سمت زندگی مستقل.

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left