The first 200 lines.
آنچه گذشت...
اگه میخواید برم منو قانع کنید که میتونید طبق قواعد پیش برید.
و اگه نکنیم؟
اگه بازم خط قرمز رد کنید
اونوقت اخراج میشید.
تو بهم دروغ گفتی.
من فقط یه مدرک کوچیک جور کردم
تا کاری که انجام داد رو ثابت کنم.
تو جور نکردی.
تو جعل کردی، چون نمیتونی تحمل
کنی کسی رو دستت بزنه.
اون هیچوقت دست برنمیداره.
نام زین، مقام لوئیس، شغل سامانتا.
چطور تونستی اینطوری به هاروی خیانت کنی؟
- من به کسی خیانت نکردم. - مزخرفه.
تو پشت اخلاقیات قایم میشی ولی حقیقت اینه که
تو نمیتونی هارویُ تحمل کنی.
اون تغییر نمیکنه، او سرطان این شرکته.
مادرم بیشتر عمرش به پدرم خیانت میکرد.
من میدونستم ولی ازش مخفی میکردم.
یادته وقتی ما مسابقات قهرمانی رو برنده شدیم؟
من از زمین اومدم بیرون و قرار بود
پدر و تو باشیم و...
اون اونجا نبود.
خیلی از دستت عصبانی بودم
که بهم گفتی میاد.
ببخشید که اینقدر طول کشید ببخشمت.
هاروی. باید یه چیزی بهت بگم.
چی شده دانا؟
مادرت حملۀ قلبی بهش دست داد.
او فوت کرد.
تو میتونی هاروی!
هورا!
میتونم امضا بگیرم؟ - بابا کجاست؟
اه عزیزم، میخواست بیاد اینجا.
تو گفتی میاد اینجا.
هاروی، دیشب برنامهاش سنگین بود
و نمیخواستم قبل از مسابقه بهت بگم.
پس دروغ گفتی و وانمود کردی میاد
وقتی میدونستی نمیاد؟
- هاروی بس کن. - اون مهمترین
بازی زندگیم بود و اون نیومد.
و خیلی هم ناراحته.
ولی بابات داره بخاطر ما کار میکنه.
که چی؟
من بهترین بازی عمرمُ انجام دادم.
و هر بار که نگاه کردم
تنها کسی که میدیدم تو بودی.
چطور تونستی اینکارو با من بکنی؟
من... دارم تلاشمو میکنم هاروی.
هیچکدوم از ما بی نقص نیستیم. - آره خب، من امروز بودم.
حالا بخاطر تو همه ش خراب شد!
همیشه عاشق بیسبال بودم. از پدرم یاد گرفتم.
همه چیز یادم داد. چطور پرت کنم چطور بزنم.
یه ساعت بیسبال تو قفس
بهترین سرگرمی بعدازظهر من بود.
برای همین
هر وقت به بیسبال فکر میکردم
همیشه یاد او میافتادم.
ولی حقیقت اینه که...
مامانم بود که منو سر تمرینها میبرد.
سر هر بازی تشویقم میکرد.
یه ثانیه رو هم از دست نمیداد.
همیشه اونجا بود.
حتی وقتی فکر میکردم نبود.
تا مدت زیادی اینو نمیدونستم.
ولی حالا میدونم.
قبلاً بهم میگفت هیچکدوم از ما بی نقص نیستیم
که همه اشتباه میکنیم.
ولی همیشه اشتباهات خودشو قبول داشت.
درست و غلط رو بهمون یاد داد
و بخشش رو.
فقط چیزهای زیادی بود که ای کاش میتونستم بهت بگم...
حرفهایی که باید مدتها پیش بهت میگفتم.
خیلی متأسفم که اینقدر طول کشید.
دلم برات تنگ میشه و همیشه دوستت دارم.
پروردگارا، مسیری از آرامش برایم بساز،
تا جایی که نفرت هست، عشق به بار آورم.
جایی که خطا هست، بخشش باشد.
یادبود خیلی زیبایی بود هاروی.
حتماً عاشقش میشد.
مایک، ممنون که اومدی. - آره البته.
گوش کن هاروی اه...
دفعه قبل که اینجا بودم یه حرفی زدم...
نگرانش نباش.
بودنت اینجا خودش کافیه.
هاروی، فکر کنم مارکوس بهت نیاز داره.
آره
خیلی خب، راستشو بگو دانا.
واقعاً حالش چطوره؟
راستشو بگم، بدترین موقع ممکن اتفاق افتاد.
بخاطر قضیه فی؟
منظورم اینه که خانوادش از هم پاشیده
و همزمان این زن یه خانوادۀ دیگه
رو از هم میپاشونه.
و مایک، اون دست برنمیداره.
بهم نگو... تو یه فکری داری که چطور حلش کنی.
دارم.
تو مشخصه هارویُ بخاطر اون
پرونده بخشیدی.
ولی سؤال اینجاست
میتونی همه رو ببخشی؟
الان فقط ماییم.
میدونستم زمانش میرسه ولی، فقط آماده نبودم.
میدونم. داشتیم برنامه ریزی میکردیم.
درمورد اینکه بیاد دانا رو ببینه حرف میزدیم.
اون عاشقش میشد هاروی.
هی، بهت زنگ نزدم که فقط آبجو بخوریم.
من، اینو روی میز مامان پیدا کردم.
فکر کنم فرصت نشد برات بفرسته.
چیه؟
نمیدونم. نگاه نکردم.
میگم چرا چند روز اینجا نمیمونی؟
ممنونم مارکوس.
فکر کنم باید برم خونه.
میفهمم.
عاشقتم مارکوس.
هیچوقت هارویُ اینطوری ندیده بودم.
شرایط خیلی بدی بود، ولی با این حال،
خیلی زیبا بود.
شاید، ولی برای من
دیگه نمیخوام مخفی شدن سوپرمنُ ببینم.
- لوئیس - مایک.
- هی، از دیدنت خوشحالم. - خوشحالم میبینمت.
گوش کن، میشه یه دقیقه به من و سامانتا وقت بدی؟
- بله البته. - ممنون.
شنیدم شغلتُ از دست دادی.
سامانتا هیچوقت نمیخواستم این اتفاق بیافته.
و متأسفم که اینطور شد.
آره خب،
اگه چیزی که الان میدونم و میدونستم
شاید اوضاع فرق میکرد.
البته، بازم تفاوتی نمیکنه
من هنوز از بیرون دارم نگاه میکنم.
خب، شاید بهتره یه کاری درموردش بکنیم.
درمورد چی حرف میزنی؟
دانا بهم گفت چقدر همه سر کار بهشون سخت میگذره.
اینم گفت برای خلاص شدن از شر فی
کسی بهتر از ما نیست.
- چی تو فکرت داری؟ - نمیدونم
ولی اگه میخوای سنگارو وا بکنیم
مطمئنم هردوی ما یه راهی پیدا میکنیم که
اون زنو راهی کنه.
ترجمه از مرتضی @Filmvill
هی، میخوای صبحانه بخوری؟
من خوبم دانا.
لازم نیست بخاطر من اینجا وایسی.
تازه، فی احتمالاً یه قانونی درمورد
اینکه چقدر باید غیبت کنی داره.
نمیخوام باهات لج بیافته.
قوانین اون برام مهم نیست. شرکت مال اون نیست.
میتونست منو فریب بده.
میدونم منظور نداشتی.
اگه شانس بیاریم،
فی مدت زیادی تو شرکت نمیمونه.
کسی به رابین زنگ زد؟
چون مطمئنم دیشب علامت بتمنُ دیدم.
مایک، اینجا چیکار میکنی؟
خدمات اجتماعی ارائه میدم.
کسی لازم نیست این پیژامه رو ببینه.
داری راحت فریب میخوری
فقط باید ببینی لوئیس چی میپوشه.
بیخیال، واقعاً اینجا چیکار میکنی؟
ببین، بعد از مرگ مامان بزرگ، وضع بدی داشتم
و تو واقعاً بهم کمک کردی.
فقط اومدم لطفتُ جبران کنم.
- منظورت چیه؟ - منظورش اینه چی بهتر از
تماشای زنی که زندگی مارو سخت کرده
بالاخره به سزای عملش برسه؟
تو بهش گفتی مگه نه؟
خب، حداقل ازش نخواستم
وانمود کنه وکیله.
- اه خدایا. - زود گفتم؟
- درست سر وقت. چطوره شما زیردستا
صبر کنید تا من لباس بتمنُ بپوشم و بهم بگین چی شده؟
- زیردستا؟ - خودت گفتی رابین هستی.
ترجیح میدی صدات بزنم یه آدم بالغ که
زیرپوش میپوشه و به خودش میگه ابرقهرمان؟
چیه؟ - هیچی فقط...
خوشحالم دوباره توی انترُ میبینم هاروی.
خودم بهتر از این نمیتونستم بگم.
- تو هم؟ - گرچن؟
- فقط داشتم... - داشتی کارهای -
هارویُ براش انجام میدادی.
همونطور که تمام هفته انجام میدادی.
فکر میکردم کسی نفهمه.
خب من فهمیدم چون منم همینکارو میکردم.
به دانا گفتم تا وقتی نیستند من کاراشونُ دنبال میکنم
تا یه وقت نگران نباشن.
تا تو هم بخاطر اینکه نتونستی
اونجا باشی احساس گناه نکنی.
من بدرد مراسم ختم نمیخورم.
تازه، مثلاً چی میتونستم بگم؟
تو هرچی لازمه داری همینجا میگی کاترینا.
و باور کن، وقتی هاروی برگرده، اونم میشنوه.
متشکرم گرچن.
سورپرایز سورپرایز، حتی قهوۀ تو هم بی قراره.
سامانتا، حراست بهم نگفت داری میای.
دلیلش اینه که او مهمون منه.
یا شاید بهتره بگم موکل من؟
No comments yet. Be the first to leave one.