Suits

Suits

Download Farsi Persian Subtitle

Season 9

Release info

Suits S09E09 Thunder Away HDTV XviD-RMX
Suits S09E09 Thunder Away 1080p WEBRip 6CH x265 HEVC-PSA
Suits S09E09 Thunder Away 480p AMZN WEBRip X265-NTb
Suits S09E09 Thunder Away WEBRip X265-ION10
A Commentary by GodBless
- مترجم مرتضی -T:@Subvill

Tags

webrip
web
BRip
480p
480
x265
TS
1080
HEVC
Published on: 2019-09-20
Downloads: 60
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫آنچه گذشت...

‫اگه میخواید برم منو قانع کنید که میتونید طبق قواعد پیش برید.

‫و اگه نکنیم؟

‫اگه بازم خط قرمز رد کنید

‫اونوقت اخراج میشید.

‫تو بهم دروغ گفتی.

‫من فقط یه مدرک کوچیک جور کردم

‫تا کاری که انجام داد رو ثابت کنم.

‫تو جور نکردی.

‫تو جعل کردی، چون نمیتونی تحمل

‫کنی کسی رو دستت بزنه.

‫اون هیچوقت دست برنمیداره.

‫نام زین، مقام لوئیس، شغل سامانتا.

‫چطور تونستی اینطوری به هاروی خیانت کنی؟

‫- من به کسی خیانت نکردم. ‫- مزخرفه.

‫تو پشت اخلاقیات قایم میشی ولی حقیقت اینه که

‫تو نمیتونی هارویُ تحمل کنی.

‫اون تغییر نمیکنه، او سرطان این شرکته.

‫مادرم بیشتر عمرش به پدرم خیانت میکرد.

‫من میدونستم ولی ازش مخفی میکردم.

‫یادته وقتی ما مسابقات قهرمانی رو برنده شدیم؟

‫من از زمین اومدم بیرون و قرار بود

‫پدر و تو باشیم و...

‫اون اونجا نبود.

‫خیلی از دستت عصبانی بودم

‫که بهم گفتی میاد.

‫ببخشید که اینقدر طول کشید ببخشمت.

‫هاروی. باید یه چیزی بهت بگم.

‫چی شده دانا؟

‫مادرت حملۀ قلبی بهش دست داد.

‫او فوت کرد.

‫تو میتونی هاروی!

‫هورا!

‫میتونم امضا بگیرم؟ ‫- بابا کجاست؟

‫اه عزیزم، میخواست بیاد اینجا.

‫تو گفتی میاد اینجا.

‫هاروی، دیشب برنامه‌اش سنگین بود

‫و نمیخواستم قبل از مسابقه بهت بگم.

‫پس دروغ گفتی و وانمود کردی میاد

‫وقتی میدونستی نمیاد؟

‫- هاروی بس کن. ‫- اون مهمترین

‫بازی زندگیم بود و اون نیومد.

‫و خیلی هم ناراحته.

‫ولی بابات داره بخاطر ما کار میکنه.

‫که چی؟

‫من بهترین بازی عمرمُ انجام دادم.

‫و هر بار که نگاه کردم

‫تنها کسی که میدیدم تو بودی.

‫چطور تونستی اینکارو با من بکنی؟

‫من... دارم تلاشمو میکنم هاروی.

‫هیچکدوم از ما بی نقص نیستیم. ‫- آره خب، من امروز بودم.

‫حالا بخاطر تو همه ش خراب شد!

‫همیشه عاشق بیسبال بودم. از پدرم یاد گرفتم.

‫همه چیز یادم داد. چطور پرت کنم چطور بزنم.

‫یه ساعت بیسبال تو قفس

‫بهترین سرگرمی بعدازظهر من بود.

‫برای همین

‫هر وقت به بیسبال فکر میکردم

‫همیشه یاد او میافتادم.

‫ولی حقیقت اینه که...

‫مامانم بود که منو سر تمرینها میبرد.

‫سر هر بازی تشویقم میکرد.

‫یه ثانیه رو هم از دست نمیداد.

‫همیشه اونجا بود.

‫حتی وقتی فکر میکردم نبود.

‫تا مدت زیادی اینو نمیدونستم.

‫ولی حالا میدونم.

‫قبلاً بهم میگفت هیچکدوم از ما بی نقص نیستیم

‫که همه اشتباه میکنیم.

‫ولی همیشه اشتباهات خودشو قبول داشت.

‫درست و غلط رو بهمون یاد داد

‫و بخشش رو.

‫فقط چیزهای زیادی بود که ای کاش میتونستم بهت بگم...

‫حرفهایی که باید مدتها پیش بهت میگفتم.

‫خیلی متأسفم که اینقدر طول کشید.

‫دلم برات تنگ میشه و همیشه دوستت دارم.

‫پروردگارا، مسیری از آرامش برایم بساز،

‫تا جایی که نفرت هست، عشق به بار آورم.

‫جایی که خطا هست، بخشش باشد.

‫یادبود خیلی زیبایی بود هاروی.

‫حتماً عاشقش میشد.

‫مایک، ممنون که اومدی. ‫- آره البته.

‫گوش کن هاروی اه...

‫دفعه قبل که اینجا بودم یه حرفی زدم...

‫نگرانش نباش.

‫بودنت اینجا خودش کافیه.

‫هاروی، فکر کنم مارکوس بهت نیاز داره.

‫آره

‫خیلی خب، راستشو بگو دانا.

‫واقعاً حالش چطوره؟

‫راستشو بگم، بدترین موقع ممکن اتفاق افتاد.

‫بخاطر قضیه فی؟

‫منظورم اینه که خانوادش از هم پاشیده

‫و همزمان این زن یه خانوادۀ دیگه

‫رو از هم میپاشونه.

‫و مایک، اون دست برنمیداره.

‫بهم نگو... تو یه فکری داری که چطور حلش کنی.

‫دارم.

‫تو مشخصه هارویُ بخاطر اون

‫پرونده بخشیدی.

‫ولی سؤال اینجاست

‫میتونی همه رو ببخشی؟

‫الان فقط ماییم.

‫میدونستم زمانش میرسه ولی، فقط آماده نبودم.

‫میدونم. داشتیم برنامه ریزی میکردیم.

‫درمورد اینکه بیاد دانا رو ببینه حرف میزدیم.

‫اون عاشقش میشد هاروی.

‫هی، بهت زنگ نزدم که فقط آبجو بخوریم.

‫من، اینو روی میز مامان پیدا کردم.

‫فکر کنم فرصت نشد برات بفرسته.

‫چیه؟

‫نمیدونم. نگاه نکردم.

‫میگم چرا چند روز اینجا نمیمونی؟

‫ممنونم مارکوس.

‫فکر کنم باید برم خونه.

‫میفهمم.

‫عاشقتم مارکوس.

‫هیچوقت هارویُ اینطوری ندیده بودم.

‫شرایط خیلی بدی بود، ولی با این حال،

‫خیلی زیبا بود.

‫شاید، ولی برای من

‫دیگه نمیخوام مخفی شدن سوپرمنُ ببینم.

‫- لوئیس ‫- مایک.

‫- هی، از دیدنت خوشحالم. ‫- خوشحالم میبینمت.

‫گوش کن، میشه یه دقیقه به من و سامانتا وقت بدی؟

‫- بله البته. ‫- ممنون.

‫شنیدم شغلتُ از دست دادی.

‫سامانتا هیچوقت نمیخواستم این اتفاق بیافته.

‫و متأسفم که اینطور شد.

‫آره خب،

‫اگه چیزی که الان میدونم و میدونستم

‫شاید اوضاع فرق میکرد.

‫البته، بازم تفاوتی نمیکنه

‫من هنوز از بیرون دارم نگاه میکنم.

‫خب، شاید بهتره یه کاری درموردش بکنیم.

‫درمورد چی حرف میزنی؟

‫دانا بهم گفت چقدر همه سر کار بهشون سخت میگذره.

‫اینم گفت برای خلاص شدن از شر فی

‫کسی بهتر از ما نیست.

‫- چی تو فکرت داری؟ ‫- نمیدونم

‫ولی اگه میخوای سنگارو وا بکنیم

‫مطمئنم هردوی ما یه راهی پیدا میکنیم که

‫اون زنو راهی کنه.

‫ترجمه از مرتضی ‫@Filmvill

‫هی، میخوای صبحانه بخوری؟

‫من خوبم دانا.

‫لازم نیست بخاطر من اینجا وایسی.

‫تازه، فی احتمالاً یه قانونی درمورد

‫اینکه چقدر باید غیبت کنی داره.

‫نمیخوام باهات لج بیافته.

‫قوانین اون برام مهم نیست. شرکت مال اون نیست.

‫میتونست منو فریب بده.

‫میدونم منظور نداشتی.

‫اگه شانس بیاریم،

‫فی مدت زیادی تو شرکت نمیمونه.

‫کسی به رابین زنگ زد؟

‫چون مطمئنم دیشب علامت بتمنُ دیدم.

‫مایک، اینجا چیکار میکنی؟

‫خدمات اجتماعی ارائه میدم.

‫کسی لازم نیست این پیژامه رو ببینه.

‫داری راحت فریب میخوری

‫فقط باید ببینی لوئیس چی میپوشه.

‫بیخیال، واقعاً اینجا چیکار میکنی؟

‫ببین، بعد از مرگ مامان بزرگ، وضع بدی داشتم

‫و تو واقعاً بهم کمک کردی.

‫فقط اومدم لطفتُ جبران کنم.

‫- منظورت چیه؟ ‫- منظورش اینه چی بهتر از

‫تماشای زنی که زندگی مارو سخت کرده

‫بالاخره به سزای عملش برسه؟

‫تو بهش گفتی مگه نه؟

‫خب، حداقل ازش نخواستم

‫وانمود کنه وکیله.

‫- اه خدایا. ‫- زود گفتم؟

‫- درست سر وقت. چطوره شما زیردستا

‫صبر کنید تا من لباس بتمنُ بپوشم ‫و بهم بگین چی شده؟

‫- زیردستا؟ ‫- خودت گفتی رابین هستی.

‫ترجیح میدی صدات بزنم یه آدم بالغ که

‫زیرپوش میپوشه و به خودش میگه ابرقهرمان؟

‫چیه؟ ‫- هیچی فقط...

‫خوشحالم دوباره توی انترُ میبینم هاروی.

‫خودم بهتر از این نمیتونستم بگم.

‫- تو هم؟ ‫- گرچن؟

‫- فقط داشتم... ‫- داشتی کارهای ‫-

‫هارویُ براش انجام میدادی.

‫همونطور که تمام هفته انجام میدادی.

‫فکر میکردم کسی نفهمه.

‫خب من فهمیدم چون منم همینکارو میکردم.

‫به دانا گفتم تا وقتی نیستند من کاراشونُ دنبال میکنم

‫تا یه وقت نگران نباشن.

‫تا تو هم بخاطر اینکه نتونستی

‫اونجا باشی احساس گناه نکنی.

‫من بدرد مراسم ختم نمیخورم.

‫تازه، مثلاً چی میتونستم بگم؟

‫تو هرچی لازمه داری همینجا میگی کاترینا.

‫و باور کن، وقتی هاروی برگرده، اونم میشنوه.

‫متشکرم گرچن.

‫سورپرایز سورپرایز، حتی قهوۀ تو هم بی قراره.

‫سامانتا، حراست بهم نگفت داری میای.

‫دلیلش اینه که او مهمون منه.

‫یا شاید بهتره بگم موکل من؟

More Farsi Persian subtitles for Suits

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left