The first 191 lines.
آره.
اوه...
این عالیه.
- اون نتهای بالاتر رو دوست داره. - اوه، آره.
میدونی این یعنی چی؟
باید یه پیانو بخری.
- چی گفتی مامان؟ - باید یه پیانو بخری.
- مطمئنی؟ - آره، مطمئنم.
آره. عالیه!
خیلی عالیه!
« پــایــان یــک دوره (اِرا) » قسمت پنجم: "مارجوری ( نام مادربزرگ تیلور)"
یک، دو. سکوی سی، سی. یک...
اصلاً صداش خوب نیست.
وقتی سرما میخورم، یه مدتی طول میکشه تا خوب شم.
قشنگ موندگار میشن.
یه قهوه از دلگیرترین قهوهفروشیِ دنیا میخوای؟
اوه، حتماً.
- چی میخوای؟ فقط قهوه سرد؟ - خب وقتی اینطوری تبلیغش میکنی، آره دیگه.
تا حالا چیزی دربارهی مدلِ باز کردنِ جناغِ بوقلمون شنیدی؟
فکر کنم امسال واسه شکرگزاری این مدل رو امتحان کنم.
نمیدونم نباید زیاد با بوقلمون قرتیبازی دربیاریم.
یادت میاد اون بار که سعی کردیم سرخِش کنیم؟
یه فاجعه بود، ولی آره.
فکر کنم تا شش ماه یه لکهی روغن وسطِ حیاطمون مونده بود.
اما گذشته از اون... اصلاً نمیشد خوردش.
میتونی از اون دندههای بزرگ واسه تراویس درست کنی؟
دارم از همون دندههای بزرگ واسه تراویس درست میکنم.
همونهایی که خودش با محبت بهشون میگه استخونهای دایناسور.
دندههای بزرگِ تگزاسی واسه یه مردِ تگزاسی.
اوه خدای من.
تور گذاشتن چیزیه که واقعاً خونوادهام رو از خیلی جهات دورِ هم جمع میکنه.
واسه من، بخشی از تورِ اِراس در واقع تجلیل از خونوادهمه.
در نهایت، فکر نمیکنم هیچکدوم از این اتفاقا میافتاد
اگه کلِ خونوادهام درگیرش نبودن.
اونا عواملِ صحنهامن.
اون برادرمه.
منظورم اینه که ما با هم کار میکنیم.
یه جورایی ۲۰ ساله که یه کسبوکارِ خونوادگی داریم.
آهنگِ بعدی از گروهِ دیکسی چیکس هست. اوه، آب. ایول.
مامانش وقتی اون آب نمیخوره عصبانی میشه.
پدر و مادرم هیچچیزی از صنعتِ موسیقی نمیدونستن،
اما میگفتن: آره، سخته، آره.
ما فعلاً هیچی ازش نمیدونیم. میریم چند تا کتاب میگیریم و میخونیم.
واقعاً عجیبه.
مامانم هر شب این کارو میکنه.
یه عدد ۱۳ میکشه، پس الان دیگه براق و جدیده.
توی صنعتی که به بیرحمیِ صنعتِ موسیقیه،
یاد گرفتنِ درسهای سخت و تجربه کردنِ بالا و پایینها،
و پیروزیها و شکستها.
این واسه کلِ خونوادهام یه چالشِ بزرگ بود،
اما همهشون تمامِ عمرم قشنگ پای کار بودن.
همهشون با هم متحد شدن تا بگن:
نه، اون اینو میخواد. ما هم اینو براش میخوایم.
کار کردن روی این تور یه افتخاره.
این یه امتیازِ واقعی محسوب میشه، و ما اینو میدونیم
چون هیچکدوم از ما کاری رو که توش مهارت داریم انجام نمیدادیم،
اگه به خاطرِ کاری که اون انجام میده و توش فوقالعاده بااستعداده نبود.
خیلی خوش میگذره، اما بیشتر از هر چیز راهیه که ما به عنوان یه خونواده کنار هم باشیم
و به این چیزی که کلِ زندگیمون رو وقفش کردیم، احترام بذاریم.
فکر کنم من و گریسی قراره اون کاری که میخواستیم بکنیم رو عوض کنیم.
ولی فکر میکنیم بهتره آهنگِ ما رو اجرا کنیم به جای...
چون همین الان واسه آهنگِ ما نامزدِ گرمی شدیم.
خب، چند روز قبل از اینکه توی تورنتو اجرا داشته باشیم، نامزدهای گرمی اعلام شدن.
خیلی خوششانس بودیم، شش تا نامزدی گرفتیم.
و یکی از اونا واسه آهنگی بود که من با گریسی انجام دادم،
اونم وقتی که هنوز توی تورِ اِراس بودیم، یعنی یه سالِ پیش.
آره.
پارسال همین موقع، من و اون بینِ اجراها رفتیم بیرون تا جشن بگیریم.
آخرش هم کلی نوشیدنی خوردیم.
صبر کن، با این چیکار کنم؟
اوکی، باید با کپسولِ آتشنشانی خاموشش کنی.
باشه، عالیه. فکر کنم قراره بمیریم.
- فقط فشارش بده. - نمیدونم.
آره-آره. اوه خدای من!
چی شد... من خوبم.
و بعدش تهش یه آهنگ نوشتیم که واقعاً بهش افتخار میکنیم.
- چطور میخوامش. چطور من... - چطور...
و همین الان نامزدِ گرمی شد،
واسه همین با خودم گفتم، خیلی باحال نمیشه اگه اون آهنگ رو توی تورنتو اجرا کنیم؟
یه جورایی یه لحظهی خاص بسازیم،
و ترکیبش کنیم با یکی دیگه از آهنگهایی که طرفدارا واقعاً عاشقشن.
اون این ایده رو داشت که آهنگِ ما و خارج از جنگل رو با هم بخونیم،
که مثلاً...
خارج از جنگل جزوِ سه تا آهنگِ موردعلاقهی من در تمامِ دورانه.
هی رفیق، من سرما خوردم، واسه همین فقط یه دورِ سریع...
پس ما ترجیعبندِ دوبل میریم، یه جور ترکیبِ
خارج از جنگل و ما، و فکر کنم توی این گام خوب دربیاد.
خب، درسته؟ پس مثلاً، اوم، کلِ اون ترجیعبند رو بخون
و بعدش میتونیم بخشهای اوج رو پشتِسرِ هم بخونیم، درسته؟ مثلاً...
منتظرش باش.
به هر حال، پس ما بخشهای اوجِ دوبل رو میریم،
و بعدش میریم سراغِ یه ترجیعبندِ دوبل، مثلِ یه ترکیب
از خارج از جنگل و ما، و خیلی خیلی خفن میشه.
بعدش اون چیکار میکنه؟ اولین ترجیعبند...
واقعاً دیوانهکنندهست. اون انگار توی خواب هم میتونه این کارو بکنه.
جایی که مثلاً، من میخوام
دو تا پنج تا آهنگ رو تیکه تیکه کنم و همهشون رو...
چطوری اینطوری نقشهچینی کرد؟
نمیدونم، چون اون قشنگ یه مغزِ متفکره.
باید با ماژیک روی دستم بنویسم، مثلاً...
غش نکن.
«غش نکن، ساختارِ آهنگ اینطوریه...»
مثلاً: بیتِ من، ترجیعبندِ من، بیتِ تیلور، ترجیعبندِ تیلور.
اوجِ من، اوجِ تیلور، بیتِ تیلور...
اوه خدای من. بیدار شو.
منتظر باش که منو در حالِ بالا آوردنِ شدید روی صحنهی اِراس ببینی.
اِورمور و پیتر؟ یا حضرت عباس.
من به پیر، به پیغمبر، نمیفهمم اون چطوری این کارو میکنه.
اصلاً نمیدونم، چون اگه جونم هم به این کار بسته بود، نمیتونستم انجامش بدم.
نمیتونستم انجامش بدم.
حتی یه ذره خلاقیت هم توی وجودم نبود.
این انگار آهنگِ متنِ یه فیلمِ ترسناکه.
موافقم.
- میخوای الان اینو امضا کنم؟ - آره.
من دقیقاً برعکس بودم. توی مدرسه رفتم دنبال بیزنس.
من نه پیشینۀ موسیقی دارم و نه ساز میزنم،
اما یه جور شناخت عمیق و نزدیکی
از روانِ کسی دارم که واقعاً مجبوره این کارو بکنه.
خب، برمیگرده به مادرم... مارجوری.
اون خوانندۀ اپرا بود.
بعدِ دانشگاه رشتهاش موسیقی بود و صاف رفت سرِ کار.
رادیوی زنده، اجرا توی نیویورک.
اما با بابام ازدواج کرد و اونا شروع کردن به چرخیدن دور دنیا.
پس هر جا که زندگی میکردن، اون ستارهاپراهای محلی میشد.
هر جا که میرفتیم، مردم واقعاً عاشقش بودن.
من و خواهرم رو اغلب با خودش میبرد و مینشوند ردیفِ اول تا گوش بدیم.
و یادمه توی راهِ خونه بهم میگفت:
«خب آندریا، توی اون بخش از اجرا،
دلت خواست گریه کنی؟»
و منم میگفتم: «خب مامان،
اوم... یه ذره، یه ذره...»
میدونی، اون همیشه دنبال بازخورد بود،
- اونم از یه بچۀ هشتساله. - مثلِ... اپرا.
منم هر چی از دستم برمیاومد بهش میگفتم.
اما میدونستم که وظیفهای دارم
چون میدونستم توی راهِ خونه قراره ازم بازجویی بشه.
رابطۀ قشنگی با مامانم داشتم،
اما با آگاهیِ کامل از اینکه مامانم کسی بود
که عاشق خوندن بود، عاشق اجرا کردن بود و مردم هم دوستش دارن.
اوه!
پیانونوازی دوتایی، داریم میریم روی صحنه.
ممنون.
خیلی خب. بریم تیلور.
پس همهچیز با مادرم شروع شد.
بوس بفرست.
و فکر میکنم اون دوران منو آماده کرد، احتمالاً
بهتر از هر چیز دیگهای، واسه داشتنِ فرزندی مثلِ تیلور...
که قشنگ میخواست جای پای مادرم بذاره.
تیلور همیشه میدونست که میخواد اجرا کنه...
...و خودش داشت آهنگهاشو مینوشت، بدونِ اینکه هیچ همکارِ نویسندهای داشته باشه.
این آهنگییه که دیروز نوشتم.
این آهنگ رو دیروز نوشتم.
این آهنگییه که مثلاً یه هفته پیش نوشتم.
اسمش «خداحافظیِ یکطرفه» هست.
اسمِ این آهنگ «روزهای زیبا»ست.
و اسمش هم که معلومه درباره چیه. پس، بریم که داشته باشیم.
و بعدش توی ۱۱ سالگی بود که تیلور بهم نگاه کرد و گفت:
«ما باید بریم نشویل. لطفاً، لطفاً منو ببر نشویل.
اونجا جاییه که فیث هیل رفت.»
خیلی زود فهمیدم که اینجا همونجاییه که گذشتهام با مادرم
قراره واقعاً به کار بیاد.
فکر کنم تیلور میخواست چیزی رو تجربه کنه که فکر میکرد...
بدم میاد این کلمه رو بگم، ولی سرنوشته.
واقعاً فکر میکنم توی سنِ خیلی کم، ما معمولاً میدونیم که توی زندگی قراره به کجا بریم.
خیلی از همهتون ممنونم.
و خوبه که بهشون گوش بدی
به اینکه رویاهاشون چیه، حتی توی اون سن.
خب، ما توی تورنتو هستیم، توی شهرِ زادگاهِ من.
هر چی که دارم...
اصلاً متوجهشون نمیشم چون همیشه همینجان.
اینا بخشی از بافتِ زندگیِ من هستن،
اما واقعاً، همهچیز به رقص مربوط میشه.
همهچیز رقصه... این فکر کنم یه آویزِ درختِ کریسمس باشه.
من قشنگ خورۀ رقصم.
فکر کنم فراتر از فقط دوست داشتنِ رقص، من یه خورۀ واقعیِ رقصم.
آره، خیلی زیاد.
فکر کنم واسه تور رفتن باید شخصیتِ خاصی داشته باشی.
واقعاً رقصنده یا موزیسین بودن یه چیزه،
اما اینکه بتونی از پسِ سختیهای تور بربیای یه چیزِ دیگه هست.
و این کار واسه همه نیست.
اما واسه من همیشه بود. من عالی بودم. عاشقِ توی جاده بودن بودم.
تمامِ عمرم، رویام این بود که اینطوری تور بذارم.
و عاشقِ اجرا کردن توی این کنسرت بودم.
اما بعد از این تور، دورانِ رقصِ من به پایان میرسه.
یه جور حسِ شیرین و تلخِ قشنگه... فکر کنم اینطوری واسم تموم میشه.
هر چی که میدیدم یه ردی از رقص توش بود.
پس از همون بچگی میدونستم که این همون کاریه که میخوای انجام بدی.
قبل از اینکه حتی بتونی بنویسی، عکسِ خودت رو در حالِ رقصیدن میکشیدی.
و معلمت هم نوشته بود: «آماندا میخواد رقصنده بشه.»
آخی. «من رقصیدن رو دوست دارم چون خوش میگذره. من خوب میرقصم.»
«مامانم منو میبره کلاسِ رقص و بعضی وقتها هم بابام میبره.»
No comments yet. Be the first to leave one.