The first 169 lines.
اوه، اوه، عصر بخیر.
فقط داشتم به یه دوست قدیمی درود میفرستادم.
مطمئنام که روشهای قتل متمدنانة مارتین
کارآمدی بیشتری دارند، اما من باهاشون کاری ندارم.
من از خشونت متنفرم.
به همین دلیلـه که توی این برنامه از صحنههای
چاقوکشی، تیراندازی و خفهکردن
فقط در زمان نیاز داستان یا وقتی که هوساش به سرمون میزنه،
استفاده میکنیم.
داستان امشب ما از یه موزه شروع میشه.
و عنواناش هم اینـه: گلدان چِنی
این تمام چیزی بود که قصد داشتم براتون بگم.
بقیهاش رو دیگه باید خودتون ببینید.
دیگه بیشتر از این نمیخوام در موردش بحث کنم.
ازت میخوام که امروز بعد از ظهر موزه رو ترک کنی.
آقای کودِر کاری که من اینجا به عنوان دستیار شما میکنم
یه بچة زرنگ هم میتونه انجامش بده.
ترک اینجا کار سختی نیست.
به هر حال، شما به راحتی میتونید حقوق پایانکار من رو نادیده بگیرید.
لایل، اگه میخوای از این کار پولی به جیب بزنی
خوشحال میشم این موضوع رو با هیئت مدیره در میون بذارم.
حاضرم پروندهت رو
برای مدت سه ماهی که اینجا بودی بررسی کنم.
از بینظمیتون برای حضور سر وقت سر کار.
تا چهار روز غیبتتون در ماه گذشته بدون هیچ دلیلی.
خُب، بهار بود، آقای کوتر. البته بعید میدونم که فصلها رو یادتون باشه.
میخوام که تا ساعت سه از این ساختمون خارج بشی.
چشم، قربان.
- چطور پیشرفت، لایل؟ - پیشرفت دیگه، همونطور که قرارـه من هم برم.
اوه، نه. میخوای چکار کنی؟
این کار رو تو برام پیدا کردی. نقشة دیگهای برام سراغ نداری؟
ولم کن بذار برم.
آقای اندیکات!
دوشیزه چِینی، کسی بهم نگفت که شما توی موزه هستید.
من و فرنسس همین الان رسیدیم.
اگه اجازه داشته باشیم باید بگم که سرحال به نظر نمیآین.
البته که اجازه دارید.
همه بهم دروغ میگن و چاپلوسی میکنن. اگه نمیخوان باهام روراست باشن ترجیح میدم که اصلن راهام ندن اینجا.
اما شاید تنها چیزی که باعث شده ظاهرم این طور به نظر بیاد
لباسام باشه.
و اگه من رو بیشتر میشناختید، آقای اندیکات
متوجه میشدید که لباسم تقریبن هم سن شماست.
خُب، ولی هنوز هم زیباست، مثل صاحباش.
اما حالا، این یه رنگ و رویی بهش نمیده؟
- بفرمایید. - این ملاحظة شما رو میرسونه، آقای اندیکات.
- مچکرم. - شما که نمیخواید با یکی از
عتیقههای موزه توی این جعبه فرار کنید، درسته؟
نه، این... این آخرین سعی و کوشش کوچک منـه.
فرانسس، چرا نمیری قدم بزنی و کارت رو انجام بدی؟
فعلن باهات کاری ندارم.
عجب، میدونید، این واقعن خیلی خوبـه.
این جا رو خیلی زیبا تراش دادید.
آره.
خُب، البته...
فقط یه اسب چوبیـه اما...
حداقلاش اینـه کسی نمیتونه بگه توی اون خونة قدیمی خارج شهر
همة وقتم رو هدر میدم.
- شما اینجایید، هربرت. - عصر بخیر مارتا.
چه غافلگیری جالبی. انتظار نداشتم تا چهارشنبه شما رو ببینم.
امروز تنها روزی بود که میتونستم بیام.
به اون موضوعی که ازتون خواسته بودم، رسیدگی کردید؟
اوه بله، فورن بهش رسیدگی میکنم، آقای کوتر.
دوشیزه چِینی، خیلی خوشحال شدم که دوباره دیدمتون.
- خدانگهدار آقای اندیکات. - خداحافظ.
خُب، چرا میخواستی من رو ببینی؟
مارتا، من دارم میرم کنار ساحل.
- جدی؟ - بله، پس فردا.
مارتا، خیلی معرکه میشه اگه به عنوان کار قبل سفرم
به هیئت مدیره اطلاع بدم که بالاخره بعد از مدتها ...
- ... ترتیب خرید ظرف چینی رو دادم؟ - الان، شما هنوز از اون قضیه منصرف نشدید؟
نه هربرت، میدونی که من هیچ وقت نمیتونم اون ظرف رو بفروشم.
این آخرین چیزی هست که از پدرم مونده، و من اون رو تا زمانی که زندهام نگه میدارم...
و این نگهداری حالا حالاها طول خواهد کشید.
- اما مارتا، تو قول داده بودی. - نه هربرت ...
این آخرین حرفمـه.
خُب، پس قرارـه بری به کنار ساحل؟ فرانسیس هم میخواد از پیش من برـه.
منم مجبورم بدون فرانسیس سر کنم.
احتمالن برای یه مدتی این آخرین بازدید من از موزه خواهد بود.
پس مثل یه موزهدار رفتار کن، هربرت.
دوست دارم یه نگاهی به اون مجسمههای چینی بندازم...
بدون هیچ توضیحی بدون هیچ حرفی، فقط اخراجت کرد.
اوه عزیزم، حالم گرفتهس.
چی به سرمون اومده؟ فقط یه بدشانسیـه؟
بقیه ازدواج کردن، پسانداز میکنن، بچهدار میشن.
فکر کن که این بهترین دنیای ممکنـه.
چرا فقط یه بار ...
فقط یه بار کارم درست در نمیآد؟
اجازه میدن توی آپارتمانت بمونی، تا وقتی که چک حقوقم رو بگیرم؟
دیگه نمیخوام ازت پول بگیرم.
- یه نامه بنویس برای دوشیزه وارینگ. - چی؟
یه معرفینامه.
حداقل تو میتونی تایپ کنی، هر چند ...
رئیس موزهمون قدردان نیست.
- چی باید تایپ کنم؟ - فقط یه معرفینامة خوب تایپ کن.
لایل اندیکات برای موزه هنرهای منهتن کار میکرد ...
به عنوان دستیار من تا 12 می ...
در طول زمان کار، خودش رو به عنوان یه کارمند بسیار قابل اطمینان نشون داد.
امیدوارم که مزاحمتون نشده باشم.
اما میدونید، من از نظر مالی در شرایطی نیستم که بتونم کسی مثل شما رو استخدام کنم.
میتونم طور دیگهای براتون جبران بکنم.
اگه بشه، بتونم ادامة تحقیقاتم رو اینجا در کتابخانة شگفتانگیزتون، بگذرونم.
اجازه هست کمکتون کنم؟
- مچکرم آقای اندیکات. - من رو کایل صدا کنید.
- خُب اگه قرار باشه من از شما مراقبت کنم ...
خیلی سخت میشه که بخوای من رو آقا صدا کنی؛ درسته؟
این لطف شما و هربرت رو به من میرسونه ...
ولی باید بگم که وقتی فرانسیس رفت، فقط بلا اینجا موند، آشپز رو میگم ...
و من هم از بیماری سال گذشتهام به بعد از کار افتاده شدم.
- اصلن نمیتونم جایی برم. - پس به یه مرد تو این خونه نیاز دارید...
درست نمیگم؟
خُب ...
حاضرید برای یه مدت آزمایشی کار رو انجام بدید؟
- مثلن برای یه ماه؟ - البته.
میدونم که نظرم عوض نمیشه.
خُب. پس قراردادش رو بنویسیم، لایل.
یه قهوة دیگه بریزم، عزیزم.
اینجا نشستن و با تو حرف زدن کاری سرانجام نمیگیرـه.
و من باید یک ساعت پیش توی اتاق کارم میبودم.
قطعن نباید اجازه بدیم استعدادی از دست بره، درسته؟
- بزن بریم، به پیش. - اوه، نه.
لایل.
- بریم اون ور. - اوه، نه، خواهش میکنم.
- بفرما. - عجب.
حالا میری بالا و مشغول کار میشی...
و من هم ترتیب نهار رو میدم.
اوه، قرار نیست درباره این جور چیزها به خودت زحمت بدی.
چرا که نه. از انجام این کارها برای تو لذت میبرم. این هم از این.
اوه، لایل.
اینها رو یه جایی بذار. بعدن بهشون جواب میدم.
بسیار خُب.
خانم عزیز، من مشتاق خرید گلدان چینی هستم. البته میدونم که تا امروز تمام پیشنهادهای خرید اون رو رد کردید، امیدوارم امکانش باشه تا نظرتون رو عوض کنید.
بله آقا.
بلا، میشه میز چای خانم چینی رو جمع کنی؟
بله آقا.
اما بلا، یه فنجون ...
مهم نیست با توجه به این که کم پیش میآد چیزی رو بشکنی.
- خانم چینی، من نشکستماش. - آقای اندیکات میگه که:
وقتی داشتم توش چایی میخوردم سالم بود
و بعدش شما تنها کسی هستی که به سینی فنجونها دست زدی.
اگه یه فنجون شکسته باشید، ایرادی نداره بهش اعتراف کنید،
اما سعی نکنید که اون رو گردن یکی دیگه بندازید.
شما میگید که من دروغ میگم، آقا؟
من فقط دارم میگم یکی به سن و سال شما احتمال شکستن ...
بلا، من میدونم که خسته شدی. از وقتی که فرانسیس رفته کارت خیلی زیاد شده.
خُب چرا برای یه مدت کوتاه نری مرخصی.
هیچ وقت فکر نمیکردم زمانی بیاد که دیگه به من اعتماد نداشته باشید، خانم چِینی.
متوجهام که دیگه تو این خونه جای من نیست.
بلا، وایستا، بلا.
میترسم که دلاش رو شکسته باشیم.
متنفر بودم از این که به خاطر این موضوع نگرانت کنم...
اما جلوی بعضی چیزها رو نمیشه گرفت ...
بلا 18 سال، تقربین 20 سالـه که با من بوده.
بدون اون نمیتونستم بگذرونم.
- امیدوارم تا وقتی که زندهام با من باشه. - من فقط فکر کردم شاید ...
به یه مرخصی نیاز داشته باشه.
چرا بهش نمیگی چند هفته بره مرخصی؟
مطمئنام که میتونم ازت مراقبت کنم.
خُب.
خُب، پس اینجا جایی که این هنرمند شاهکارهاش رو میسازه؟
جای خوبیـه برای کار کردن. ساکتـه، عایق صدا داره.
وقتی آسانسور پایین باشه، حس میکنم که از بقیه دنیا جدا شدم.
گلدون چینی رو همین بالا نگه میداری؟
- کدوم گلدون؟ - همون گلدون. که فقط ازش یکی هست، درسته؟
نمیخوام دربارهاش صحبت ...
نمیخوام دربارهاش صحبت کنم.
همه همیشه ازم دربارة اون میپرسن. فکر میکردم تو با بقیه فرق داری.
خیلی بده که چنین کار هنری زیبایی از نظر دیگران پنهان باشه...
جایی باشه که کسی قدرش رو ندونه.
اون گلدون برای منـه و من هر جوری که بخوام نگهاش میدارم.
No comments yet. Be the first to leave one.