The first 192 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
آنچه گذشت...
میراندا چیزهایی رو که اینجا میدید نقاشی میکرد
یکیشون مردی با کتوشلوار زرد بود
فکر کردم مثل خودمونه
اما مثل ما نبود
وقتی مامان رو کنار درخت بطری پیدا کردم، دیدمش
داشت مامان رو میخورد
هیچوقت فکر کردی شاید همهش یه خواب باشه؟
اون چیزی رو که درونم حمل میکردم، هنوز حس میکنم
انگار به هم وصلایم
یه بخشی از من چیزی رو حس میکنه که اون حس میکنه
یه چیزی دربارهٔ اون عروسکهاست
فکر کنم قبلاً دیدمشون
یادم اومد
یادم اومد چطور بهشون آسیب بزنم
بچهها رو همینجا قربانی کردن
وقتی قبلاً شکست خوردیم، چطور نجاتشون بدیم؟
میخوای کمک کنم یه مأموریت انتحاری طراحی کنیم
چون فکر میکنی استخون اون بچهها اون پایین دفن شده!
آره! یه در مخفی بود
یادته توی زیرزمین عمارت کلونی دری دیده باشی؟
میخوای برم توی اون تونلها!
پس اون در لعنتی رو نشونم بده!
- یا خدا - به یه نقشه نیاز داریم
- شانسی داشتید؟ - هنوز نه
میشکنمش
نه؛ میدونی چیه؟
اگه مهروموم شده، احتمالاً بهتره همینطور بمونه
- آره؟ - آره
محض احتیاط
زندگیهامون خیلی عجیبن، مرد
آره، واقعاً
هیچی؟
بالا نیست
شاید اون...
بیخیال
عصر بخیر
- مسته - آره
واقعاً فکر میکنی الان بهترین وقته که...؟
چارهای ندارم
میخوای باهات بیام؟
نه، خودم حلش میکنم
هنری
چه کاری ازم برمیاد؟
میشه بیای بالا یه صحبتی بکنیم؟
چی شده؟
هیچی، هیچی
ویکتور خوبه؟
ویکتور خوبه؛ فقط...
باید یه چیزی رو به همه بگم
اما فکر میکنم
تو و ویکتور باید اول بشنوید
فقط میخوام با دوتاتون حرف بزنم، همین
باشه
- وایسا! - خوبم!
مطمئنی؟
باید دوباره بگم؟
اینها پیراهنهای باباست؟
آره
من هم گاهی دوست دارم وسایلش رو نگاه کنم
جولی برگشته
باشه
بریم حرف بزنیم
عروسکهای غولپیکر؟
مامان یکیشون رو کشت
با یه توتم وودو زدش
از کجا میدونستی جواب میده؟
خب، من...
یادم اومد
چی یادت اومد؟
یه چیزی هست که باید به هردوتون بگم
و مسئلهایه که...
فهمیدنش برام خیلی سخت بوده...
درکش
و باورش
مامان، هرچی هست فقط بگو
من قبلاً اینجا بودم
بارها و بارها
از همون آغاز
دفعهٔ قبل که اینجا بودم، میراندا بودم
مادر ویکتور بودم
دیوونه شدی؟
هنری...
من به این حرفها گوش نمیدم
اصلاً میفهمی چی گفتی؟ چطور جرئت میکنی؟
چطور...
شاید بهتره بشینی
نکن!
به من نگو چیکار کنم!
میای اینجا
و همچین حرفهایی میزنی؟
زن من... نه
ویکتور، بریم
لازم نیست این حرفها رو بشنوی
اشکالی نداره، بابا
اشکالی نداره؟ اصلاً هم نداره!
خیلی خب، چرا همهمون...
نه!
دیگه بسه
ویکتور، همهٔ چیزهایی رو که گفتم فهمیدی؟
هیچکس نمیگه تابیتا...
وقتی گفتم قبلاً اینجا بوده و مادرت بوده
باید بفهمی که...
خواهش میکنم بس کن؛ دیگه حرف نزن
باشه
من...
فکر کنم برم...
باید دربارهٔ مرد زردپوش بفهمیم
این چه ربطی به مرد زردپوش داره؟
همهچیز؛ اگه برگشته باشه...
ممکنه همهچیز دوباره تکرار بشه
اگه تو و تابیتا قبلاً اینجا بودید، یعنی...
همهٔ ما قبلاً اینجا بودیم؟
نه
فکر نکنم
پس همهمون اینجا چه غلطی میکنیم؟
اون بچههایی که قربانی شدن...
از من و تابیتا کمک میخواستن
تمام این سالها
و فکر میکنم یه جایی در وجودت
شاید تو هم اون صدا رو شنیدی
میشه یه لحظه مکث کنیم و دربارهٔ این حرف بزنیم
که همهش از یه سفر قارچی دراومده؟
این چه فرقی با نظریههای دیوونهوار دیگهای داره
که مردم دربارهٔ اینجا داشتن؟
بهخاطر درِ زیرزمین
دری که پشت دیوار بود
ببین، کریستی، من اولین کسی بودم که گفتم همهش چرنده
اما حقیقت اینه
جید توی اون سفر چیزی دید
که هیچ راهی نداشت ازش خبر داشته باشه
اما از کجا بدونیم این فقط...
اینجا کلی چیز عجیب توی ذهنمون میذاره
میدونم
باور کن، خودم هم بهش فکر کردم
پس این چه فرقی داره؟
بهخاطر کاری که با جیم کردن
«دانستن بهایی داره»
ممکنه جیم مرده باشه
چون تابیتا و جید به یاد آوردن
ببین، اون پیام برای ترسوندنمون بود
اما فکر میکنم یه چیز دیگه هم بهمون میگه
اینکه نزدیک شدیم
برای اولین بار داریم به کشف اینجا نزدیک میشیم
وقتی دشمنت تهدیدت میکنه
و سعی میکنه بترسونت
یعنی خودش از تو میترسه
و فکر میکنی اینجا از این میترسه
که استخون بچهها رو بیرون بیاریم
چون ممکنه راه برگشتمون به خونه باشه؟
آره
پس بهشون گفتی
هنری...
این... واقعی نیست
هنری
هرچی دربارهٔ زنم گفت
دربارهٔ تابیتا و خودش
واقعی نیست!
کاری که دارید میکنید...
باشه
...درست نیست
فهمیدم
هنری، صبر کن
میراندا درست میگفت!
تو! اسمش رو به زبون نیار!
به من گوش کن؛ نجاتدادن بچهها
تنها راهیه که همه رو به خونه برگردونیم
نه!
داریم کار ناتمومش رو تموم میکنیم!
نه! تو به من گوش کن
شاید فکر کنی داری به مردم کمک میکنی
شاید فکر کنی اونقدر باهوشی که همه رو به خونه ببری
اما قول میدم
تنها چیزی که به بار میاری درده
چیزهای مرده رو نمیتونی نجات بدی!
مهم نیست فکر میکنی چقدر باهوشی
هی
یهکم بهش وقت بده
کوتاه میاد
ما کار داریم
آره
داری چیکار میکنی؟
هیچی
جولی، بوش از پشت پنجره میاد
فقط کمک میکنه چیزها رو هضم کنم
باشه؟
جدی؟
بعد از همهٔ چیزهایی که دیشب بهمون گفتی
میخوای به همین گیر بدی؟
میخوای ایتن این رو ببینه؟
چی رو ببینه؟
No comments yet. Be the first to leave one.