The first 149 lines.
وقتی همه کارشون تموم میشه و به خونه هاشون برمیگردن
روز من تازه شروع میشه
برنج خونگی، "صفر" بطری سوجو و مشروب واسه هر مشتری
این تنها منوءِ این رستورانِ
بقیه غذاها طبق سفارش مشتری آماده میشه
سیاست کاریم اینکه هرچی میخوان سفارش بِدَن
ساعت کار از نیمه شب تا 7 صبحِ
میپرسید مشتری ها میتونن تو این راه های پر پیچ و خم مسیر رو پیدا کنن؟
جواب دقیقاً همینه
شام نیمه شب قسمت پنجم همبرگر استیک
ترسیدی؟
اینکه غیب شدن نیست این فقط قایم شدنِ
بابات حرفه ایه، جادوی واقعی رو صحنه اتفاق می افته
تا کلی پول دربیاری
بابای ست بول، این دختر 7 ساله، یه پدر مجردِ و شعبده بازه
زندگیش رو به سختی از طریق اجرا تو کلوپ های شبانه میگذرونه
یه فرصت کمیاب واسش پیش اومده تا تو تلویزیون اجرا کنه ... اما
چکار کنم؟
بهت گفتم که باید بهش دارو بدیم
فقط یه آدم بد شانس وقتی به پشت می افته دماغش میشکنه
اما فکر نکنم ما تنها کسایی بودیم که برنامه رو تماشا کردن
مبارکه. مشهو شدی
تو اینترنت بیشترین سرچ درمورد توإ
احتمالاً بجز مجرمها و جنایتکارها، تو اولین فرد معمولی هستی که انقدر درموردش سرچ میکنن
با تشکر از این، بعد از سه سال دنبالت گشتن، تونستم شماره تماست رو پیدا کنم
مشهور شدن باعث میشه آدمها خودشون رو بگیرن
هدفت چیه؟
ست بول، حالا دیگه میبرمش
خفه شو. تو دورش انداختی
دورش ننداختم
یکی از ما میتونست زندگی کنه. پس چه کار دیگه ای از دستم ساخته بود؟
نقشه داشتم بعد از اینکه کمی پول دراوردم، ببرمش
تو این 5 سال گذشته حتی واسه یک روز هم فراموشش نکردم
تا حدی وضعیت مالیم ثابت شده
واسه همین زیاد کار میکنی؟
آره
حداقل مثل تو بدون داشتن یه جای ثابت واسه زندگی کردن اینور اونور سرگردون نیستم
و نمیزارم وارد کلوپ های شبانه شه
هنوز هم تو ناراحت کردن دیگران استادی
باید بره مدرسه
تا کی میخوای اینجوری بزرگش کنی؟
در مورد محیطی که توش تربیت میشه، فکر نمیکنی؟
جای تعجب نداره. حتی اگه به اینموضوع فکر کنم هم احمقی بیش نیستم
امشب نمیتونم مست کنم
سرآشپز، این آبِ؟
وانمود کردم واسه خودش یه حرفی میزنه، اما سورپرایز شدم
از وقتی تو برنامه تلویزیونی از حال رفت، به مشروبش آب اضافه میکردم
میگفت واسه اعصابشِ
اما من فکر میکردم باید مصرف الکل رو کنار بزاره
... نمیدونم باید بهت اینموضوع رو بگم یا نه
نظرت چیه که دوباره پیش مادر بچه ات برگردی؟
نگفتی که اون هنوز تنهاست؟
فراموشش کن
قبلاً تجربه خیانت، داشتم
... آخرش
خونه ات بهتری جاست
همسرم گفت برگرد
اما بعدش به اندازه کافی ازم متنفر بود که بخواد بُکُشَتَم
... هر چی بود، پدر چندتا بچه بودم
... و همین باعث شد که برگردم
و کار درست همین بود
اومدنش به اینجا یعنی میخواد ازش بخوای که برگرده
بخاطر آینده بچه به اینموضوع فکر کن
وقتی به سن نوجوونی برسه، خیلی چیزها هست که نمیتونه درموردشون با تو حرف بزنه
چطور میتونی این چیزها رو ازش دریغ کنی؟
اینجور فکر نمیکنی؟
... مگه همین نبود که
ترکت کرد تا بتونه زندگیش رو بسازه؟
میگن وقتی فقر و تنگدستی میاد جلو خونه ات
عشق از پنجره فرار میکنه
بیشتر از این با بچه ات اینکارو نکن
... فقط
فکر کن کار دیگه ای از دستت ساخته نیست و قبولش کن
مترجم: آرامش
بنظر نمیاد کاملاً مخالف اینموضوع باشه، نه؟
منظورم با برگردوندن مادر ست بولِ
یه مشکل بزرگ
بابای ست بول تو خیابون از حال رفته
مات و مبهوتم، حتی گشنم هم نشده
منم. اشتهام کور شد
لطفاً آبجوإ بیشتری بهمون بدید
خدارو شکر که دکتر اول از همه پیداش کرد و با 119 تماس گرفت
درسته. تا آمبولانس برسه، کارهای اورژانسی اولیه رو انجام داد
یه جنبه دیگه آقای کیم رو دیدم
فکر میکردم فقط حرف میزنه، اما حتی با آمبولانس رفته بود به بیمارستان
حرف نزنا
تا حال تو زندگیم انقدر عرق نریخته بودم
کارت عالی بود
درسته. نمیتونستی خودت تنهایی از پسش بربیای
زودتر از موعد اجراش رو تموم کرده بود که بره خونه
اوضاع بهم ریخته بود
وقتی سعی میکردم جلوش رو بگیرم، اینور اونور سرم داغون شد
چطوری یه دکتر طب شرقی، سوزن همراهش نیست؟
خوب میشد اگه میتونستی با سوزنها جلوی تقلاش رو بگیری
فکر میکنی طب سنتی یه نوع هنر رزمیه؟
واقعاً که
بیمارستان چی گفت؟
خونش رو گرفتن و هرکاری میتونستن انجام دادن
وقتی نتیجه آزمایشات بیاد، میفهمیم
کاملاً مشخصه که بخاطر الکلِ
من اینطور فکر نمیکنم
چی میگی؟ داری میترسونیم
از دکترها چیزی شنیدی؟
وقتی الکل خورده بود نبضش رو گرفتم واسه همین با حرفت موافق نیستم
اما فکر میکنم بیماریش جدیه
انقدر مزخرف نگو
مست کردی؟
حرف این خنگ خدا رو باور نکن
جناب اردک، مشهوره
چرا تو پیشگویی های ناراحت کننده تا حالا اشتباه نکردم؟
سرطان کبدِ
اومد به ملاقاتم و ازم خواست با طب شرقی درمانش کنم
راه حلی هست؟
گفتن شاید یکسال زنده باشه
نمیدونم اما خیلی بهش فکر کردم
که چه کاری از دستم برمیاد
ست بولم، امروز خوش گذشت؟
هیم. باهم رفتیم به باغ وحش
و حیوونها رو دیدیم. خیلی خوش گذشت
کاره دیگه ای نیست که بخوای با بابایی انجام بدی؟
هست... نمیتونم فراموش کنم
چرا؟ چی هست؟
جادو
میدونی ... وقتی باهم شعبده بازی میکردیم
چطوری جادو اینجوریه؟
نمیتونم باورش کنم
لطفاً فقط خانمهای خوشکل روی صحنه باشن و آقایون صحنه رو ترک کنن
بزارید برم. نمیخواین ولم کنید؟
گفتم یکبار غیبم کن
خیلی منتظر موندید
بیاید خانم خوشکله رو صدا بزنیم
اونموقع میتونستم همه چیز رو بشنوم
اما به اندازه کافی قوی نبودم
ست بول
بابا متاسفه
متاسفم ست بول
اونموقع خیلی متاسف بودم اما وقتی اون حرفها رو زدید ناراحت شدم
ست بول، بیا اینجا
اما چرا اینروزها دیگه جادو نمیکنی؟
چون اوندفعه اجرات رو بهم زدم، بیرونت کردن؟
نه، ست بول
این یه رازه. جادوی واقعی اونجوری نیست
چطوریه پس؟
جادوی واقعی، خیلی سخته
ست بول نمیتونه اینکارو بکنه. فقط بابا میتونه
جدی؟ بابا واقعاً میتونی همچینکاری رو بکنی؟
معلومه
صبر داشته باش
... بابایی
No comments yet. Be the first to leave one.