The first 200 lines.
« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »
«این همون دفتر خاطراتیه که برات فرستادم و کاملاً خالیه.»
«همونطور که میگن، چیزی رو بنویس که ازش خبر داری.»
«آنچه گذشت…»
«"بابی"، دختر فوقالعادهی من.»
«خیلی متأسفم، متنفرم از اینکه دوباره غیبم بزنه.»
«هدف اینجا نیست.»
- «بگرد دنبالش.» - «میدونم کجا میره.»
«دروغ گفتن زنده نگهم داشت، اما دیگه جزئی از وجودم شده.»
«اگه دنبال یه شکارچی بیفتی و نتونی بزنیش، اون میافته دنبالت.»
«آقای "اوگلتری"…»
«ما شما رو به جرم توطئه برای جمعآوری و انتقال اطلاعات مربوط به دفاع ملی بازداشت میکنیم.»
- «دیگه از حقیقت فرار نمیکنم.» - «خفه شو.»
«باید یه نقطه ضعف پیدا کنیم که ما رو به اون "اسکاندیناویایی" نزدیک کنه.»
«از من میخوای یه بمب رو برای یه قاتل تودهای قاچاق کنم؟»
«میرم "آنتورپ" تا کنترلش کنم، سازمان داره آمار همه رو درمیاره.»
«باید جزئیات عملیات رو مخفی نگه داریم.»
«گذاشتی «مارشان» غیبش بزنه؟»
«اونم با یه پاسپورت دیپلماتیک و یه کیلو مواد منفجره؟»
«فقط یه فرصت دارم تا خودمو ثابت کنم.»
«اینجوری اوضاع رو درست میکنم.»
«اینجوری به حقیقت برمیگردم.»
بالاخره.
«خوش برگشتید قربان.»
«از دیدنتون خوشحالیم قربان.»
یه «ببخشید» گفتن فایدهای هم داره؟
- داری چیکار میکنی؟ - میخواستم اینو ببینی.
اونا رو ازم گرفتن، مثلاً محض احتیاط که یه وقت خودکشی نکنم.
به همین خاطر.
فقط بهم دو ورق دستمال توالت دادن که خودمو باهاش تمیز کنم.
آره، آخه میدونی که سه ورق دستمال میتونه کشنده باشه.
بیخیال «هنری»، این اولین باری نیست که یه شب رو توی زندان میگذرونی.
ولی این اولین باریه که جرمم خیانته.
باید یه تصمیمی میگرفتم.
- شرایطم سخت بود. - شرایطت سخت بود؟
مأموریتِ نگهداری از بندِ کفشها بهت واگذار شده؟
فقط یه چیز دیگه مونده که بگم...
لعنت بهت، من استعفا میدم.
- بسه دیگه. - تماشا کن.
«هنری»، میخوای اعتراف کنم؟ باشه اعتراف میکنم، بهت نیاز دارم.
آدمهای «لنگلی» توی «لندن»ـن. توی اعترافات «مارشان» کلی چرت و پرت هست.
حتی سر در نمیآرم چی میگه.
- اعتراف؟ - آره، همینجاست.
هر ۶۰ صفحهاش.
نه، اگه استعفا بدی دستت بهش نمیرسه.
بیشترش خطاب به دخترشه، ولی اسم تو هم توش اومده.
اون ازت معذرت میخواد.
گفت: «ببخشید که یه مهرهی چینی رو تقدیمِ سرویس اطلاعاتی بریتانیا کردم»؟
نه.
واسه همینم داره معذرتخواهی میکنه.
- لعنتی. - «خودکشیِ یکی از مقامات بلندپایهی دولتی».
حدس بزن چی شده، فکر نمیکنیم خودکشی باشه.
- به بریتانیاییها چی بگیم؟ - مثل همیشه، هیچی.
با انصرافت از استعفا موافقت میکنم.
«نمیدونم کجاست».
حتی نمیدونم کی هست.
حتماً یه چیزی بهت گفته. آخرین کسی بودی که قبل فرارش دیدیش.
حتی اگه همهی اون چیزایی که میخوای بدونی رو هم میدونستم، بهت نمیگفتم.
باشه.
خب، پس از حست برام بگو.
حسم؟
راجع به چی؟
چی...
حسش کردم
- حتماً خیلی قوی بودی که از اون جون سالم به در بردی - شما آدمخوبهها نیستید، حتی اگه خودتون اینطوری فکر کنید
شما مردم رو از مشکلات نجات نمیدید
از کسایی که تو دردسر افتادن سوءاستفاده میکنید از کسایی که میتونن بهتون کمک کنن
این یعنی یه نفر، یه جایی تو این تالار آینه، فکر میکنه من آدم مهمیام
یا شایدم واقعاً باشم
پس حدس بزن، اونا حق دارن
پس...
میخواید چیزی بدونید؟
دربارهم بپرسید
ازم بپرسید قراره چیکار کنم
چون بقیهی چیزا دروغه و این همون کاریه که توش استادید
- ببخشید قربان؟ - مشکلی نیست
خوش برگشتی قربان
«خوش برگشتی، اوون»
«خوش برگشتی، اوون، ریموس»
برگشتی، از دیدنت خوشحالم
بقیه کجان؟
باورم نمیشه «مارشان» وسط مأموریت همه چیز رو ول کرد و غیبش زد
باور کردنش چه ربطی داره؟ واقعیته، اون غیب شده
باید بگردیم دنبالش و بیاریمش اینجا
داری ازمون میخوای یکی از خودمون رو تعقیب کنیم؟
- چرا؟ بهمون خیانت کرده؟ - نیازی نیست بدونیم از چی داره فرار میکنه
مأموریت شما اینه که بفهمید کجا میره
وقتمون داره تموم میشه فعلاً داره ردپاهایی از خودش به جا میذاره که میشه دنبال کرد
- امیدواریم همینطور باشه - قطعاً امیدواریم
اگه ردش رو گم کنیم، برای همیشه از دستش دادیم
ممنون
«اوون»، دیر کردی.
شرمنده قربان، دیگه مثل قدیما تر و فرز نیستم.
آره، بشین.
- ممنون. - خودت رو با بحث هماهنگ کن.
- ممنون. - خب، یکی بهم آمار بده.
از وضعیت عملیاتهای در جریانِ «مارشان».
۲۴ ساعت تا عملیاتِ «اسکاندیناوی» مونده.
داریم «نیلز یانسن» رو زیر نظر میگیریم، احتمال داره جیم بزنه.
دلیلش چیه؟
بابت سفرش به «آفریقا» ترسیده، واسه همین تو آپارتمانش تو «آنتورپ» حبسش کردیم.
اگه «یانسن» استرس داره...
باید آرومش کرد و حتماً سوار اون هواپیما بشه، وگرنه همین امروز عملیات رو متوقف میکنیم.
مگه مهدکودکه؟ حرف بزن.
سر در نمیارم اینجا چه خبره، ولی چرا تو آپارتمان خودش حبسش کردیم؟
مگه ما ۳ تا خانهی امن و یه سفارتِ پر از اتاق بازجویی نداریم؟
چرا نیاریمش اینجا؟
- کی اون تصمیم رو گرفت؟ - «مارشان»
چیزی رو از دست دادم؟
«مارشان» کجاست؟ نباید اینجا باشه؟
«آنتورپ، بلژیک»
خیلی خب
به گوشی و پاسپورتت نیاز دارم
دستم رو میکشم کنار
اگه صدات دربیاد، میکشمت
چرا وسایلم رو برمیداری؟
انگشتر انگشت کوچیکت رو بده به من
برام ارزش معنوی داره
مهمتر از جونته؟
نه، اینجاست
نه، هیچی
آره، همهچی ردیفه.
داری چیکار میکنی؟ میخوای جای من بری؟
اگه میخوای بری یه مأموریت انتحاری، من حرفی ندارم.
نه، مشکلی نیست.
««مارشان» باید تو دوران جنگ سرد زندگی میکرد.»
«اون یه نقشهکشِ مادرزاده.»
بدون اینکه چیزی لو بده، جادوت میکنه.
کی فهمیدی چه نقشهای تو سرشه؟
هیچوقت نفهمیدم، حتی اگه از چیزی که میدونی مطمئن باشی...
کاری میکنه به چیزی که ازش مطمئنی هم شک کنی.
و تو از این خوشت میاد. تقریباً بهش حسودی میکنی؟
تقریباً نه، کاملاً.
این یه جور جادوئه.
منم میتونم روی بقیه تأثیر بذارم.
ولی اگه دنبال ردپا، کلکها و روشها بگردی، پیداشون میکنی.
«مارشان» هیچ ردی از خودش به جا نمیذاره.
چطور متقاعدت کنم که به حست در مورد اون اعتماد نکنی؟
بهت که گفتم، جادوئه.
کی به خیانتش به سازمان اطلاعات آمریکا شک کردی؟
همون موقعی که «سامیه زاهر» آزاد شد، فهمیدم.
و نخواستی باورش کنی.
نمیتونستم.
هنوزم نمیتونم.
میبینی؟
- چی میخوای؟ - من چی میخوام؟
میخوام تو اتاق باشم.
میخوای سر این موضوع با هم بحث کنیم؟ میتونیم بریم سراغ «هنری».
همونی که همین الان کمکش کردی از سلول بیاد بیرون.
میشه چند لحظه تنهامون بذارید؟
انگلیسیها و اسپانیاییها قراره «آرش نامدار» رو به ایرانیها تحویل بدن.
اون کیه؟
یه حسابدار مخفی توی نیروی قدسه.
جریان انتقال پول به «حزبالله» و «حماس» رو ردیف میکنه.
و بقیهی عملیاتهایی که «ایران» خارج از کشور ازشون حمایت میکنه.
انگلیسیها ۶ ماه پیش دستگیرش کردن.
مبادلهست؟ اون در ازای «گرملین»؟
داریم با «مادرید» برای انتقالش هماهنگ میکنیم.
بررسی جزئیات یه روز یا بیشتر زمان میبره ولی نشانهها که مثبته.
«نامدار» برمیگرده به وطنش. کی از این قضیه عصبی میشه؟
اون قهرمان انقلابه.
آره، ولی کی قهرمان میبینتش؟
توی «ایران» همهچی مثل شطرنج نُهبعدیه. اگه مهرهی اشتباه رو تو زمان اشتباه حرکت بدی...
از دستت میپره و حتی نمیفهمی کی اونو برده.
«تهران، ایران»
«این توافق یه پیروزی سیاسی برای همهی پیشروهاست.»
«نمیتونیم بذاریم همچین اتفاقی بیفته»
- «دختره الآن کجاست؟» - «مراحل انتقالش شروع شده»
«امروز برای تبادل زندانی به (بندرعباس) منتقل میشه»
«باید قبل از اون غیبش بزنه»
«قربان، این کار سخته»
«چی میشه اگه موقع انتقال سعی کنه فرار کنه؟»
«منظورت چیه؟»
«خودت خوب میدونی منظورم چیه»
«انجامش بده»
گوشی (نیلز) داره حرکت میکنه
واحد همین الان تایید کرد که جاش امنه
کنار فرودگاهه، داره میره سمت بخش هواپیماهای اختصاصی
قراره سوار هواپیما بشه
با اون گوشی تماس بگیر
سلام، (هنری)
«داری چیکار میکنی؟»
نقشه خوبیه، حیفه که هدر بره.
باید یادت بندازم چه بلایی سرِ آخرین ماموری که فرستادیم به اون کشور اومد؟
«مگه امروز برنمیگرده؟»
«بهش بگو قولم رو فراموش نکردم»
میخوای چیکار کنی؟ میخوای سوار اون هواپیما بشی و بگی...
«سلام، من «نیلز یانسن» هستم»؟
بد نیست «هنری»، از چیزی که خودم فکرشو میکردم بهتره.
خدا رو شکر که زنگ زدی.
«مارشان» سوار اون هواپیما میشه.
«دی بروین» منتظرِ «نیلز»ـه.
«مارشان» همون «نیلز»ـه.
چطوری قراره جواب بده؟ امکان نداره عملی بشه.
چرا، میشه.
وگرنه این کار رو نمیکرد.
«میکیل دی بروین»
تو دیگه کی هستی؟
من «نیلز یانسن» هستم.
- نه، تو اون نیستی. - واسه این سفر، من همونم.
No comments yet. Be the first to leave one.