The first 200 lines.
دینا؟
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید: DigiMoviez@
اومدی اینجا.
خودت اومدی اینجا.
منتظرت بودم.
نگران بودم باز هم...
چندین سال طول بکشه تا دوباره ببینمت.
زیاد اینجا نمونین خانم لیو.
نمیخوام مشکلی برامون پیش بیاد.
در اسرع وقت از اینجا میریم.
این رو بگیر. واسه نایجله.
ضمنا، میشه به ساباینا یا یکی دیگه بگی...
لباس گرمتری واسه دینا بیارن؟
مترجم: «کیارش نعمت گرگانی» در تلگرام: realKiarashNg@
اگه تو این خونه بگیرنم، خیلی براش خطرناک میشه.
میونه من و مارگارت زیاد خوب نیست.
- چی شده؟ - خب، راستش، به خاطر تو بود.
ولی فعلا ولش کن.
بگو ببینم این مرد سفیدپوستی که اینجا میگرده...
و میگه ارباب توئه، کیه؟
دینا.
با دینا کار دارم.
اسمش کوینه.
از دوستانمه.
وقتی به گذشته سفر کردم، بغلم کرده بود.
پس میتونی بقیه رو با خودت به گذشته و آینده ببری.
میدونستم.
چشمت چی شد؟
مسئول گشته رو دیدم.
همون شبی که همدیگه رو دیدیم دیده بودمش،
ولی از نظر من همین دیروز بود.
روند زمان متفاوته.
جالبه.
خب، چیکارش کردی؟
منظورت چیه؟
با خودت بردیش آینده؟
مأمور گشته رو میگی؟ نه، نبردمش.
بردی دینا، خودم شاهد بودم.
من تنها برگشتم.
- پس چی به سرش اومد؟ - نمیدونم.
چه فکری تو سرته؟
به نظرم بهتره...
بفهمیم دقیقا چی به سرمون اومده.
گمون کنم به روفوس مربوط بشه.
با اون پسره چه ارتباطی داری؟
نمیدونم. مگه به خاطر همون نیومدی اینجا؟
- نه. - پس چطوری اومدی اینجا؟
روفوس!
اینقدر سروصدا نکن.
مردهها هم با این همه سروصدا زنده میشن.
ببین، کری صبحانهات رو آورده.
صبحانه نمیخوام.
عه، آقای فرانکلین، خیلی عذر میخوام.
- روفوس بیدارتون کرد؟ - اشکالی نداره بابا.
از صبح تا حالا داره التماس میکنه دینا براش کتاب بخونه.
دینا کجاست؟
خب، گمون کنم زنگ زدی، ولی خودت چیزی نشنیدی.
خب، احتمالا هنوز تو اتاق زیرشیروانی باشه.
میشه گفت قتلعام محسوب میشد.
کل اعضای خانواده رو تکه تکه کرده بودن...
و همهجا رو به آتش کشیده بودن.
چندین روز تو جنگل قایم شده بودم...
تا این که بالاخره یکی اومد و پیدام کرد.
خانم طبیب پیری داشت گیاه جمع میکرد.
خیال میکرد دیوانهام. خودم هم خیال میکردم دیوانه شدم.
تا این که روزی شنیدم کسی داشت از...
مریلند، ایستن میگفت...
و به گوشم آشنا اومد.
پدر خودم و رجی، پدربزرگهای خودت،
جفتشون اومده بودن بروکلین.
با همدیگه از بالتیمور رفته بودن اونجا، خانواده رجی هم...
- از قدیم ساکن ایستن بودن. - وایستا ببینم، وایستا ببینم.
اجداد پدرم ساکن اینجا بودن؟
ممکنه روفوس هم از اجدادش باشه؟
وای خدا، دینا،
خیال میکردم بدون من رفتی.
واسه چی اومدی اینجا؟
ایشون کوینه.
ایشون...
کوین، ایشون...
مادرمه.
سلام.
اینجا کجاست؟ دیشب چی شد؟
مارگارت در رو روم بست.
چرا کمک نخواستی؟
که کل خونه رو بیدار کنم؟
همین رو کم داریم که جلب توجه کنیم.
صدای زنگ چیه؟
روفوس داره صدات میکنه.
به نظرم بهتره همین الان سعی کنیم از اینجا بریم.
کوین، باید یه لحظه حواس خانواده رو پرت کنی،
بعدش همگی میریم.
باشه...
- خیلیخب. - زود تموم میشه.
خودشه؟
به کشتنت میده.
«همخون» «فصل یکم، قسمت سوم»
واسه چی این همه سروصدا میکنین؟
با دینا کار دارم.
تام، خواهش میکنم وضع رو بدتر نکن.
دردت چیه؟ برو سراغش...
سلست واسه دینا لباس آورده.
- هنوز تو اتاق زیرشیروانیان قربان؟ - اِم، آره.
خودم پوست تکتکتون رو میکنم!
نباید طوری جلوه کنم که...
باید بری باهاش صحبت کنی و از کل اطلاعاتش باخبر بشی.
ببین دقیقا قبل از این که بری سراغش...
چی به سرش میاد؟
ببین وقتی بری هم چی سرش میاد؟
کیه؟
خانم الیویا، منم، سلست.
لوک گفت لباس میخواین.
معلومه که لوک به تو میگه.
ممنون. کمکم میکنی؟
- با دینا کار دارم! - مارگارت.
پسره اصلا آروم نمیگیره و رفتارش قابلقبول نیست.
الان مهمونهامون میان.
- دینا. - مهمون کیه؟
همین الان دیدم ارابه کاهن وایستاد،
برودوس هم بعدش میاد.
دینا!
اون بالایی؟
همینجاست خانم.
نباید بفهمه من اینجام.
ای جادوگر! ای جادوگر!
دینا! زود باش از این خونه بیرونش کن.
خجالت نمیکشی به من و بچهام نزدیک میشی وحشی؟
آروم باش.
واسه چی اومدی اینجا؟
آقای کوین به لوک گفت...
طبیب صدا کنه.
دینا دیروز از صبح تا شب خیلی مریض بود...
و با خودم گفتم حتما مسئله مهمیه.
یادم نمیاد شکایتی کرده باشی.
مسئله زنانه است آقای ویلین.
خب، تو واسه چی اومدی اینجا؟
ساباینا که نبود، واسه کارهای خونه...
کمک میخواستن.
بیا سلست، برگرد آشپزخونه.
میخوام بره بیرون توماس.
- برو بیرون! - بسه.
- کارت تموم شده؟ - دیگه چیزی نمونده.
پس وسایلت رو جمع کن.
ببرش جایی که بتونه منتظر دینا بمونه.
باید ازت خواهش کنم به دینا بگی...
به پسر رقتانگیزم رسیدگی کنه.
ظاهرا تا نبیدنش آروم نمیگیره.
میرم بهش سر میزنم.
واسه چی باید این شکلی تحقیرم کنی؟
چطور میتونی بذاری اون زن بعد از اون کارهاش،
باز هم وارد ملکمون بشه؟
دو بار شیطان رو به جون بچهمون انداخته.
مارگارت، برو به مهمونهامون برس.
برو از پسره سوال کن، تو آشپزخونه میبینمت.
دینا!
خیلی شرمندهام.
عذرخواهی نکن بابا.
مارگارت به خاطر مهمونی این شکلی شده.
من هم اگه جات بودم، همین کار رو میکردم.
خب، الیویا واقعا خیلی برام منفعت داشته.
باید اعتراف کنم که به نظرم دینا کلا تنبله.
چند وقته که صاحبش شدی؟
مدت زیادی نیست. یکی دو هفته است.
خب، احتمالا پول یکیشون رو حساب کردی و دوتا نصیبت شده. چه خوششانسی.
احتمالا اموال سرقتیت اینجوری جبران بشه.
دینا، بالاخره اومدی.
دیشب بهترین خواب دنیا رو دیدم.
خودم گالیور شده بودم.
من رو بسته بودن.
- چی شده؟ - چیزی نشده.
خب، میشه باز هم برام کتاب بخونی؟
دینا، میشه یه لحظه باهات صحبت کنم؟
دینا که تازه اومد اینجا.
- خواهش میکنم نبرش. - زود برمیگردم روفوس.
- جریان چیه؟ - خیال میکنن بارداری.
- میتونی همین الان بری؟ - نه.
نه، باید از این بچه اطلاعاتی کسب کنم.
چه اطلاعاتی؟
من و الیویا همین الان فهمیدیم...
که ممکنه خویشاوندم باشه.
- چی؟ - آره، ممکنه جدم باشه.
باید بفهمم از دید خودش چه خبره.
گمون کنم واسه همین هی به گذشته میام.
بفرمایین جناب کاهن.
دستتون رو روی روفوس بذارین.
همینجا متبرکش کنین.
دعا کنین خوب بشه...
و این خونه از شر شرارتی...
که اون خدمتکار شیطانی با خودش آورده خلاص بشه.
مامان، منظورت چیه؟
اون جادوگر سیاهپوست که دل پدرت...
هنوز براش میسوزه، امروز صبح یواشکی اومده بود اینجا.
روفوس، باید بیشتر مراقب باشی.
ای خداوند بزرگ، از این بچه محافظت کرده و حالش رو خوب کن.
از همه ما مقابل شیطان و کل ارواح شیطانی ساکن این دنیا...
که میخوان روحمون رو نابود کنن، محافظت کن. آمین.
- عه، سلام. - عه!
کاهن هاول، ایشون آقای کوین فرانکلین هستن که از نیویورک تشریف آوردن.
عه!
لباسهای آقای فرانکلین رو...
No comments yet. Be the first to leave one.