Release info

★ ★ Man Who Sets The Table E25 ★ ★ Man in the Kitchen ★ ★
A Commentary by Mehdi_Rain
➤➤➤Translator : Mehdi_Rain ➨ ➨ ➨ Telegram : @Mehdi_Rain

Tags

TS
Published on: 2017-12-05
Downloads: 12
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫(قسمت بیست و پنجم)

‫برو اوزاکا و هیچوقت نزدیک شرکت نشو

‫رو ری تو دفتر منتظرِت بود

‫من هیچوقت جونگ ته یانگ رو وِل نمی کنم

‫در واقع، مدیر جونگ مورد لطف رئیس قرار گرفته ‫و تونسته موفق بشه

‫تو فقط برای اون یه مانع هستی

‫دستت رو از روش بكش كنار

‫تو چه حقی داری كه جلومو میگیری؟

‫مگه پدرش یا همچین چیزیش هستی؟

‫فکر کنم رئیس...

‫واقعا میخواد اون دامادش بشه

‫الان وقت خوبی واسه عاشق شدنه

‫یه لحظه صبر کن

‫چرا داریم فرار می کنیم؟

‫اون قبلا صورتمون رو دیده

‫حق با توئه

‫فکر کنم بخاطر ناخودآگاهمون بود

‫الان کجا داریم میریم؟

‫جایی که همیشه میریم

‫هوا سرده

‫چطور پیش رفت؟

‫لی رو ری شیر فهم شد؟

‫کاملا بهش توضیح دادم

‫اگه واقعا جونگ ته یانگ رو دوست داشته باشه، ‫از شرکت استعفا میده

‫استعفا دادن از شرکت کافی نیس

‫باید به هر قیمتی شده از هم جداشون کنیم

‫برای همین از یه نفر دیگه خواستم ‫بِهمون کمک کنه

‫اگه کَسای بیشتری در جریان باشن، ‫ممکنه به مشکل بربخوریم

‫به کی گفتی؟

‫به زودی میرسه

‫صبر کن

‫اون منشیِ چویی سان یونگ نیس؟

‫درسته

‫لطفا بشین

‫ما همیشه شبا میایم اینجا، ‫اما چرا امشب هوا سردتر به نظر میرسه؟

‫شاید بخاطر اینه که قلبت سرد شده

‫شاید

‫بیا

‫فکر کنم این روزا مرتب موهاتو میشوری

‫بوی خوبی میده

‫حتما بابات دیروز خیلی سرزنشت کرده

‫انقدر نگرانت بودم که ‫نمیتونستم رو کارم تمرکز کنم

‫برای اولین بار تو زندگیم ‫تو رویِ بابام وایسادم

‫بهش گفتم که از این به بعد ‫باهام بدرفتاری نکنه و بهم احترام بذاره

‫گردن گلفت

‫بابات حتما خیلی شوکه شده

‫یعنی من بهت یاد دادم انقدر خشن باشی؟

‫چرا امروز...

‫انقدر افسرده به نظر میای؟

‫نکنه...

‫بخاطر اتفاقی که اون روز تو شرکت افتاد ‫کسی چیزی بهت گفته؟

‫رو ری

‫تا حالا رفتی ژاپن؟

‫ژاپن؟

‫قبلا من و میونگ رانگ واسه سه روز و دو شب ‫رفتیم توکیو

‫چطور مگه؟

‫چطور مگه، مدیر جونگ؟

‫میخوای بریم اوزاکا ‫و اونجا با همدیگه زندگی کنیم؟

‫اونجا یه رستوران هست که میخواد استخدامم کنه

‫چرا انقدر یهویی؟

‫از طراحی منو یه کم خسته شدم

‫یه آشپز باید آشپزی کنه ‫اما من همیشه هزینه ها رو حساب کتاب می کنم

‫میخوای با من بیای؟

‫جونگ ته یانگ ممکنه بخاطرِ بابات

‫کارشو از دست بده

‫چرا جوابمو نمیدی؟

‫خیلی یهویی بود

‫بذار راجبش فکر کنم

‫باشه

‫خیلی خوشحال بودی که استخدام رسمی شدی

‫ببخشید که یهویی ازت خواستم ‫باهام بیای ژاپن

‫مدیر جونگ

‫فقط یه چیزی رو یادت باشه

‫یه چیزی هر چقدرم برام ارزشمند باشه ‫میتونم بندازمش دور...

‫چون بدون در نظر گرفتن شغلم و جایی که هستم ‫میتونم احساس خوشبختی کنم

‫فهمیدی؟

‫مدیر چویی از خیلی وقت پیش ‫همه چی رو آماده کرده

‫چی رو آماده کرده؟

‫با سرمایه گذارا و مدیرا جلسه گذاشته ‫و خواسته ازش حمایت کنن...

‫تا شرکت رو تصاحب کنه

‫اون از قبل نقشه کشیده بود،

‫اما بعد از اینکه متوجه شد ‫جونگ ته یانگ پسر رئیسه، اوضاع بهم ریخت

‫دقیقا. بعد از اینکه این همه زحمت کشیده ‫به راحتی تسلیم نمیشه

‫اگه یه جانشین برای رئیس وجود داشته باشه، ‫نقشه ـش خراب میشه

‫حاضره هر کاری کنه ‫تا از شَرِ جونگ ته یانگ خلاص بشه

‫اون حاضره دست به هر کاری بزنه

‫پس باید جلوشو بگیریم

‫من میخوام طرفِ شما باشم...

‫و بهتون کمک کنم

‫اما، چطور میتونیم به تو اعتماد کنیم؟

‫الان تو زیردستِ وفادارِ چویی سان یونگی

‫اگه یه زیردست زرنگ باشم، ‫حتما سریع درک می کنم

‫حتما توانایی اینو دارم که بفهمم...

‫کجا برام سودِ بیشتری داره

‫برای اولین بار تو 29 سالگی...

‫قراره شانس بهم رو کنه؟

‫پارچه رو شستم

‫تو رفتی دستشویی که دستاتو بشوری

‫چرا پارچه رو شستی؟

‫عذاب وجدان گرفته بودم ‫که دارم هر روز اینجا رامیون میخورم

‫بذار خونه رو برات تمیز کنم

‫نه، نمیخواد اینکارو کنی

‫گفتی بعد از خوردنِ رامیون نمیری

‫پس لطفا یه قولی بهم بده

‫چیه؟ ‫ازت میخوام که...

‫امشب فقط دستم رو بگیری و کار دیگه ای نکنی

‫باشه

‫مادر بزرگ. واقعا؟

‫باشه

‫یه مشکلی پیش اومده ‫چی شده؟

‫امشب داره برف میاد،

‫و مادربزرگ بهم گفت قبل از اینکه ‫ایستگاه اتوبوس تعطیل بشه برم خونه

‫فردا می بینمت، میونگ رانگ ‫خدافظ

‫صبر کن، خدافظی نکن. نه

‫چی... اگه ایستگاه اتوبوس تعطیل میشد ‫میتونست امشبو اینجا بمونه

‫داشتنِ اینا چه فایده ای داره؟

‫هیچکسو ندارم که ازشون استفاده کنم

‫"بسته غذای مادربزرگ"؟

‫این خوبه؟

‫آره، بد نیس

‫نمیدونم چطور کارم به اینجا رسید

‫تو این 34 سال ‫همیشه سه وعده غذا در روز میخوردم

@Mehdi_Rain : کانال تلگرام

‫بخوام خلاصه ـش کنم، ‫تو این 34 سال، تباهی، بیچارگی،

‫و بدبختی رو به زندگیم آوردی

‫تو شوهرِ خودخواه و وحشتناکی هستی

‫تو بیشتر یا کمتر از این نیستی

‫اگه اینطوری زنمو طلاق بدم،

‫معنیش اینه که قبول کردم...

‫تو این 34 سال ناعادلانه زندگی کردم

‫نمیتونم اینکارو کنم

‫هیچوقت اینکارو نمی کنم

‫هیچوقت. هیچوقت

‫"هوا سرده" ‫بیا

‫"کاپشنت رو بپوش" ‫باشه

‫"باشه، مامان"

‫بعدش، میتونم اینکارو کنم ‫"دستکشِت رو هم بپوش"

‫سو وون ‫بابا!

‫بابا! ‫خدا جونم، بچه ها

‫خدا جونم، بچه های عزیزم ‫بابا

‫تو چطوری اومدی؟ ‫بابا

‫برای فردا پرواز داشتی ‫بابا

‫خیلی دلم برای بچه هام تنگ شده بود

‫تمام شبُ تو هواپیما بودم ‫تا بتونم هر چه زودتر ببینمِشون

‫خدای من، شین مو

‫اگه اینکارو کنی، ‫سلامتیتُ تو خطر میندازی

‫برای من، ‫خانواده ام مثل داروی انرژی زا می مونن

‫بابا ‫چیه؟

‫من تو مسابقه نفر اول شدم

‫این مال مسابقه مکالمه انگلیسیه

‫این مال مسابقه سخنرانیه

‫این یکی هم مال مسابقه هنره

‫تو همه مسابقه ها نفر اول شدم

‫اون اصلا کتابش رو زمین نمیذاره

‫این دفعه به عنوان نماینده کلاس انتخاب شد

‫واقعا؟

‫بیا اینجا، پدرسوخته

‫تو واقعا بهترین داراییِ منی

‫حتی اگه تو کویر کار کنم و سختی بکشم،

‫هر وقت به سو وونِ خودم فکر می کنم، ‫انرژی میگیرم

‫آفرین

‫هی، رو ری ‫تو چیزی نداری نشونم بدی؟

‫یه چیزی دارم، بابا

‫تو مسابقه طناب بازی نفر دوم شدم

‫تو طناب زنی ترکیبی نفر اول شدم

‫وای، واقعا؟

‫باشه. خوشحالم که ورزشکاری

‫هی، دفعه بعد یه مسابقه ای برنده شو...

‫که مثل داداشت از مغزت استفاده کرده باشی ‫نه از بدنت

‫باشه؟

‫باشه ‫عزیزم

‫بابا. چیه؟ ‫برام هدیه نگرفتی؟

‫هی، چرا همچین چیزی میپرسی؟

‫من هیچوقت هدیه ـت رو فراموش نمی کنم

‫صبر کن

‫خیلی خب. این واسه شاهزاده یِ منه

‫بیا، بپوشش

‫اینطوری

‫وای، واقعا مثل یه شاهزاده واقعی شدی

‫با فروش نفت یه عالمه پول در میارم

‫آره، آره. و اینم...

‫واسه شاهزاده خانمَم که متخصص طناب بازیه

‫بابا، ممنون! ممنون

‫و این یکی هم...

‫این برای همسرِ خوشکلمه

‫چرا واسم ساعت شنی گرفتی؟

‫این یه ساعت شنی معمولی نیس

‫این ساعت شنی از شنِ صحرای عربستان درست شده

‫عجبا، این هدیه خیلی مزخرفه

‫مامان لوازم آرایشی دوست داره

‫لوازم آرایشی مامان تموم شده، واسه همین ‫از نمونه های ارزون قیمت استفاده میکنه

‫خیلی خب. دخالت نکنین ‫شما هیچی نمیدونین

‫پشت این هدیه معنای عمیقی وجود داره

‫میدونی چرا اینو برات گرفتم، نه؟

‫باشه. برو دستُ صورتتُ بشور

‫بیا بخوریم ‫باشه

‫بیا بریم ‫کجا میری. کجا میری؟

‫همه تون بیاین اینجا. بیاین بغلم

‫بابا ‫شما دلخوشیِ زندگیم هستین

‫خدا جونم، نميتونم از اين خوشبخت تر باشم

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left