The first 200 lines.
یالا
منو نگاه کن
کدوم طرفی رفت؟
رفت کدوم سمت؟
نمیدونم!
نه!
طنابو بیارین
ما… داشتیم میرفتیم سمت مشرق، سمت قلمروی سرخپوستها
اوضاعش جالب نیست
حرف دیگهای در این مورد نداری؟
به خدا. قسم میخورم
میدونی چیه؟
حرفتو باور میکنم
وایسا، دوگِن
این دیگه چه کوفتیه؟
بهنظرت این چطوری سر از وسط این علفزار درآورده؟
به دردمون میخوره
آزادم کن
قول میدم دیگه منو نمیبینی. فقط آزادم کن
بلند شو بشین
خب، میدونی، اگه میشد آزادت میکردم،
منتها عقلم میگه این کار اشتباهه
« هِـنـری پـیـر »
تشخیص اینکه یه مَرد چهجور آدمیه، ممکنه سخت باشه؛
چون میتونه مجابتون کنه که درموردش اشتباه فکر میکنین
خانوادۀ من اهل نیویورک بودن، همونجایی که خودم بهدنیا اومدم
سه سالَم که بود،
رفتیم کافیویل توی کانزاس،
بعد رفتیم آریزونا، و بعدش هم نیومکزیکو
چند صباحی تو مکزیک بودم
سراغ خیلی از کارها رفتم
بعضیهاشون کمدرآمدتر بودن
آخرِ سر هم کشاورزی رو در پیش گرفتم
الان هم که کشاورزم
« قلمروی اکلاهما - سال ۱۹۰۶ »
اون خوکه رو دستمونه، ،باید به دامها غذا بدیم
و انبار زیرزمینیمونو هم پُر کنیم
تراکتور میتونه همین کارو ۴ برابر سریعتر انجام بده
راست میگی؟
منو بگو که فکر میکردم کشاورزی تو خونِته، وایات
اینجا جای خوبیه که یه خانواده برای خودت تشکیل بدی
مطمئنم اگر مادرت هم بود همین نظر رو داشت
من نه مامانم هستم،
نه اون
خانه با حِکمت بنا،
و با فهم استوار میگردد
و اتاقهایش با دانش از گنجینههایی بینظیر و زیبا پُر میشود
و خوشا به حال آنان که قلبهایشان در راهِ تو گام برمیدارد
با اینکه دوست دارم بمونم و…
به انجیل خوندنهای شما برای هم گوش کنم…
میرم پرنده شکار کنم
بابت کمکت ممنون، اَل
اینجا بودن حس خوبی بهم میده
باعث میشه حس کنم هنوزم یه ارتباطی با مری دارم
به داییت کمک کن
البته اگر استراحتهات رو کردی
ممنون، پسر
خواهش میکنم، قربان
آره، امروز صبح میخواستم برم شکار،
ولی بابات گفت کمک لازم داره
خیلی دوست دارم یکی از همین روزها همراهت بیام
شَک دارم به صلاحت باشه
بابات مَردِ خوبیه، وایات
اگر فکر میکردم نیست، نمیذاشتم با خواهرم ازدواج کنه
خیلی زود میتونی تمامِ
مسافرت و شکارهایی رو که میخوای، تجربه کنی
اینقدر غصهشو نخور
دو تا تکۀ گوشت رو واسه شاممون برمیداریم و بقیهشو دودی میکنیم
وقت ندارم چربیهاشو بگیرم. بریزشون تو آغُل
ناراحت نمیشی که گوشتِ همنوعشونو میخورن؟
واسه خوک که توفیری نمیکنه
چرا اومدی اینجا؟
یعنی چه؟
چرا؟ چرا از بین این همه جا اومدی توی قلمروی اکلاهما؟
چون میشد ادعا کنی این زمین مال توئه،
یک سال نگهش داری، و بعد صاحبش بشی
توی اون دوران توافق خوبی بود
میدونی دیگه، من قبل از جنگ اومدم اینجا
بازم باورم نمیشه همچین زندگیای رو میخواستی
که کلۀ صبح بلند شی، به دامها غذا بدی، به محصولات برسی
توی سرما، توی گرما، توی بارون، زیر آفتاب
بعداً میفهمی که بدتر از اینها هم هست
بابا؟
آروم باش، دختر خوب. چیزی نیست
وقتی یه خرده از تو بزرگتر بودم،
یه همچین اسب مادهای داشتم
اینجا رو
بهنظرت چی شده؟ یه جور دزدی؟
- تیراندازی شده؟ - چرت و پرت نگو
بهتره برم دنبال سوارش بگردم
آره، میرم اسب رو زین کنم
بمون تو و حواست به این اسبه باشه تا من برگردم
ولی بابا، اگه مشکلی پیش اومده باشه چی؟ میتونم کمکت کنم
برو. کاریو که میگم بکُن
سلام
نَع
وایات!
- زندهست؟ - به زور
تنها بوده؟
نه، ولی احتمال میدم قبلاً ده دوازده نفر دیگه اونجا بودن
کمک کن
یه عالمه… خون از دست داده
زنده میمونه؟
گمونم این دستِ ماست
دکتر خیلی ازمون دوره و برای آوردنش هم دیر شده
خب، من میتونم برم. اگه لازم باشه میتونم کل شب رو تو راه باشم
صد البته
خب؟
تو همینجا میمونی. عصارۀ فندق افسونگر رو بده
اون یه یاغیه
در حال فرار بوده که بهش شلیک شده و از اسبش افتاده
بهنظرت کسی رو کُشته؟
وایات، منم مثل تو بیاطلاعم
اون واسه چیه؟
که کامل زخم رو ببنده تا توی شب از خونریزی نمیره
نه! وقتی سینۀ کسی زخمی شده نباید پاهاشو بیاری بالا
من جای زخمهای روی بدنت رو دیدم
چون ازت مخفیشون نکردم
حالا شاید بفهمی که داری بزرگ میشی
دستت رو بذار اینجا
کجا میری؟
همینجوری سینهش رو فشار بده تا برگردم
حالا چی؟
.گلوله باید از تو بدنش خارج بشه بخوایم با اسب ببریمش زنده نمیمونه
اون طنابو نصف کن
میرم دنبال دکتر
تو همینجا بمون و ازش چشم برندار
واقعاً بهنظرت لازمه؟
لازم نیست
خب، بیا و جای چپ و راست تِز دادن، تبش رو بیار پایین، چطوره؟
رَدِّش محو شده
پیداش میکنیم
اون سگه میتونه رد ماهی رو هم تو آب بگیره
بیا
اگر به هوش اومد، نزدیکش نشو
مهم نیست که دستش رو بستیم
میتونم از پَسِ خودم بربیام
کاری رو که میگم بکُن. هر چه زودتر برمیگردم
یالا
بیلی کجاست؟
کی هستی؟ کی هستی؟
سرتو پایین بگیر. چیزیت نمیشه
« جنگ در شهرستان لینکلن » « گَرِت فراریش را دستگیر میکند »
اینجا بوده
به نظر من که نبوده
اگه درست بگم، تنها نبوده
هر کی که هست، میدونه داره چیکار میکنه
اینم عین بقیۀ کسایی که به پستم خوردن ردشو مخفی میکنه
اگر بارون نمیبارید، زودتر پیداش میکردم
من نمیخوام درمورد مسائل کاریای که تو کلۀ پوکِ سگیت میگذره، برام سخنرانی کنی
میخوام بدونم کدوم سمتی رفته
خب، مسیرهای احتمالیمون خیلی هم محدود نشدن
من کجام؟
تو کدوم خری هستی؟
بابام پیدا کرد، چیزی نمونده بود بمیری
آوردت اینجا
جداً؟
بابات کیه؟
کس خاصی نیست…
هِنریه. یه کشاورز معمولیه
فقط خودت و اون اینجا زندگی میکنید؟
الان اینجاست؟
اون بیرونه، پشت خونه
داره به خوکها میرسه
راست میگی؟
خب، برو بیارش
تـ… تقلا نکن!
نمیخوام بهت صدمه بزنم
نمیخوام بهت آسیب بزنم. تکون نخور!
کیف و تفنگم رو کجا گذاشتی؟ گوش کن!
نمیدونم داری چی میگی، آقا
دروغ تحویل من نده!
با کیف و تفنگم چیکار کردی؟
بابا!
چطور دستش رو باز کرد؟
دستش رو از تو طناب درآورد
دستش رو درآورد؟
و چاقوم رو که گذاشته بودم کنار تختخواب برداشت
خب، پس تقصیر جفتمونه
کمکم کن دوباره این حرومزاده رو ببندم
خیلیخب
بهتره قبل از اینکه خودتونو بندازین تو همچین هچلی، فکراتونو بکنید
جالبه، منم میخواستم همینو بهت بگم
میخوای باهاش چیکار کنی؟
میخوام اون گلوله رو از تو بدنت بکِشم بیرون،
و شایدم تو همین حین چند تا جواب دستگیرم بشه
اگر جوابهاتو دوست داشتم،
شاید یه چیزی بهت بدم که دردت رو کم کنه
نه
نـه!
خیلیخب! گوش کن، گوش کن!
نــه!
اول بگو ببینم تو کی هستی؟
من مأمورم! من یه مأمور کوفتیام!
بابا، آخه این کجاش مأموره؟ میخواست منو بکُشه
آمادۀ ویسکی بخوری؟
بهت که گفتم… من مأمورم
راجعبه پول ازش بپرش
کدوم پول؟
خودش درمورد پول ازم پرسید
No comments yet. Be the first to leave one.