The first 200 lines.
آنچه در «قصۀ ندیمه» گذشت...
احتمالاً واترفورد عقیمه.
بیشتر این آدمها عقیمن.
اگه واترفورد نتونه حاملهت کنه، اونو سرزنش نمیکنن.
تقصیرش گردن تو میفته.
میتونم کمکت کنم.
خیلی خطرناکه.
سعی کرد ارتباط برقرار کنه.
این چیزیه که نیاز داره.
خیلی سخت بوده.
تماموقت، تنها بودن توی اون اتاق.
نگرانم که دارم کمکم تسلیم میشم.
اونجوری تراژدی میشه.
متهم، تحت اتهام «خیانت به جنسیت» قرار گرفته،
بنا به نقض کتاب رومیان.
میدونم که این برات یه ضربۀ روحیه، امیلی.
حالا مسائل برات سادهتر میشن.
دیگه نمیخوای...
اون چیزی رو که حق نداری داشته باشی.
گاییدمش!
ببین، متأسفم که داره این اتفاقها برات میفته.
نمیتونی چیزی از این وضع رو تغییر بدی. هر کاری کنی، آخرش دوباره مثل قبل میشه،
پس فایدهای نداره که سعی کنی سرسخت یا شجاع باشی.
همه میشکنن.
همه.
قصۀ ندیمه - قسمت ۵، مؤمن
خیلی عالی.
ممنون.
حتی نزدیک هم نیستم. با اون یکی جلو افتادی.
شانس بهم رو کرد.
شاید هم داری ضعفهام رو یاد میگیری.
شاید.
مجبورم بیشتر مواظب باشم.
چه کیف و حالی تو این کاره؟
بعد از ۳۴تا بازی، چه چیزهایی یاد گرفتم؟
یاد گرفتم وقتی لاس میزنم، خوشش میاد...
و من هم خوشم میاد وقتی میذاره ببرم.
خیلی به هم میایم.
منو یاد شعری میندازه که قبلاً خوندم.
«تو خورَند منی همچو قلابی به درون یک حلقه
یک قلاب ماهیگیری، حلقۀ چشمی گشاده»
(شعری از خود مارگارت اَتوود. قلاب و حلقۀ اول، به بافندگی اشاره دارد و از نگاهی دیگر، مقاربت. گشادگی چشم نیز نشان از آگاهیست)
یه هدیه برات دارم.
همهشون نابود شده بودن.
بعضی از ما هنوز برای چیزهای قدیمی ارزش قائلیم.
فکر کردم شاید دوست داشته باشی بخونیش.
مجاز نیست.
از نظر من هست.
قبلاً از اینجور مجلهها توی فرودگاه میخریدم.
وقتی موهام رو هایلایت میکردم، میخوندمشون.
حالا همۀ مدلها خارج از درک به نظر میان.
مثل حیوونهای باغوحش.
بیخبر از این که چیزی نمونده منقرض بشن.
«ده راه برای حدس زدن این که چه حسی بهت داره.»
شمارۀ یک، هدیههای کوچیک برات میاره.
تأیید شد.
غافلگیری خوبی بود؟
بله، متشکرم.
این نگاه روی صورتت...
برای من کافیه.
نه.
- نه؟ - چی؟
- اوه، اصلاً نه. - زیادی مشکلپسندی.
جون، چی؟
بیخیال. این یکی کلاه فدورا پوشیده. (مثل کلاه ایندیانا جونز)
شوخیش گرفته؟
- گدا که ایراد نمیگیره. - چی؟
- خفه شو و عکس پروفایلتو نشونم بده. - باشه.
تو دیگه فدورا نپوشیده باشی.
صبر کن. نه، فدورایی نیست.
خوبه! احتمالاً میتونیم بهتر از این عمل کنیم.
- منظورت چیه؟ - فقط دارم حرفشو میزنم...
این که عکس خوبیه!
اینو ببین. هی. آم، اوه. سلام.
- سلام. تو دگرجنسگرا به نظر میای. - هی.
آم، ببخشید.
یه سؤال فوری. آم، توی تیندر هستی؟
دوستم توی تیندره.
- تو هم هستی تیندر؟ - نه، من...
نه؟ باشه. ببین، داره یه عالمه هالو رو جذب میکنه.
- خب. - و من به شخصه...
- چیه؟ - توی خواب میکشمت.
به نظرم به خاطر عکس پروفایلشه...
و فقط میخواستم یه نظر بیطرف مردانه رو بشنوم.
- ببخشید. - خب، باشه.
آه...
آره. خوبه.
- آره، خوبه. - «خوب»، ولی...
- «خوب»، خوراک هالوهاست. - «خوب» مگه چشه؟
نه، نه، نه، نه!
باید بهم کمک کنی یه چیزی بهتر از این پیدا کنم.
نه، نه، مجبور نیست.
آروم باش، نمیخوام عکس لختیهات رو نشونش بدم.
- جدی؟ نه، نیست... چیزی نیست. - اون تو...
- ببخشید. - نگاه می...
منظورم اینه، من کس خاصی نیستم.
فقط منتظر هاتداگمم، میدونی. ولی مشکلی با کمک کردن ندارم.
کمکت میکنم. مشکلی نیست.
الان می... بذار ببینیم چی پیدا میکنیم.
اینها کین؟
اوه، لوسی و اتل. (نام دو شخصیت صمیمی در سریال «عاشقتم لوسی». رابطۀ جون و مویرا با رابطۀ لوسی و اتل، شباهتهایی دارند)
گربههامن.
- نازن. - ممنون.
آره. خیلی گزینههای خوبی هست.
آره؟
خیلی ریزبینه.
- این یکی. - کدوم؟
- اوه. - این یکی.
- نه! - اوه، آره.
- اوه، صبر کن. - چرا؟
- انتخاب خیلی جالبیه. - آره، چون...
شکستناپذیر به نظر میای.
دوتا هاتداگ، پیاز اضافه.
اوه، با... با منه.
- خیلی خب. - خیلی ممنون. شرمنده به خاطرش.
- نه، باعث خوشحالیم بود. خیلی خب، خدافظ. - روزت خوش. خدافظ.
- خدافظ تودلبرو. تودلبروئه. - خیلی.
- خیلی تودلبرو. - متأهله.
- مثل متأهلها نشون نمیده. - نه، هیچوقت اینجوری نیستن.
ممنون.
روزت پربرکت.
کار و باری نداری؟
نه.
حتماً کیف میده.
ده راه برای حدس زدن این که چه حسی بهت داره.
شمارۀ دو.
همیشه راههایی پیدا میکنه که «اتفاقی» بهت برخورد کنه.
شمارۀ سه.
شمارۀ سه چی بود؟
آففرد؟ میشه یه کم اون بیرون کمکم کنی؟
بله، خانم واترفورد.
از بازی حروفچینی خبردار شده...
یا نوشتۀ توی کمد رو پیدا کرده...
یا به خاطر مجلهست؟
هر دسته گلی به آب داده باشم، دستم رو قطع میکنن.
خیلی خب، همینقدر کود بسه.
زیاد باشه، گیاه از بین میره.
خب. اینجوری بهتره.
شاید فقط داره منو مشغول نگه میکنه تا ونهای سیاه از راه برسن.
کارهایی هست که میتونم انجام بدم.
با چه شدتی باید اون قیچیهای باغبونی رو توی گردنش فشار بدم تا خون پدیدار بشه؟
خبری نشده؟
نه. هیچی.
خب، بدشانسیه.
وقتت داره تموم میشه اینجا.
نمیخوای که مستعمرات فرستاده بشی، میخوای؟
شاید اون نمیتونه.
فرمانده.
داشتم فکر میکردم شاید بتونیم راه دیگهای رو امتحان کنیم.
متأسفم. نمیفهمم منظورت چیه.
منظورم با یه مرد دیگهست.
مم... ممنوعه.
رسماً، آره. ولی زنها همیشه این کارو میکنن.
مطمئنم داستانهاش به گوشِت خورده.
شایعاتی رو شنیدم دربارۀ...
دکترها.
آره.
بعضی زنها از اون راه انجامش میدن.
ولی باید با کسی باشه که بهش اعتماد داریم.
نیک رو در نظر داشتم.
نیک؟
از قبل موافقت کرده.
نیک وفاداره و برای مدت زیادی پیشمون بوده.
فرمانده چی؟
فرمانده رو فراموش کن.
خیلی خب.
خیلی خب.
خوبه.
خوبه.
امروز عصر، بعد از خرید انجامش میدیم.
بهتره تا تنور داغه نون رو هم چسبوند.
میشه این رو برام بیاری داخل؟
بله، خانم واترفورد.
میدونی، الان دیگه شروع به لبخند زدن هم کرده.
اوه، خیلی قشنگه...
و بعضی وقتها زبونشو اینجوری بیرون میاره.
واقعاً نباید درباره این چیزها حرف بزنی، آفوارن.
حسود.
زیر نظر او.
برکت بیپایان.
دیدیش؟
برگشته؟
برکت به میوۀ دل.
خداوند به بار نشاند.
- آفگلن. - آفاستیون.
درست.
خیلی خوشحالم که میبینمت.
- خوبی؟ - خوبم.
- نگران بودیم. - خوبم.
چشمها گرفتنت؟
نیک، رانندهمون، یکی از اونهاست؟
چیزی نیست که بتونی بهم بگی؟
نمیدونم.
ولی تو گفتی یه چشم توی خونهست.
دیگه چیزی نمیدونم.
بعد از اتفاقی که افتاد، زیادی خطرناکم تا عضوی ازش باشم.
عضوی از چی؟
مِیدِی. (واژۀ بینالمللی برای اعلام خطر)
- میدی؟ میدی چیه؟ - آففرد؟
که اینجایی.
No comments yet. Be the first to leave one.