The first 200 lines.
افسانهها از یه جنگجوی شنل پوش میگن...
بتمن، محافظ گاتهام...
و تنها عشق حقیقی اون...
کَتوُمَن، ملکهی تبهکاران زیر زمینی.
عشق اونا چیزی خاص رو به جا گذاشت:
یه دختر، هانترِس.
نیمه ابرانسان، اون راه پدرش رو ادامه میده...
و زیر سایه شب مبارزه میکنه تا از بیگناهان و نیازمندها محافظت کنه.
اُراکِل، کسیِ که تو این مبارزه بهش میپیونده...
کسی که یه روز شاگرد بَتمن بود، بَتگِرل.
اون گرفتار آتشسوزی های جنگ بین بَتمن و جوکر شد.
الآن اون به روش متفاوتی با جرم مبارزه میکنه:
یه استاد در دنیای کامپوتر و استاد و آموزنده به قهرمانها.
اونا با هم دیگه، یه دختر فراری جوون به اسم دایانا رو به سرپرستی گرفتن.
که خودش یه ابر انسانه...
با قدرتی برای باز کردن درهای مخفی به ذهن...
قدرتهایی که اون تازه داره پیداشون میکنه.
با هم دیگه، این سهتا محافظهای جدید گاتهامان...
پرندههای شکار.
اسم من آلفرد پنیورثِ، و این داستان اوناست.
تو این حقو داری که ساکت بمونی.
هِی.
هرچیزی که بگی میتونه بر علیهت توی دادگاه استفاده بشه.
میتونم فقط ازت بپرسم، مجبوری انجامش بدی؟
- چی؟ - اِنقد طرف رو کتک بزن تا خونریزی کنه.
یه اسمی برای این کار هست. بهش میگن زور بیش از حد. بزن بریم.
- همم، صداش رو دوس دارم. - آره، متوجه شدم.
فقط یه مشکلی هست، غیر قانونیه.
من دوست دارم که به قانون به عنوان یه جور دستورالعمل نگاه کنم...
یه جور پیشنهاد کمککننده.
آره، من داشتم فکر میکردم که اون بیشتر یه خط بین تمدّن و هرج و مرج و بیقانونیه.
واقعاً؟ این دلیلِ اینه که من مجبور بودم دربارهی تیراندازی به یه مظنون توی هفته قبل باهات صحبت کنم؟
نگران نباش، من واقعاً بهش شلیک نکردم. من دربارش فکر کردم. حالا، برو توی ماشین.
چیه؟ بهم نگاه نکن. من فکر کردم اون میدونه.
اگر برای کاغذ بازیا نبود، فکر کنم تو مجبور بودی انجامش بدی...
من هیچی نمیگفتم.
برای دلیل خاصّی داری اینجوری بهم نگاه میکنی؟
نه.
در واقع، من داشتم ردِش رو میزدم. دیدمش که داشت توی تقاطع میلر و وارلی یه فروشگاه رو خالی میکرد.
واقعاً؟ من بهت نیاز دارم که بیای به ایستگاه پلیس...
و یه بیانیه بنویسی. تو یه شاهدی.
میدونی که نمیتونم.
چرا کار کردن با تو نمیتونه راحت باشه؟
هیچ چیز سادهای دربارهی...
هرچیزی که ما انجام میدیم نیست.
میدونی، این فقط پیچیدهاس چون تو پیچیدهاش میکنی.
اگر تو مثل هرکس دیگهای از قوانین اطاعت کنی...
آدم بدا فرار میکنن. جرمهایی رخ میده که نمیتونه ازش جلوگیری بشه...
و مردم بیگناه صدمه میبینن.
این چیزیه که میخوای؟
چیزی که من میخوام...
این نیست.
- خواهش میکنم. - میدونی منظورم چیه.
این کمکی نیست که من...
نیاز دارم.
چرا همهچی با ریز نمیتونه آسون باشه؟
منظورم اینه که، ما هر دو با جرم مبارزه میکنیم.
اون یه پلیسه، تو یه شورشی. چی ازم میخوای که بگم؟
نکته خوبی بود.
چطوره تو برام یه چیزی پیدا کنی که بزنم؟
دلفی داره یه سرقت از طلافروشی توی خیابون کِین رو گزارش میکنه.
- مثل اینکه چهارتان، شایدم پنجتا آدم بد. خوبه.
مَردها...
نمیتونی باهاشون زندگی کنی.
شاید بتونی تیکه تیکهاشون کنی.
مطمئنی داریم دربارهی کار حرف میزنیم؟
البته که آره. دیگه چی اونجاست؟
و من قرار نیست نزدیک اون یکی بشم.
این طور نیست که من چندتا مرد بخوام که باهاشون کار کنم.
من به تنهایی خیلی خوبم.
این چه کوفتیه؟
هِی.
من نه میشناسمت و نه میدونم داری چیکار میکنی.
با توجه به لباس و حرکاتت، حدس میزنم گِی باشی!
خب، در واقع ...
باشه، بذار یه چیزو روشن کنم. این شهر منه، من مبارزه میکنم.
من نیازی به نجات ندارم، خودم نجات میدم، حله؟
خواهش میکنم.
فکر کنم باید این یکی رو ببینم.
تو چیزی شنیدی؟
- من چیزی ندیدم. - همم.
فکر کنم خیالاتی شدم.
چیکار میکنی؟
لطفاً، اینکارو نکن!
گمشو!
لطفا تنهام بذار.
پسره میگه که توسط یه جور هیولا پرت شده.
حال بهم زن (زشت)، با زورِ یه گوریل.
البته، یه نفر دوستدخترم رو دزدید...
منم بودم میگفتم که مجرم، آه، کینگ کنگ بوده.
خب، اون ممکنه راست بگه.
یعنی، چطور دیگه میتونی اینو توضیح بدی؟
یه چیزی این در رو از لولا در آورده.
هیچ آدم عادی نمیتونه اینکار رو کنه.
پس، چی فکر میکنی؟ تو، آه، میخوای روی ساسکواچ یه بیسیم سراسری بذاری؟
فکر نکنم نظری داشته باشی که با این حقیقت جور در بیاد، داری؟
خب، نمیدونم، پنتا کلروفنل، شیشه (ماده مخدر)، یه در بازکنِ واقعاً بزرگ؟ (پنتا کلروفنل = ترکیبی بی رنگ، کریستالی، مصنوعی استفاده شده در حشره کش ها، قارچ کش ها، قارچ های علف هرز و مواد نگهدارنده چوب.)
ببخشید، ولی، آه، نظریهی جرمِ در باز کنِ بزرگ برای من جواب نمیده.
ببین کارآگاه، اگه بهم نیاز داشتی، من روی سیاره زمینم.
خوبه، برگشتی. گوش کن، من میخواستم بهت زنگ بزنم.
میدونم چی میخوای بگی.
من در مورد پسرِ قهرمانِ مرموز خیلی سخت گرفتم، درسته؟
تو این پسر رو ندیدی.
اون از ناکجا آباد پرید وسط مبارزه من.
این یارو فکر میکنه کیه؟
من توقع نداشتم ببینمت، آه، هرچی گفتم فراموش کن.
هانترِس، این دارکاِسترایکِ. اون یه دوست قدیمیِ.
اون اینجا روی یه پرونده کار میکنه. به نظر باهم کار میکنیم.
عالیه.
عالیه.
اُراکِل، چیزی نمیخوای بگی؟
آه، میشه تنهامون بذاری؟
- این پسره چی داره؟ - آه، یعنی چی که چی داره؟
قدرتها. داریم دربارهی چه جور تواناییهای ابر انسانی حرف میزنیم؟
سرعت، قدرت، چابکی، شنوایی و بینایی تقویت شده.
در واقع، بیشتر شبیه تو.
دقیقاً چقد شنواییاش تقویت شده؟
اوه، نگران نباش، اون گوش نمیده. این واقعاً بیادبیه.
- اوه، یه مجرمِ جنگجوی مودب البته. - بله.
خب، آه، این پسر خوشگله کیه؟
بهش عادت نکن. اون زیاد اینجا نمیمونه.
کجا داری میری؟
من فقط میخوام دوستانه رفتار کنم.
سلام.
ببین هلنا، من میدونم این روزا یه کم از دست ریز ناراحتی.
خب، در واقع، کل مردا.
همهاشون. به عنوان یه گونه.
باشه، خب، دارکاِسترایک قطعا یه مَرده...
ولی اون یه مبارز خوب هم هست.
این پرونده که روش کار میکنه، از اون پروندههای بده.
یکی هست که زنها رو میدزده، بعد هم میکشه. اسمش خزندهاس.
شاید بخوای تیم تشکیل بدیم.
وای، تو چشمهای اون رو داری.
اوه، تو با مادرم کار کردی؟
من خیلی بچه بودم، سالها پیش، ولی، آره.
من کنار قناری سیاه جنگیدم.
وقتی خبرها رو شنیدیم، عزادار شدیم.
آره.
خب، دارکاِسترایک، جایی برای موندن نیاز داری؟
- اوه، قطعا باید اینجا بمونی. - نه، نباید.
چیه، ممکنه با حرفهای دخترونه اذیت بشه.
آه، مشکلی نیست، نگرانِ من نباشید. من توی یه هتلام.
ریز بَترینگ رو فعال کرد.
کی چی رو فعال کرد؟ - آه، اون یه پلیسه که با ما کار میکنه.
اونا جوری رفتار میکنن انگار اتفاقی افتاده. اونا هیچوقت کاری نمیکنن. پیچیدهاس.
دایانا. ممنون.
- فک میکنی چی میخواد؟ - اون بیرون روی لاینِ لاور تو جادهی میلِ.
دلفی داره از یه گزارش پلیس از همون موقعیت علامت میده.
یه دختر دزدیده شده.
خب تو برای غروب برنامه داری؟
جسی. سلام.
لین، این جا چیکار میکنی؟
از دستیار دادستان بودن لذت میبرم.
تو کسی هستی که وسط شب گزارش میگیری.
خودت چطوری؟
خوبم.
من خوبم. میخوام رو این پرونده نظارت کنم. اشکالی که نداره؟
من کل محوطه بیرون رو برای رد پا و...
جای لاستیک ماشین گشتم، هیچی نبود.
میخوای بدونی چی میگن؟
واقعاً میتونی؟
نه، البته که نه.
ببین، من به کمکت نیاز ندارم، باشه؟
با ریز یا هرچی.
معذرت میخوام. اشتباه از من بود.
من فکر کردم که تو و اون، میدونی...
نه، نه، لطفاً، صرفاً کاری بود.
خب، دربارهی این یارو خزنده چی میتونی بهمون بگی؟
همه چی. سالهاست دارم تعقیبش میکنم.
من یه سری فایل روی دیسک توی هتل دارم که باید ببریم پیش اُراکِل.
جزئیات پروندههای دیگه.
- اون چیزایی رو پیدا میکنه که من جا انداختم. - بعد از اینکه با ریز حرف زدیم بر میداریمش.
من زیاد با پلیسا خوب نیستم. اونا همیشه میخوان که اسمم رو بدونن.
و اونا بهم میگن که از کتک زدن آدم بدا دست بردارم.
- هه، آره، میدونم منظورت چیه. - آم، چرا با پلیسها حرف نمیزنی؟
من یه بار دیگه منطقه رو میگردم. همدیگه رو توی هتل میبینیم.
- به نظر خوبه. - خوبه.
خب، من رو در جریان بذار. به نظر فشار زیادی قراره روی این پرونده باشه.
دختر زیبا، دزدی تو نیمهشب، قراره خیلی بد شه.
- اگه چیزی شنیدیم، بهت زنگ میزنم. - خوبه.
و، جسی، حتی اگه چیزی هم پیدا نکردی، میتونی بهم زنگ بزنی.
چرا همیشه باید انجامش بدی؟
ببخشید، جا برای در زدن نبود.
- بخواب زمین. - چی؟
یکی توی درختهاست.
اوه، اروم باش، اون با منه.
جداً؟
اون یه همکاره.
اون فقط داشت میرفت.
من فکر کردم تنها کار میکنی.
دارم سعی میکنم.
پس تو زنگ زدی؟
آره.
آدم ربایی. اَمی هَریس، ۱۷ ساله، چند ساعت پیش دزدیده شده.
من یه ردیاب روی اون و مظنون احتمالی کار گذاشتم.
ولی غیر از چیزایی که این اطراف میبینی...
ما چیز زیادی برای ادامه دادن پرونده نداریم.
این یارو ممکنه از سنترال سیتی باشه، بهش میگن خزنده.
من یه توضیح بهت میده، ببین چی پیدا میکنی.
خب، این کاملاً واضحه که اون یه ابر انسانه، هاه؟
No comments yet. Be the first to leave one.