The first 138 lines.
آنچه در «قصۀ ندیمه» گذشت...
به نظرم آففرد خوشحال بود که بچهمون به دنیا نیومد.
دکتر حاضر نمیشه زایمانش رو تحریک کنه.
- کاری از دستمون ساخته نیست، جز این که صبر کنیم. - به نظرم بهترین راه، «طبیعیترین» راهِ موجوده.
نکن! سرینا، نه! تو رو خدا نکن! تو رو خدا نکن! نه، نکن! این کارو نکنین!
نمیذارم اینجا بزرگ شی. بهت قول میدم.
یه سوپرایز برات تدارک دیدم. فکر کنم خوشت بیاد.
تا سه ساعت دیگه، قبل از این که سرینا بفهمه نیستین، برگرد.
- هانا! - مامان!
هانا، بیا اینجا عزیزم. بیا اینجا عزیزم.
حالا ازت میخوام بری، باشه؟
- اینجا چی کار میکنی؟ - داشتم خونۀ فرمانده رو بررسی میکردم...
- ببینم کسی هست یا نه. - داری دروغ میگی.
ای خدا!
- قسمت ۱۱، هالی قصۀ ندیمه
متأسفم که این داستان پر از درد و رنجه.
متأسفم که از هم گسیختهست.
مثل بدنی که زیر آتیش رگباره یا که به ضربِ زور تیکهتیکه شده.
ولی کاری از دستم بر نمیاد که تغییرش بدم.
سعی کردم چندتا از اتفاقات خوب رو هم توی داستان جا بدم.
اینم از این. آفرین.
- مامان! - باشه عزیز دلم.
دوسِت دارم، باشه؟ بغلم کن. بغلم کن.
خب، بهت خوش بگذره. باشه عزیزم؟
- دوسِت دارم. دیگه مامان باید بره. باشه؟ - نه نه نه.
باید برم عزیزم. یادته دیروز چقدر بهت خوش گذشت؟
- نه. - خیلی خوش گذشت.
اون نقاشیهای گنده رو واسه من و بابا کشیدی، چندتا دوست هم پیدا کردی...
- نه. - نه؟ باشه.
- سلام! - ببین، خانوم تاناکا اومده.
- سلام. - سلام.
سلام، ببخشید. امروز یه کم به مشکل خوردیم.
میدونم سخته. ولی به محض این که بری، گریهش بند میاد. مطمئن باش.
خیلی هم مهمه که طبق برنامه عمل کنیم.
- این آخرین بغله؟ - فکر کنم.
- خب. هانا... دیگه وقتشه که مامانت بره. - آره. یالا عزیزم. مامان باید بره. باشه؟
- آفرین. - نه.
از پسش بر میای. قراره یه عالمه خوش بگذرونی.
- مطمئنم با مادر خودتونم همین تجربه رو داشتین. - آره. راستش نه.
خیلی خب. باشه دیگه. روز خوبی داشته باشی. دلم برات تنگ میشه. دوسِت دارم.
- چیزیت نمیشه، باشه؟ میدونم. - میخوای دوستهاتو ببینی؟
- برو دوستهاتو بب... - نه، نه!
- برو عزیزم. - بیا اینجا هانا.
- دست خانومه رو بگیر. - قراره یه عالمه خوش بگذرونیم.
- آره! - خیلی بهت خوش میگذره.
- چیزی نیست هانا. - عیبی نداره.
- چیزی نیست. برو. - چیزی نیست.
- دوسِت دارم. - بیا با مامان خدافظی کنیم.
- روز خوبی داشته باشی! - مامان!
خدافظ هانای مامان.
- بریم؟ - مامان؟
پرواز میکنی! قراره امروز پرواز کنی!
- مامان! - ویژو! پرواز از روی پلهها!
رادیو «آمریکای آزاد» از جایی در سرزمینِ پهناور و برفپوشِ شمالی به گوش شما میرسد.
و حالا اخبار.
دولت آمریکا در شهر انکورج، امروز وعدههایی مبنی بر کمکهای اقتصادی از سوی هند و چین دریافت کرد.
در بریتانیا، تحریمهای بیشتری علیه کشور گیلیاد اعلام شده است...
و همچنین برنامههایی در راستای افزایش بودجۀ انتقالِ پناهندگان آمریکایی از کشور کانادا، در دستور کار قرار دارد.
حالا آهنگی واسه یادآوری به هر کسی که شنوندۀ ماست؛
میهنپرست آمریکایی یا وطنفروش گیلیادی، «ما هنوز اینجاییم!»
پرچممون تا همیشه بالاست عزیزم!
نظرت چیه عزیزم؟
به جهنم.
اسم زنِ راجر، پاتریشیاست. فکر کنم توی شرکت بیمۀ «جان هنکاک» کار میکنه.
پاتریشیا. شرکت هنکاک.
کدوم؟ راهراه یا گلگلی؟
- ها؟ - راهراه یا گلگلی؟
آم... کراوات نمیخواد.
- نه؟ - نه.
مراسم انتشار کتابه، نمیخوای بری شهادت بدی که.
- ملت حرف در میارن؟ - آره. ولی نترس، بپوشش!
-من که خوشم اومد. - آره بپوش!
راستی لِنور هم میاد. دختر باحالیه. یادته توی مهمونی کریسمس بودش؟
آم... اوهوم.
این طور که معلومه همین تازگیها با یه یارویی اهل نیویورک دوست شده،
پس هر کاری میخوای بکن، ولی بحث بیسبال رو پیش نیار. غیر از این دیگه حله.
باشه.
خب، اوه خدا.
چیه؟
هیچی، فقط خودت.
- جدی؟ خوب شده؟ - آره.
- خوشت میاد؟ - آره.
- آره؟ - دوسِش دارم مامانجون! خیلی!
- این شیکم خیلی گنده رو میگی؟ - اوهوم.
- قراره بزرگتر شه، میدونستی؟ - اندازهش مناسبه! منتظرم که بیای عزیزم.
منتظرم که بیای.
- منتظریم که بیای. - بریم دیگه مامانجون. دیرمون میشه.
باشه، بریم.
آففرد!
فرمانده مکنزی؟
خانوم مکنزی؟
نیک؟
آففرد؟
- شاید اینجا نبودن. - خوبم بودن. خودت جای لاستیکها رو بیرونِ خونه دیدی.
دستپاچگی، هیچ فایدهای نداره. برمیگردیم خونه، فکرهامونو رو هم میریزیم.
من بدون بچهم از اینجا نمیرم.
نباید اینجا باشیم. شاید کسی ماشینمون رو دیده باشه.
چندجا تماس میگیرم. مطمئنم نیک بزودی پیداش میشه.
بهت گفتم که اینجا بودن. شایدم هنوز باشن!
باشه. دنبالشون میگردیم. ولی سریع.
اگه رفته باشن، فقط داریم وقتمونو تلف میکنیم.
آففـرد!
فرد!
فرد!
فرد!
فرد!
«شاید اینجا نبودن»؟!
خوبم بودن.
حالا هم به لطف تو دوتایی فرار کردن.
- باید دلیل دیگهای داشته باشه. - مثلاً چی؟
نیک بهم خیانت نمیکنه.
من به آففرد اجازه دادم که دخترشو ببینه. اون...
کسی نیست که نمکدون بشکنه.
چطور میتونی اینقدر احمق باشی؟
اونها ازت متنفرن!
- آففرد همیشه ازت متنفر بوده! مدام از دستت فرار میکنه! - از دست من؟!
اگه تو ذرهای در حق اون دختره مهربونی میکردی، هیچوقت راهشو نمیکشید که بره!
مهربونی؟! همین دیروز بهش تجاوز کردی.
این فکر تو بود!
من این کارو کردم که گندِ تو رو پاک کنم!
رفتی آففرد رو با پدرِ بچهش فرستادی که دخترشو ببینه!
فکر میکردی آخرش چی میشه؟
که برمیگرده خونه و ازت تشکر میکنه؟!
حماقت از سر و روت میباره!
بشاشم بهش! از کی تو اینقدر دهندریده شدی؟
حالا میخوایم چی کار کنیم؟
نمیتونیم فرارش رو توجیه کنیم. حتی نمیتونیم گزارشش کنیم.
این که یه ندیمۀ حامله، واسه یه بار از دست آدم فرار کنه، به اندازۀ کافی بده! ولی دو بار!
- حرف در میارن که عضو گروه مقاوتیم. - خودم درستش میکنم.
درستش میکنی؟! همینطور که اینو درست کردی؟ از دیوار آویزونمون میکنن!
جدی؟ شاید کنار هم آویزونمون کردن. اینم از شانس تخمی من!
بهتر از این نمیشه. شوخی کن فرد!
من همه چیزمو واسه تو و هدفمون...
فدا کردم.
و فقط یه چیز در ازاش خواستم.
یه بچه.
- خیلی بیشتر از یه بچه میخواستی. همیشه زار میزدی. - من فقط و فقط یه بچه میخواستم.
اما حالا به خاطر شیفتگی بیمارگونهت به اون دختره و وسواس فکری مسخرهای که بهش داری...
No comments yet. Be the first to leave one.