The first 200 lines.
این یه دنیا یه زیبایی داره
یه نظم
این چیزیه که مایلیم بهش معتقد باشیم
در اشتباه نیستیم
یه نظمی وجود داره
یه طراحی عظیم
ما از این اطمینان حاصل کردیم
به مدت زیادی در حد یه رویا بوده، ولی بالاخره به واقعیت تبدیلش کردیم
دنیای بهتری نساختیم
دنیای بی نقصی ساختیم
باید قیافهش رو میدیدی
باورش نمیشد
میدونی چی بهم گفت؟
خدا شاهده، برگشته میگه
«ولی من شهردارم»
منم گفتم؛ آقای شهردار
توی این دنیا، دو دسته آدم هست
یه دسته رهبرها و یه دسته پیروهان
و دوست من، تو اون دستهای نیستی که فکرش رو میکنی
فکرنکنم رفیقمون دلش بخواد داستانهای جنگیت رو بشنوه
بهخاطر من حرفهات رو قطع نکن
تو بیشتر از هرکسی با این مسئله حال میکنی
واقعیته
همیشه همینطور بوده
دوتا دنیای متفاوته
راستش، بهتره ما پیروز باشیم تا بقیه
اگه یه سیستم منصفانه نباشه
شایستهسالار بودنش، چه اهمیتی داره؟
هزاران سال، افراد مشخصی
حکمرانی میکردن
این از نظرت پیشرفت نیست؟
حداقل آدمهایی که الان مسئولن کرسیشون رو با شایستگی بهدست آوردن
تو چی؟
حس میکنی که خودت به دستش آوردی؟
بدون شک، بهم کمک کردن
مزایایی داشتم
ولی زیاد زحمت کشیدم
واقعا به این حرفت باور داری، درسته؟
تو نداری؟
همینجا پیش خودمونی دیگه، رفیق
این سوال رو خیلی وقته دارم از خودم میپرسم
آیا واقعا نقشی توش داشتم؟
یا نکنه حاصل کدهام ام؟
...دارم مثل تو
خودم رو گول میزنم؟
یعنی چی؟
شایسته تموم چیزهایی هستی که بهدست آوردی
و نباید نسبت بهش، حس گناه داشته باشی
تو از کجا میدونی آخه؟
من چه صنمی با تو دارم؟
رفیقمی
رفیق خیلی خوبمی
من رو اصلا نمیشناسی
همین تازه اومدم اینجا و سر این میز نشستم
همین پنج دقیقه پیش
شوخی بسه
خب پس اسمم چیه، رفیق؟
راست میگی
بیشتر از اونچه که فکرش رو میکنی
دو دسته آدم وجود داره
و دوست من، تو
تو اون دستهای نیستی که فکرش رو میکنی
و این یعنی، هرکاری که دلم بخواد میتونم باهات بکنم
همینطور با زنت
و با هرکس دیگهای که اینجاست
تو هم ککت نمیگزه
با اون خنده مسخرهت میشینی یه گوشه
نگاه میکنی
زنم رو وارد این ماجرا نکن
آروم باش
احتمالا خسارت دائمیای نزنم
شماها نشوندهندهی این هستید که میزان قابل توجهی از زمان
و تلاش، صرف خلقتون شده
کارمون که تموم بشه همهچیز رو فراموش میکنید
انگار که خورده چوب بکنن تو گوشت و پوستتون
هیچ کنترلی ندارید
ولی پیش خودتون مطمئنین که کنترل زندگی با شماست
این برای شما، کدنویسی نشده
یه واکنش طبیعیه، درسته؟
حقا که زیباست
یه دروغ زیبا
الان نباید درحال لذت بردن باشی؟
بودم
...ولی یه همکار داریم که اشتهاش
ناپایدار شده
گویا پیروزی توی بازی، کافی نبوده
الان واسه چنین چیزی به نظر من احتیاجه واقعا؟
متاسفانه، بله
دارم از مکالمهمون لذت میبرم
همینجا منتظرم باشید
مثل یه بچه کیری، با من حرف نزن
من اول پیداش کردم
من بازی رو بُردم
باید بهم جایزه داده بشه - این «هوپ» ـه -
اینطور نیست؟ - دو سالشه -
موعد «تعالی یافتنش» برای هفته بعد بود
من بازی رو بردم و دوباره همینها گیرم اومد؟
.افتاده بوده دنبال یه فرد مطرود گویا طرف رو گرفته
.حالا یهکم هم خودم رو خالی کردم چنین چیزی که خلاف عرف نیست
ما عُرف و قانونی نداریم
چون اغلب مواقع، بهشون نیاز نداریم
هرچند یهسریهامون
نیاز به کنترل نفس رو درک میکنیم
من بُردم
من رو میشناسی؟
میدونی الان که اینجام، چه معنیای داره؟
آره
بیخیال همهش میشم
نوبت عملم واسه هفته بعده
پس میخواستی قبلش یه حرکت پشمریزون بزنی؟
یه چیزی توی همین مایهها
فکرنکنم خوشت بیاد
از اینجا
از کارهایی که توش انجام شده
زیباییش
و دقتش
بررسیای که روشون انجام میشه
نمیشه همینطوری جایگزینشون کرد
میتونی ببریشون و ازشون لذت ببری
ولی نمیتونی حیف و میلشون کنی
فرقش رو میفهمی؟
آره
ولی چیزهایی که میگن
و طرز برخوردشون
...بعضیوقتها
میره رو مخ آدم
میخواستم صرفا ساکت باشن
الان دیگه ساکتن
اینجا قانونی وجود نداره
رسالت ماجرا همینه
ولی قوانینی هم وجود نداره که من رو از برخورد با افرادی
که به اینجا احترام نمیذارن، منع کنه
برش گردونید به جایی که ازش اومده
بهنظر خوشمزه میاد
حالا
بیاید یهکم بیشتر همدیگه رو بشناسیم
امکانش هست؟
« ما را در تلگرام، اینستاگرام و توییتر دنبال کنید » @NightMovie_Co
«مترجم: علــیــرضــا نــورزاده» Mr. Lightborn11
فکر میکردم تو باشی
کله سحر چرا بیداری؟
باید برم سرکار و اون خطوط داستانی رو تکمیل کنم
دیشب تا دیروقت بیرون بودم
خدای من
نه، اینطوریها هم نبود
...فقط
حرف زدیم
خب لابد حرفهای خیلی قشنگی زدید که الان بابتش اینجوری لبخند میزنی
خوشحالم که حداقل یکیمون شب خوبی داشته
همچنان کابوس میبینی؟
اینجور فکرکن
که از بیدار و توی دنیای واقعی بودن، خوشحالم
گاهی اوقات، چیزهایی که خیلی واقعیتر از همهچیز بهنظر میان، صرفا داستانن
چی؟
هیچی
حرفی بود که دیشب تدی زد
حالا حرفهاش رو هم دیگه نقلقول میکنی؟
خیلیخب
باید برم سرکار
بعداً میبینمت، باشه؟ - حله -
...و کریسی
خیلی خوشحالم که قرارت خوب پیش رفت
شایستهش هستی
دسترسی به خطوط داستانی
نشان دادن شخصیتهای درحال توسعه
راستش بیا یه خط داستانی جدید بنویسیم
یه دخترهست که توی یه شهر زندگی میکنه
نه
بهجای شهر، بکنش روستا
با پدرش زندگی میکنه
...پدرش
چوپانه
بعید میدونم درخواست چنین چیزی رو کرده باشم
دربارهش باهات حرف زده بودم، کریستینا
با خودم گفتم؛ شاید نوشتن یه خط داستانی جدید، توی پیدا کردن
نمیدونم، توی پیدا کردن انگیزه بهم کمک کنه
خب پس، بگو بشنویم
حالا که سرشار از انگیزهای
داستان یه دختره
دختر یه چوپان
خب
...این دختره
یه زندگی قشنگ و ساده با پدرش دارن
یه زمین کوچیک، خارج از شهر دارن
دختره، هرچیزی که بخواد رو
داره، باشه؟
...یه لطفی شامل حالش میشه
یه مرد خوب میاد تو زندگیش
دختره، لبریز از توقعاته
...و یه روز
یه روز حس میکنه که نمیتونه از شر این توقعات، خلاص بشه
...هر روز که بیدار میشه
بیشتر متوجهش میشه
ولی بقیه نمیتونن متوجه بشن
که دنیا یه عیبی داره
و اینکه تقصیر خودشه
اسم این دختره چیه؟
یه لحظه من رو ببخش
سلام. الان وقت خوبی نیست
بذار حدس بزنم؛ پیش رئیستی؟
No comments yet. Be the first to leave one.