Something Very Bad Is Going to Happen

Something Very Bad Is Going to Happen

Download Farsi Persian Subtitle

Season 1

Release info

Something Very Bad Is Going to Happen S01E07 1080p WEB-DL x264
A Commentary by Ehsan_Cn
🔷 ترجمه‌ از احسان ‌| SandsMovie.Ir 🟥

Tags

webdl
Published on: 2026-04-20
Downloads: 27
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

SANDS Movie

‫آره، بدنش کم‌ آب نشده؟

‫دارم داروی آرام ‌بخش رو قطع میکنم ‫و فقط تزریق مایعات رو ادامه میدم.

‫- معلومه کی به هوش میاد؟ ‫- امیدوارم به زودی.

‫چقدر زود؟

‫یکم قبل بهش آرام ‌بخش دادم. ‫الان وضعیتش ثابته.

‫نمیدونم وقتی بیدار بشه توی چه وضعیتیه.

‫- باید به بیمارستان بره. ‫- گفت دیگه بیمارستان نمیره.

‫- نمیخواست کار به اینجا بکشه. ‫- گفتی تا الان بیدار میشه.

‫گفتی برای عروسی حالش خوب میشه. ‫منظورم اینه که...

‫- میدونم، میدونم. ‫- زیاد بهش دارو دادی؟

‫نه، تقصیر من نیست. ‫تمام صبح داشت تشنج میکرد.

‫- شروع نکن. ‫- میتونیم لغوش کنیم.

‫- چی رو؟ ‫- عروسی رو.

‫فقط یه ساعت مونده.

‫آخرین آرزوش این بود که ‫عروسی نیکی رو ببینه.

‫با این وضعیت که چیزی نمی‌بینه.

‫- شاید حالش خوب بشه. ‫- شاید اصلاً کافی نیست.

‫- صد نفر آدم دارن میان. ‫- اصلاً برام مهم نیست.

‫- داریم عروسی رو لغو میکنیم. ‫- تصمیمش با تو نیست.

‫ما عروسی رو لغو نمیکنیم.

‫چرا داریم دعوا میکنیم؟ ‫خواهش میکنم، جلوی مامانتون نه.

‫- اون بیهوشه. ‫- هنوز هم میتونه انرژی رو حس کنه.

‫لغوش نمیکنیم، باشه؟

‫چرا شما دو تا انقدر براتون مهمه؟ ‫پس خودت چی؟ هوم؟

‫میخوای مامان رو انتخاب کنی یا اون رو؟

‫پورشا!

‫شما حتی به همدیگه نگاه هم نمیکنید.

‫چون نحسه که روز عروسی همدیگه رو ببینیم.

‫نحسی برای کساییه که ‫زیر بار مسئولیت هیچی نمیرن.

‫چیزی به اسم نحسی وجود نداره.

‫فقط تصمیم ‌های غلط وجود دارن. ‫و این هم یکی از اوناست.

‫پورشا، جدی میگم، فقط...

‫نه، واقعاً جدی میگم.

‫اون مجبورم کرد شیطان رو احضار کنم ‫تا ببینه نیمه گمشده‌ته یا نه.

‫- نه، قضیه این نبود. ‫- پس فکر میکنی این چجوری شد؟

‫نه... کارِ شیطان نبود.

‫اوه، یه زنِ مُرده بود، ‫بعدش زد صورتِ کوفتیم رو داغون کرد.

‫- تو احضارش کردی. ‫- نه نکردم، هیچ‌ وقت اینجوری نبوده.

‫توی اون مهمونیِ لعنتی چه اتفاقی افتاد؟

‫- چرا میگی هیس؟ ‫- طرزِ حرف زدنت.

‫نه، و بعدش که چشم باز کردم دیدم کفِ اتاقشم ‫و نمیدونم چجوری سر از اونجا در آوردم.

‫اون خیلی عجیب رفتار میکنه، ‫مامان هم چند بار تشنج کرد.

‫- تقصیر ریچل نیست، تقصیر منه. ‫- تقصیر تومور مغزیه.

‫اون شروره و داره یه چیزی رو قایم میکنه.

‫- بس کن. ‫- اون شرور نیست.

‫- جولز، دارم سعی میکنم این خانواده رو نجات بدم. ‫- چرا یه لحظه آروم نمیگیری...

‫من کاملاً آرومم. ‫اون مجبورم کرد شیطان رو احضار کنم.

‫پورشا، داری در مورد چی حرف میزنی؟

‫شیطان نبود. ‫عمه‌ بزرگم بود.

‫و من... چیزی رو قایم نمیکنم.

‫من در مورد تمام اتفاقاتی که افتاده، ‫با همتون کاملاً رو راست بودم.

‫همه‌مون این هفته خیلی سختی کشیدیم.

‫ولی هر اتفاقی هم که بیفته این ماجرا ‫به یه عروسیِ واقعاً محشر ختم میشه...

‫خدا شاهده.

‫ما امروز ازدواج میکنیم.

‫من عاشقشم و همتون رو هم دوست دارم‌...

‫و میفهمم که این موضوع برای مامانتون خیلی ‫خیلی خیلی مهمه ولی این عروسیِ ماست...

‫و اجازه نمیدم خرابش کنید.

‫هر اتفاقی هم بیفته از اون راهروی ‫لعنتی رد میشم تا توی بغلش برم.

‫اون قراره با دیدن عروسی رویایی ‫خودش و نیکی بیدار بشه...

‫و رویای همتون، باشه؟ ‫ما این کار رو میکنیم.

‫نه.

‫نه، داریم لغوش میکنیم، مگه نه، بابا؟

‫- ابداً، نه، اون... ‫- نه، به هیچ وجه، نه.

‫- ما چیزی رو لغو نمیکنیم. ‫- پورشا، این تصمیم با تو نیست.

‫داره اتفاق میفته، پورشا. ‫بهتره روش یخ بذاری.

‫تو بهتره گورت رو گم کنی.

‫- ممکنه جاش بمونه و زشت بشه. ‫- خودت یه جای زخم زشتی.

‫خیلی‌ خب، دیگه کافیه، لطفاً.

‫همه بیرون.

‫دارید آرامش زنم رو به هم میزنید.

‫- بابا، متأسفم. ‫- حالش خوب میشه.

‫ممنون.

‫- ببخشید بابا. ‫- عزیزم، بیا اینجا.

‫بیاید اینجا.

‫باشه، بیاید اینجا.

‫یه نقشه کشیدم.

‫خب، نقشه چیه؟

‫اوم... راستش توضیحش مفصله.

‫شاید بهتر باشه پیش نیکی بمونی و ساقدوشش باشی، ‫و بعد هر وقت بهت نیاز داشتیم خبرت میکنیم، باشه؟

‫ولی باید بدونم نقشه چیه. ‫هی، نل، نل!

‫خفه شو، فقط هر چی میگه انجام بده.

‫- وایسا، وایسا، نقشه چیه؟ ‫- کتاب پورشا رو پیدا کردم.

‫همون چیزی که پورشا وقتی ‫جن‌ زده شده بود ازش حرف میزد.

‫یه چیز زنده، یه چیز مرده، ‫یه چیز دزدی، یه چیز قرمز.

‫این یه آیینه و باید انجامش بدیم، ‫اون ‌وقت همه چی درست میشه.

‫خب، آه، این نسخه‌‌ست از «یه چیز قدیمی، ‫یه چیز جدید، یه چیز امانتی، یه چیز آبی.»

‫پس اون «چیز زنده» ‫از طرف داماده، بیا اینجا.

‫آه، «چیز مرده» از طرف عروس، ‫«چیز دزدی» از طرف مادر شوهر...

‫و «چیز قرمز» هم از طرف یه دشمن.

‫اینجا نوشته بهتره از خون استفاده کنیم، ‫پس باید جمعشون کنیم و با هم قاطیشون کنیم...

‫و بعد قبل از اینکه پای محراب برم میخورمش.

‫فقط موضوع اینه که، ‫آه، به محض اینکه بخورمش...

‫اگه تا الان نبوده باشم هم، ‫من رو به نیمه گمشده‌ش تبدیل میکنه.

‫نظرت چیه؟

‫پاک دیوونه شدی؟

‫نطفه‌... نطفه‌ داماد...

‫- میخوای یکی از استخون ‌هات رو در بیاری؟ ‫- نمیدونم، واقعاً نمیدونم.

‫موی مادر شوهر و خون؟ ‫وای، خدای من.

‫- و میخوای همه‌ این کثافت‌ ها رو بخوری؟ ‫- فکر کنم، اِم...

‫یا خدا، ریچل، من...

‫خب، این اون واکنشی نیست ‫که باید نشون میدادی.

‫استخونی از عروس؟ ‫واقعاً میخوای یه استخون در بیاری؟

‫نه، نه، نمیخوام.

‫یادته در مورد موندن توی ‫واقعیتِ واقعی چی گفتم؟

‫آره، درست قبل از اینکه روح عمه ‌بزرگِ مرده‌م، ‫ پورشا رو تسخیر کنه.

‫آره، دیگه واقعیتِ واقعی مطرح نیست.

‫- عوارض جانبی خیلی بزرگی داره. ‫- میدونم.

‫قراره تو رو به نیمه‌ گمشده‌ش تبدیل کنه. ‫چجوری تغییرت میده؟

‫نمیدونم.

‫رسماً دیوونه‌ بازیه.

‫بدترین حالتش اینه که جواب نده، ‫ولی حداقل تلاشم رو کردم.

‫نه، بدترین حالتش اینه که ‫به یه زن استپفورد تبدیلت کنه.

‫اوه، آره، درسته.

‫داشتم بهش فکر میکردم و مشکلی نیست، ‫چون نیکی آدم فوق ‌العاده ‌ایه، مگه نه؟

‫مثلاً، نمیتونی یکی بهتر از نیکی پیدا کنی، ‫ولی من آدم فوق‌ العاده ‌ای نیستم.

‫من یه آدم نسبتاً بدم، ‫و وقتی بهش فکر میکنم‌‌...

‫در واقع همیشه این رو میدونستم، ‫و این یه فرصته تا درستش کنم.

‫اینجوری نیست، هست؟ تو آدم بدی نیستی. ‫تو آدم خیلی خوبی هستی.

‫نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه.

‫این فقط یکی از کلی مثال موجوده، باشه؟

‫مثلاً اتفاقی که دیشب افتاد. ‫این کارِ یه آدمِ نسبتاً بده.

‫بیخیال، میدونی که، ‫هدفِ مهمونی مجردی همینه.

‫یعنی، هدفی که از زمانِ ابداع شدنش داشته.

‫خب، دیگه مثل قدیم ها نیست.

‫مردها همیشه این کار رو میکنن.

‫آره، ولی... ولی نیکی نمیکنه ‫چون نیکی خیلی خوبه.

‫نیمه‌ گمشده‌ش هم حتماً خیلی خوبه، ‫و چیزی که فهمیدم اینه که...

‫شاید این واقعاً برام یه جورایی ‫فوق‌ العاده باشه، باشه؟

‫مثلاً اگه اون رسم واقعاً جواب بده...

‫اون وقت شاید یه جورایی برام مثل ‫لوبوتومی باشه البته از نوعِ خوبش.

‫تو نیازی به لوبوتومی نداری.

‫باشه، خب، من نمیخوام بمیرم.

‫ممکنه بمیری یا ممکنه نمیری.

‫خب، دلم میخواد با قطعیت نمیرم، باشه؟

‫پس اون رسم لعنتی رو انجام میدم!

‫تو نمیدونی عواقبش چیه.

‫خوب میدونم عواقبش چیه، باشه؟

‫انجامش میدم و، اِم، زنده میمونم، ‫یا انجامش نمیدم و احتمالاً میمیرم.

‫آره، ولی به عنوان نسخه ‌ای از خودت ‫زندگی میکنی که دیگه نمیشناسیش.

‫آره، اِم، ولی در عوض یه نسخه‌ کاملاً زنده.

‫فکر میکردم تنها کاری که باید بکنی ‫این بود که باور کنی اون نیمه‌ گمشده‌ته.

‫نمیخوام مثل مامانم بمیرم.

‫خب، پس...

‫باید یه راهی رو امتحان کنم.

‫پس این کار رو میکنم یا بهم کمک میکنی یا نه، ‫ولی در هر صورت من این کار رو میکنم.

‫این عروسی نباید پر از تراژدی باشه.

‫اینجوری میتونم به اطمینان صد درصدی برسم.

‫فکر میکنی این تنها راه نجات پیدا کردنه؟

‫لعنتی!

‫وای، خدای من، عروسی ظهره.

‫عروسی ظهره و خورشید ۴:۴۴ غروب میکنه. ‫الان ساعت ۱۱:۰۸ دقیقه‌ست.

‫خب، با «یه چیز دزدی» از ویکتوریا شروع میکنم، ‫و بعد شاید «یه چیز قرمز»، آره، احتمالاً از پورشا...

‫چون اون بدجور ازم متنفره.

‫اوم، راستی، به جولز میگی نقشه چیه؟ ‫باشه؟

‫اون باید برای پیدا کردن «یه چیز مرده» بهمون ‫کمک کنه بعد برمیگردم و نیکی رو برمیدارم.

‫باشه؟ ‫این کار رو برام میکنی لطفاً؟

‫فقط اومدم بهت بگم که ‫دارم مراسم رو لغو میکنم.

‫- نه اینکه تو زحمت آماده شدن به خودت داده باشی. ‫- وایسا، پورشا!

‫وایسا، وایسا، وایسا، وایسا!

‫تو همین چهار روز پیش عروسی نمیخواستی.

‫توی این چهار روز گذشته ‫خیلی چیزها عوض شده.

‫مثل اینکه یه شر درک ‌نشدنی رو ‫به این خونه آوردی؟

‫دارم تمام تلاشم رو میکنم ‫تا نذارم روی خانواده‌ت اثر بذاره.

‫دیگه نمیخوام در مورد این ‫طلسم خودشیفته چیزی بشنوم.

‫همش دنبال جلب توجهه ‫و داره انرژی مثبت رو از بین می‌بره.

‫کدوم انرژی مثبت؟

‫داری مانع رسیدن مامانم ‫به آخرین آرزوش میشی.

‫نه، این تویی که داری مانع رسیدن ‫مامانت به آخرین آرزوش میشی.

‫دیگه برای این حرف ‌ها یکم دیره.

‫هیچ مشکلی ندارم که ‫به همه بگم اینجا رو ترک کنن.

‫باشه.

‫بفرما، بگو.

‫حالا باز برات مهم نیست.

‫نه اینکه برام مهم نباشه، ‫فقط وقت ندارم باهات بحث کنم.

‫چرا وقت نداری؟

‫چون ۴۵ دقیقه‌ دیگه عروسیه و من باید...

‫واقعاً این رو باور میکنی؟

‫آره باور میکنم! ‫این حقمه!

‫ممنون، عالیه.

‫باید آروم باشی. ‫مهمون ها دارن میان، چی شده؟

‫تو گوش نمیدی.

‫نمیذارم این عروسی رو به یه جور ‫مهمونیِ شیطان‌ پرستی تبدیل کنی.

‫عجیبه که همچین فکری میکنی.

‫نه بعد از اون سیلی‌ ای که خوردم، ‫اون هم به‌ خاطرِ سر و کارت با دنیای زیرزمینی.

‫- به همه میگم که برن. ‫- باشه، مهم نیست، باشه؟

‫من به صد نفر آدم نیاز ندارم. ‫میتونی به همشون بگی برن.

‫من فقط نیکی، حلقه ‌ها و شاهد رو میخوام، ‫و هنوز هم میخوام ازدواج کنم، باشه؟

‫و تو هم هنوز میتونی چیزی رو ‫که مامانت میخواد رو بهش بدی...

‫یعنی یه عروسیِ خیلی خیلی قشنگ.

‫زود باش.

‫مردم دارن میان. ‫میخوای اون رو ازت بگیرم؟

‫چرا؟

‫چون همش خونی و چندشه.

‫خون من رو برای چی میخوای، ریچل؟

‫خونت رو نمیخوام. ‫فقط دارم سعی میکنم بهت کمک کنم.

‫نه!

‫لعنتی!

‫ببخشید... نمیدونم محل ‫دیدار اول قراره کجا باشه؟

Something Very Bad Is Going to Happen subtitles in other languages

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left