The first 200 lines.
آنچه گذشت...
گاهی وقتا اون زمان رو یادم میاد که اوضاع اینطور نبود.
- اینجوری نکن. - چه جوری؟
چرا یه درخت وسط جادهست؟
چطور ممکنه؟
همهمون توی یه جادۀ سگمصب هستیم.
وای خدا!
یه سری چیزا هستن که باید
در مورد اینجا
و شرایط و اوضاع بدونی.
- به هیولا اعتقاد داری؟ - مگان، نه!
یه قراری گذاشته بودیم، کلانتر.
نباید بیای اینجا.
اومدم پسرم رو ببینم، دانا.
دیشب دو سه نفر رو از دست دادیم.
ببین، سرم یه کم شلوغه، پس اگه کار دیگهای نداری...
کار دیگهای ندارم.
یه شرکت نرمافزاری رو بر اساس چیزی جز تخیل نساختم.
ولی این... اولش اینجا بود ولی بعدش نبود.
یه نماد عجیب روی سقف بود.
دنبال چی میگردی؟ هان؟
فکر کنم اینجا دو تا صفحه به هم چسبیده باشه.
عه، عه، عه.
از یکی از اون دوتا ماشینی؟
- فکر میکنی به چه معنیه؟ - لطفاً این کار رو نکن.
ویکتور، هلوهات رو بردار و برو.
اون چِندشه ولی آزارش به کسی نمیرسه.
مدت خیلی زیادیه که اینجاست.
اون چیه؟
یه درخت دور افتاده. نگاه کن.
برای آدما هم جواب میده.
- واقعاً؟ - مشکل اینجاست که...
هیچوقت نمیدونی از کجا سر در میاری.
وقتی توماس مُرد، یه چیزی در درونم از هم پاشید.
برای همین وانمود کردیم همه چی روبهراهه.
و فکر کنم همین باعث شد همه چی بدتر بشه.
شرمنده.
خیلی احساس داغونی دارم.
با همدیگه یه فکری براش میکنیم.
نگران نباش.
صداهاشون رو میشنوم.
بهم گفتن این آخریشه...
- مامان! - و بعدش همه میتونن برن خونه.
- آخ! - ایتن، فرار کن.
نه! متوجه نیستی.
- نیتن، خواهش میکنم! - نیتن.
کاش امکان عزادار بودن رو داشتی ولی نداری، بوید.
این مردم بهت نیاز دارن.
تو باید همون کسی باشی که این مردم رو تا خونه میرسونه.
نه.
حواست به من باشه.
تنها راه برای اینکه بریم خونه
اینه که همه رو بیدار کنیم.
- اَبی، بس کن. - اتفاقی که افتاد...
- مامان! - ... تقصیر بابات نبود.
نه، نه!
تقصیر تو هم نبود. تقصیر این مکان بود.
- بابا، خیلی متأسفم. - نه، نه. ببین، ببین. نه.
نیومدیم خداحافظی کنیم.
اون اینجا چیکار میکنه؟
شاید برای اینکه بفهمیم اون بیرون
باید دنبال چی بگردیم مفید باشه.
هیچکس نباید بفهمه اون پیش منه.
کجا میریم؟
میریم راه خونه رو پیدا کنیم.
نظرت چیه من و تو بریم ماجراجویی کنیم؟
اسم این بازی اینه:
«اون نور از کجا میاد؟»
فکر میکنی برج به جایی نمیرسه؟
شماها خونۀ گروهی رو نگاه میکنید
و فکر میکنید همهش مشروبخوردن و سکسکردنه.
ولی فراتر از این حرفا بود.
- به سلامتی! - به سلامتی.
توی اون خونه شور و نشاط بود.
اگه به نتیجه برسه، فکر کنم متوجه بشی...
که خیلی چیزای دیگه اینجا هست که بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی
دلت براشون تنگ میشه.
ایسلند. ایول.
اگه این بیسیمه جواب بده،
شاید بتونیم بریم.
من نامزد کردم.
یه بخشی از وجودم دلش میخواد برگرده
و ببینه زنی که عاشقش شدم هنوز منتظرمه.
اون یکی بخش وجودت چی میخواد؟
که با فوقالعادهترین مردی که توی عمرم دیدم برم ایسلند.
تو عشق زندگیام هستی.
هر جا توی دنیا هم که باشیم
برام فرقی نداره چون تو خونۀ منی.
داره کار میکنه.
یه سیگنال گرفتیم.
- کجایی؟ - تو جیم هستی؟
الان زنت نباید اون چاله رو بکَنه، جیم.
این چه کوفتیه؟
پس اومدی. باید بریم.
- اونا اینجا میخوابن. - وای خدا.
تابیتا.
الان دیگه عصبی شده.
باید برید داخل. اونجا در امان میمونید.
منم پشت سرتون میام.
آهای، آهای!
آهای!
ترجمه از: «محمد سید» TheFlashPoint
خیلیخب. خیلیخب.
آهای؟
آهای؟
خیلیخب. حله.
خیلیخب.
کیرم دهنت لاشی!
کیرم توش!
نه، نه، نه، نه.
ای خدا.
این چه وضعشه؟
- اتوبوس رو نگه دار. - چی؟
داداش، چیزی نیست. فقط از یه مسیر فرعی اومدیم.
نه. باید برگردیم.
- نباید اینجا باشیم. - بشین بابا.
- خواهش میکنم! خواهش میکنم! - چیزی نیست، پسر.
- عه، عه، عه. - باید...
برو بتمرگ سر جات. باشه؟
میشه لطفاً اتوبوس رو نگه دارید؟
همه بشینن سر جاهاشون.
- بیخیال. دیگه بسه. - متوجه نیستید.
اگه بریم، اتفاقات بدی میافته و...
- ای خدا. - خدایا! اتوبوس وامونده رو نگه دار.
ارتباط با مترجم در تلگرام: GoodBadUgly@
- روی صفحههای مدار رو بپوشونید. - ثابت نگهش دارید.
وسایل دارن خراب میشن. همه چی رو بردارید.
اه، گوه توش!
- برید عقب. - بکشونیدشون عقب.
از چراغها دور بشید.
کریستی، اینجا لازمت داریم.
- دارم میام. - پنجرهها رو چک کنید.
همۀ در و پنجرهها رو ببندید.
- خیلیخب. بذار ببینم. - ای خدا.
یه چیزی رفته توی چشمم.
- آره. حواست به من باشه. - آخ!
- گرفتیش؟ - اون تیری که اونجاست رو بگیر.
صبر کن، صبر کن، صبر کن.
یه نفر رو بفرستید روی پشتبوم.
اون جرثقیل وامونده رو باید ببندیم.
اون شبیه رادیوی ماشین میمونه.
از اینا میخوایم، بچهها. از این بلندگوها. بلندگوها رو بردارید.
همه چی رو ببرید داخل.
کیری!
یه تیکه دیگه مونده. صبر کن.
ببین میتونی ببندیش یا نه.
با چی؟ این بالا هیچی نیست.
پشمام!
دانا، چرا بابام اونجوری ول کرد رفت؟
- جولی، خواهش میکنم! - الان میرم تو کارش.
دانا! دانا!
یه مشکلی داریم.
- بچهها رو ببرید طبقۀ بالا. - چی؟
- ایتن؟ - ببریدشون طبقۀ بالا.
- دانا! - نظرت چیه ما دوتا...
بریم طبقۀ بالا، هان؟
هنوز معلوم نیست...
الیس، برو بیارش. برش گردون اینجا.
الان میرم.
- دانا؟ - بهش دست نزن.
میریم آشپزخونه و تر و تمیزش میکنیم. باشه؟
- دانا؟ - پنجره رو چک کنید
و همه چی رو قفل کنید.
- دانا! - چیه؟
یه اتوبوس نزدیک رستوران پاک کرده.
تابیتا؟
اون پایینی؟
عن توش!
تابیتا؟
تو رو خدا، عزیزم! خواهش میکنم.
بیا.
بیا.
- داریم کجا میریم؟ - هیس! نباید حرف بزنیم.
دیگه بهمون نزدیکن. بیدارشون میکنی.
- کیو بیدار میکنم؟ - هیس!
نه، نه، نه. ویکتور، باید وایستیم.
باید بگی چه خبره.
- الان کجاییم؟ - زیرِ شهر.
هیولاها اینجا زندگی میکنن.
اینجا میخوابن.
ولی میتونم جفتمون رو ببرم بیرون.
اون پسرک سفیدپوش راه رو نشونم داد.
کی؟
از درخت رد شدم، بعدش اومدم اینجا.
بهم گفت منتظر تو بمونم. نشونم داد کجا قایم بشم.
اگه بترسی ایرادی نداره.
فقط باید ساکت بمونیم.
فقط باید...
- این چه کوفتیه؟ - چیه؟
باید عجله کنیم. الاناست که بیدار شن.
آره.
- نفس عمیق بکش، باشه؟ - باشه.
آره. بهش دست نزن.
خیلیخب. یک، دو... سه.
آخ!
بهش دست نزن، باشه؟ داری عالی پیش میری.
دست نزن. دست نزن.
بجز کسایی که خونریزی دارن، به همه بگو...
اگه الان مشغول قفلکردنِ...
No comments yet. Be the first to leave one.