The first 167 lines.
دنیای انیمه تقدیم میکند
کاری دیگر از تیم تخصصی ترجمهی انیمهی
Blood winE
Temari & Amir Sensei
روزی روزگاری،
در یک دره عمیق و دور افتاده، نیزه ای بود که از مهر و مومی محافظت می کرد.
این نیزه تاریکی رو می شکافت و شیطان رو دور می کرد
و نامش "نیزه هیولا" بود.
نیزه هیولا اجازه دارد که دو روح با هم ملاقات کنن.
و اسم اونها...
اوشیو و تورا بود.
معبد آئوتسوکی فوگن-این
معبد آئوتسوکی فوگن-این
صبح بخیر!
صبح بخیر!
گوش کن، اوشیو.
این فوگن-این یه معبد مستحکم باشکوه که قدمت 500 ساله داره.
اینجا ارواح عده ای از مردم رو از هر قشری آروم کرده.
ولی این همه چیز نیست.
نیزه افسانه ای که در اینجا ستایش می شه متعلق به یه شکارچی یوکای بوده.
یوکای ها با چشم غیر مسلح دیده نمیشن، ولی با اینحال وجود دارن.
در حقیقت...
یکی دیگه!
گوش کن ببین چی دارم می گم!
ضد حال بهم نزن دیگه!
باباجون، شما چند سالته؟
من 47 سالمه. خب این به تو چه مربوط؟
تو راهب اعظم یه معبدی!
دیگه سنی ازت گذشته که می تونی واسه من راجع به هیولاها سخنرانی کنی!
و این" نیزه افسانه ای "،
رو هیچ وقت نشونم ندادی! حتی یه بار!
پس غرغر نکن، پیرمرد کچل.
به کی گفتی کچل، فسقلی؟
پسرت رو کتک نزن، عوضی!
چطور جرات می کنی به بابات بگی عوضی؟
خفه شو!
پیرمرد کچل!
نه هنوز، فسقلی چلغوز!
باز شروع کردن.
پیرمرد کچل!
آره...
ای پسره احمق.
یه بچه هیچ وقت به پای پدرش نمی رسه.
چی، داری می ذاری میری؟
واسه همین صبح به این زودی بیدارم کردی؟
آره.
می خوام برم یه هفته ساحل دریای ژاپن رو خوب بگردم.
چی؟
تو این ماه این میشه سومین بارت!
راهب اعظم بودن هم خیلی حال میده ها. کلی وقت آزاد داری.
اشتباه می کنی! این سفر آموزشیه.
یه شناختی از تمام ویژگی های منطقه به دست میارم.
آنوقت اسم اینو می ذاری "آموزش"؟
در نبودم حواست به معبد باشه.
این فوگن-این یه معبد مستحکم باشکوه که قدمت 500 ساله داره.
باشه بابا، گرفتم! زود برو گمشو دیگه!
یادت نره کتابای تو انباری رو بیاری بیرون، بذار یه هوایی بخورن!
تا نرفتی مدرسه اینکار رو بکن.
از یه ماهی قرمز خاطره داری.
راستی اون مانجو چینی که تو یخچاله رو نخوریا!
ول کن برو دیگه بابا!
بذار کتابا یه هوایی بخورن...
چقدر کثیفه اینجا.
اون می گه به این آت و آشغالا افتخار می کنه...
از وقتی بچه بودم یه بند از این یوکایش حرف زده، دهنم رو سرویس کرد.
داغون شدم!
این چی بود دیگه؟
تا حالا این درا رو ندیده بودم.
نمی دونم یعنی چیزی این توئه.
یه زیرزمین؟
یه آدمیزاد؟
اوشیو و تورا
Ushio and Tora
Ushio and Tora
Ushio and Tora
Ushio and Tora
Ushio and Tora
Ushio and Tora
Ushio and Tora
Ushio and Tora
Ushio and Tora
Ushio and Tora
Ushio and Tora
Ushio and Tora
قسمت 1: دیدار سرنوشت ساز اوشیو و تورا
یه آدمیزاد؟
تو دیگه چی هستی؟
چقدر بد شانس...
اولین آدمیزادی دیدم، 500 سال پیش یه داد زد و پرده گوشم رو پاره کرد.
ولی خب، بازم خوبه.
فقط یه آدمیزاد می تونه این نیزه رو از جاش در بیاره.
یه نیزه؟
یعنی ممکنه که این همون نیزه افسانه ای باشه که بابام همیشه راجع بهش حرف می زنه؟
باورم نمیشه...
واقعا یه هیولا تو این زیرزمین هست.
چته؟ اولین بارته که یه هیولا می بینی؟
خب من نشونت می دم که یه هیولای آزاد چه جوری میشه.
این نیزه رو بکش بیرون، بچه جون.
من اینجا گیر افتادم،
پونصد ساله که اینجام و این نیزه رفته تو تنم.
هر چقدرم که تقلا کردم، نتونستم از شرش خلاص شم.
نیزه هیولا!
"نیزه هیولا"؟
چیزی ازش نمی دونی؟
این نیزه لعنتی شیاطین شرور و طغیانگر رو با نگه داشتن یه روح می کشه.
بجنب و درش بیار.
اگه بکشمش بیرون، می خوای چیکار کنی؟
می خوای بدونی؟
کارم رو با خوردنت شروع می کنم.
بعدشم اینجا رو تبدیل می کنم به یه جهنم واقعی، درست همون طور که قبلا اینکار رو کردم!
اوخ!
هی تو! داری چه غلطی می کنی؟!
مگه تابلو نیست؟
آخه خنگول، چرا باید بعد شنیدن این حرفا آزادت کنم؟
ای عوضی!
لعنتی... می خورمت.
قسم می خورم که می خورمت.
می تونی از این بابت مطمئن باشی!
عالیه!
همینا رو به نفر بعدیم بگو.
صبر کن بینم! نرو!
باشه ، قبوله...
یکم زیاده روی کردم.
بعد 500 سال این اولین فرصتیه که به دست آوردم.
خب ببین پیشنهاد من اینه.
این نیزه رو در بیار و من هر کار بخوای می کنم.
من یه هیولام که چشمم از آدمیزاد ترسیده.
من رو حرفم وایمیستم.
اگه آزادت کنم، چیکار می کنی؟
اول می بلعمت، بعدشم می خوام...
هی!
آخه کی میاد یه یوکای که نمی تونه یه آدم زنده رو چیزی به جز غذا بدونه رو آزاد کنه؟
واسه همین می پیچونمت.
منظورت از "زنده "چیه؟ یه چیزی که می جنبه؟
خیلی خب بابا، فهمیدم. تا وقتی می تونی بجنبی نمی خورمت!
ولی زندگی بقیه مردم که واست مهم نیست، درسته؟
هر کار که بخوای می کنم!
حتی هر کسی که ازش خوشت نمیاد رو واست می کشم!
واسه همیشه همونجا بتمرگ !
بابا جون، این نیزه چیه؟ همون که چسبیده به یه هیولا.
اوه ای بابا، اون که رفته مسافرت. هر وقت لازمش دارم نیستش...
واسه مجازاتش، مانجو چینی رو می خورم میره!
هنوزم، باورم نمیشه.
این هیولا پونصد ساله که تو زیرزمینمون زندگی می کنه...
آئوتسوکی!
صبح بخیر!
اوه!
سلام، اینوئه!
چی به سرت اومده؟
به ندرت قیافه ات رو این شکلی می بینم. چی تو سرته؟
چیزی نیست. نگران نباش.
مشخصه، ببین چقدر هوا خوبه.
اون قدر عالیه که قشنگ سرحالت میاره.
اون هیچ اهمیتی به آب و هوا نمیده!
ناکامورا!
آئوتسوکی هیچ وقت به چیزی اهمیت نمیده.
منو دست ننداز! من به خیلی چیزا اهمیت می دم.
اوه، این جدیده!
پس، دفترم رو آوردی دیگه؟
می دونستما.
یه خرده راجع به این عادت که همه چیز رو فراموش می کنی فکر کن.
ولم کنا!
بعد از مدرسه میام دنبالش.
آره، آره، فهمیدم.
کلاس 2-7 @@@
بعدا می بینمت، مایوکا.
حیفه که باید از هم جدا بشیم!
No comments yet. Be the first to leave one.