The first 155 lines.
.هنوزم خوب به یاد دارمش
.اصلاً شبیه چیزهایی که تو این دنیا وجود دارن نبود
"شهر طلایی" ".جایی که موجوداتی فراتر از انسانها درش ساکنن"
...جایی بزرگ، وسیع و عظیم که
.اداره کردنش از توان ما خارج بود...
.پُختیدم
،پس اون افسانه که میگفت تو آخر دنیا ...یه شهر از طلا وجود داره، الکی نبود
.آره
مطمئنم که قبلا یکی اینجا رو دیده بوده و .یه بادبادک پستی درموردش فرستاده
این تونل...چیچیه؟
.بیشتر مراقب باش
.ببخشید
این چیچیه؟ .انگاری از یهجور کریستال درست شده
زخمی نشدی؟
.نه
!ببینیدش
!اینجا یه چیزی وسط صخرهها ساخته شده
اینجا دیگه کجاست؟
یعنی چطوری درستـش کردن؟
یعنی ممکنه ساختمونهای سطح اومده باشن پایینُ از اینجا سر در آورده باشن؟
یا اینکه کُل شهر به سنگواره تبدیل شده باشه؟
.سنگواره: فسیل
یا شایدم سرابی باشه که کریستالها به وجودش آوردن؟
.اصلاً نمیشه حدس زد
!اینجا دیگه چهجور جاییه؟
...ریکو، شرمنده که میزنم تو ذوقـت
.یه عالمه هوشیاری دور هم جمع میشه
.اینجا خطریه .بزنید بریم یه جا برای اردو زدن پیدا کنیم
.باشه
ناناچی، یه کاغذ بزرگی چیزی تو دستُ بالت هست؟
.از اینجا به بعد دیگه باید نقشهی خودمونُ طراحی کنیم
هیچ سرنخی تو نامهی مامانت نبود؟
.نه. بیشترش درمورد خوردنیها و این چیزها بود
این یعنی که تو کُل این ماجراجویی باید رو پاهای خودمون وایسیم، ها؟
،خبپس، من چون میتونم حرکت میدون نیرو رو حس کنم .جلوتر حرکت میکنم
.دستورات هم دست خودتُ میبوسه، کاپیتان
".کاپیتان"
رِگُ، زخمهات چطورن؟ میتونی از پشت هوامونُ داشته باشی؟
.مشکلی نیست. بسپرش به خودم
ولی خودمونیما، با اینکه فقط خودمون سهتا با یه نفر دیگه بودیم، خوب تونستیم تا اینجا بیایم، مگه نه؟
پس، لزومی نداره که سوت سفیدها خودشون تنهایی به اینجا بیان، نه؟
،حالا که حرفش شد .به نظر میاد اونا قوانین خودشونُ خودشون تایین میکنن
!بیا دفعه بعد که یه سوتسفید دیدیم ازش بپرسیم
...مسخره بازی درنیار .شرط میبندم بقیهـشون هم لنگهی همون قبلین که دیدیم
...اعماق لایهی ششم
.جایی که هیچ آدمی هیچجوره نمیتونه ازش برگرده
...یه اژدهای چرخشی
اونا فلسهای سمیای دارن که" ".در اثر ضربه جدا میشن
با اینوجود بازم، نرهاشون" ".با کتک کاری برای همدیگه خطُ نشون میکشن
،حسابی پوستکُلفتنُ بدون توجه به نفرین" ".میتونن هر کاری که دلشون میخوادُ انجام بدن
میتونیم از پَسـش بربیاییم؟
تو طبقهی ششم، اون یکی از چیزهاییه که" ".بهاندازهی یه دسته از دیسِپتورها خطرناکه
!بیخیالش بابا، بیخیالش
اونا...باید میزوجَک باشن، نه؟
میگه که اونا نزدیک .دریچههای زمین گرمایی زندکی میکننُ حسابی اَهلیان
دریچههای زمینگرمایی؟ .من که همچین چیزی نمیبینم اینجا
چه مزهای هستن؟
"!میگه که، "تخمهای تازهـشون حسابی خوشمزهـست
!...میگم، اینا
تخمهاشونن، مگه نه؟
!داره تکون میخوره
.به نظر من که همچین تازه نیستن
حتی مامانمم تا حالا مزهی تخمهایی که !در شُرُف بیرون اومدنن، امتحان نکرده
واقعا میخوای اینا رو بخوری؟
اون نور دیگه چی میگه؟
!قضیه چیه؟
!گاز سمیـه !تنفسـش نکن
اونا چین دیگه؟
!بیاید فرار کنیم
!تیــــز باشــیـــد
دریچههای گرمایی، اونا رو میگفت؟
!آخه اونجا هم جای لونه درست کردنه؟
مثل یه حباب بزرگ میموندن، مگه نه؟
میگم، چرا انقد کیفـت کوکـه تو؟
!ســـوپرایـــز
.تو اون شَلم شوربا ترک هم برنداشتن
.چه قویـن
چطوره؟
.اگه بجوشونیمش نباید مشکلی باشه
.از گشنگی تلف شدم...زود باش بازش کن دیگه
با اینکه پختیمـشون، هنوز زندهـن؟
.به نظر من که مرده
باید یه واکنش غیر ارادی باشه...مگه نه؟
انگاری جوشوندن برای شکسته شدن .ماهیچههاشون کافی نیست
این چه جور بدنیـه دارن آخه؟
...دلم یه چیز تازه میخواد
!مغزتُ خر گاز گرفته؟! واقعا میخوای بخوریش؟
!تـ-تو دهنمم تکون میخوره؟
چطوره؟
.ریکو، یه تستـش بکن
...اگه خوب انجامش بدی .ممکنه بازم ببینیش
!چی رو آخه؟ چیچی رو میگید؟
!آره
!ریکـــــو! من از اینا نمیخورما
...اینجوری میکوبیمـشون
...بعد ورزشون میدیم
!بعد میذاریم سرخ شن
!اَهــــههه، هنوز تکون میخورن که
...ولی حسابی بوی خوبی داره
!خوشمزهـست
.دیدی؟ وقتی بهش عادت میکنی خیلی خوش طعم میشه
سوختی؟
!...سـ-سوختم
!ایــــول
...سوختم
.بیا. زیاد عجله نکن
ولی خودمونیم، حس میکنم .اینُ قبلاً یه جای دیگه هم خورده بودم
.من که چیزی یادم نمیاد
!یادم اومد
!تو یتیمخونه بود
،روز بزرگداشت غارنوردی بود که ...یه خارجی
چی بود اسمش...؟
یه جورایی یادم رفته، ولی !این مزهی همون چیز قوطیای هایی اون موقع پُختیمُ میده
...ناتُ
انقدر ازش خوشش اومده بود که .داشت به زور به خورد بقیه هم میدادش
ناتُ؟
...قبلاً بهت گفته بودم، اون یکی از بچههای اهل اوثـه
...آها
...ناتُ
...شیگی...کیویی
...رئیس
یعنی همه حالشون خوبه؟
،حتی اگه خودتُ نگرانشون کنی .اینطوری نیست که دوباره بتونی ببینیشون
،ولی بازم، از اونجایی که توی ابیسـیم .شما غارنوردها باهم در ارتباطید
،اگه انقدر نگرانشونی چرا واسهـشون یه نامهی دیگه نمیفرستی؟
!راست میگی !بیاید واسهـشون نامه بفرستیم
...خیر سرمون تو لایهی شیشمیمها
!باید اونا رو در جریان دستاوردهای ریکو سانُ رفقا بذاریم
ولی میگم، خودمونیم، نمیشه این ریکو سانُرفقا" رو یهجوری فاکتور بگیریم؟"
زیادی ساده نیست؟
فعلاً تا موقعی که !یه اسم بهتر پیدا کنیم با همین سر میکنیم
.یه موقعهایی خیلی بیخیال میشیها، ریکو
.دختره گرفته اسم یه سگُ رو من گذاشته
خب یهجورایی هم شبیه سگهایی دیگه، غیر از اینه؟
.بفرما، تموم شد
!دستتطلا، ناناچی
با اینکه قیافتُ ببینن مشکلی نداری؟
.خرِ خدا
فکر کردی کسی واسه گرفتنم میتونه تا اینجا بیاد؟
!خیلیخُب
حسابی روغن هیگا واسه دور کردن .حشراتُ پرندهها هم بهش زدم
...فکر کنم کُل گنجایشش همین قدر باشه
.آره
...شیگی یه بار گفت
احتمال اینکه بادبادک های پُستی .از عمق های زیاد بهشون برسه خیلی کمه
.یعنی آخرین بادبادک پُستی به اونجا رسیده یا نه
یعنی این می تونه همه راه رو بره و به اونا برسه؟
میدونی، آبیس جاییه که .ذهنیت فرد آشکارا خودش رو نشون میده
!حالا
اگه ترس هات بتونن شکل بگیرن ...و توی بدنت ظاهر بشن
پس یعنی آرزوهات هم نمیتونن شکل بگیرن و به واقعیت تبدیل بشن؟
بیاید این باور رو داشته باشیم که .که هرطوری شده بهشون میرسه
...درسته
اون دافع پرنده روی اینا کار نکرد، ها؟
.نگرانش نباش
No comments yet. Be the first to leave one.