The first 200 lines.
سلام غریبه.
- خدا میدونه چقدر دلم برات تنگ شده بود... - منم دلم برات تنگ شده بود.
یه پیشنهاد تدریس بهم شده.
من و تو میتونستیم...
...با هم زندگی کنیم.
شرمنده، نمیتونم...
یه لحظه.
- دوستپسرم برگشت؟ - نه.
مسافرا اجازه ورود ندارن. این قانونه. اون اجازه نداره.
میدونی روزانه گزارش گم شدن چند نفر تو فرانسه
رد میشه؟
من میدونم تام کجا از قطار پیاده شد.
یه در توی دفتر مسئول قطار بود.
اوه، پس الان مسئول قطار هم همدستشونه.
این ماجرا داره خیلی دراماتیک میشه.
اسمش موریس ژِروئه.
یه چیزی رو قایم میکرد، کاملاً تابلو بود.
پلیسها یا به درد نخورن یا فاسد.
با احتیاط قدم بردارید، خانم مونرو.
تو بهتر از هر کسی تام رو میشناسی.
اخیراً با کی در تماس بوده؟
عمو برایان. توی لندنه.
درخواست کمکِ فوریه گلوبال. شعبهی مارسی؟
احتمالاً بیشتر از چیزی که فکر میکنی اطلاعات داری.
این یه سهره صورتی سیناییه.
منو یاد تو میندازه.
هی، اینو ببین.
اون چیه؟
خب، سفاله.
شاید یونانیه؟
احتمالاً صدها ساله که اینجاست.
خیلی قشنگه.
بیا.
نه، خودت نگهش دار.
چرا؟
توی اون شبهایی که تو توی یه گوشه پرت دنیا هستی
و من یه جای دیگه،
میخوام با همون شگفتی و مهربونی به من فکر کنی
که وقتی به این تیکه سفال نگاه میکنی داری.
آخی...
SANDS Movie :زیرنویس پارسی اختصاصی
✦ @ amirluminox | Amir Luminox ترجمه از ✦
« نـــاپـــدیـــد »
ببخشید... سلام.
اسم من آلیس مونروئه و به کمک نیاز دارم.
دوستپسرم، تام پارکر، برای این خیریه کار میکنه،
و اون... اون گم شده.
کسی میتونه کمکم کنه؟ میتونم...
با مسئول اینجا صحبت کنم؟
- تام پارکر؟ - بله، تام پارکر.
- یه لحظه، لطفاً. - ممنون.
سلام، من تام پارکر هستم...
ممنون.
آلیس؟
آره؟ سلام.
من الکس دوراند هستم.
خیلی تعریف شما رو از تام شنیدم.
- واقعاً؟ شما تام رو میشناسید؟ - بله، البته.
ما قبل از اینکه من پشتمیزنشین بشم توی عملیات میدانی با هم کار میکردیم...
البته منظورم به صورت استعارهایه.
چی شده؟
امم... تام ناپدید شده.
منظورتون چیه، ناپدید شده؟
خب، اون دو روز پیش از پاریس با اینجا تماس اضطراری گرفت.
- میدونید با کی؟ - گفت داره با
عموش توی انگلیس حرف میزنه، ولی، خب، چرا...
نمیدونم چرا باید بهم دروغ بگه.
ممکنه سعی داشته با اردن تماس بگیره.
ما میتونیم تماسها رو از اینجا وصل کنیم
تا مجبور نباشید هزینه بینالمللی بدید، ولی...
میدونم قراره بعد از تعطیلاتتون بیاد اینجا.
پس نیازی نبوده که قبلش زنگ بزنه.
ما بچههامون رو تشویق میکنیم وقتی تو مرخصیان
کلاً بیخیال کار بشن و استراحت کنن، و...
مخصوصاً تام رو، بعد از چیزایی که از سر گذرونده.
منظورتون چیه؟
بعد از اون حادثه، حالش چطور بوده؟
کدوم حادثه؟
متاسفم، فکر کردم...
کدوم حادثه؟
باشه...
من اینو بهتون میگم، اما...
اگه... وقتی تام صحیح و سالم برگشت،
ترجیح میدم پای منو وسط نکشید.
فقط بهم بگید چی شده، لطفاً.
این اتفاق
حدود نه ماه پیش، توی اردن افتاد.
اونجا یه...
...پسر کوچیک به اسم مالک بود،
فقط هشت سالش بود، و اون
توی یکی از کمپها زندگی میکرد جایی که اوضاع از قبل هم سخت بود،
اما اون شب، اوضاع بدتر هم شد.
درد زایمان مادرش شروع شد،
توی دل شب تنها بود، خیلی حالش بد بود،
هیچکس رو نداشت کمکش کنه، واسه همین مالک چهار مایل دوید،
تمام راه تا جایی که تیم اساواس اقامت داشت
و تام رو راضی کرد تا اونا رو به بیمارستان برسونه.
بچه سالم به دنیا اومد،
اما وضعیت مادر مدام بدتر میشد.
بنابراین، با بیماری مادرش، مالک مدرسه رو ول کرد،
دنبال غذا میگشت...
سعی کرد از خانوادهاش مراقبت کنه، و...
و تام دید داره چه اتفاقی میافته.
تام هم که میشناسید، به مالک قول داد اگه برگرده مدرسه،
مطمئن میشه که به خانوادهاش رسیدگی بشه.
اما...
متاسفانه...
راهزنها به کمپ حمله کردن.
زنها و بچهها رو بردن.
هیچکس نمیدونست کی زنده مونده.
و تام دیوونه شده بود.
هفتهها دنبال مالک و خانوادهاش گشت، و...
در نهایت، پیداشون کردن.
پسره، کنار...
مادر و خواهراش،
توی یه گور دستهجمعی ده کیلومتری بیرون کمپ.
همه ما یه آستانه تحمل داریم، و اونجا دیگه تام برید.
حداقل فکر کنم اینطور بود.
ولی اون نمیخواست بیخیال بشه.
ما براش یه مشاور گرفتیم، سعی کردیم حمایتش کنیم،
اما یه چیزی درونش تغییر کرده بود.
آره؟ غیبش میزد. بعضی وقتا برای چند روز.
بحثهایی بود که اونو از عملیات میدانی خارج کنیم.
دیگه خودش نبود. انگار گم شده بود.
آلیس، فکر نمیکنم اون هیچوقت واقعاً
از اون اتفاق برگشته باشه.
ببخشید، من...
شما هیچکدوم از اینا رو نمیدونستی؟
نه.
فقط نمیفهمم چرا خودش نمیتونست بهم بگه.
دنیا هر دقیقه از هر روز توی بحرانه.
بچههای ما اینجا به اندازه هزار تا عمر
تباهی و فساد میبینن.
بعضی وقتا، دیگه نابودت میکنه.
توی پاریس خیلی نرمال به نظر میرسید.
شاید همون یه ذره نرمال بودن چیزی بوده که تکونش داده.
ولی پیداش میشه. اگه فردا نشد، به زودی میآد.
من با اردن تماس میگیرم، و اگه اونجا با کسی تماس گرفت،
میسپارم که بهم خبر بدن.
ممنون.
نگران نباش. آلیس، پیداش میکنیم.
ممنون.
- الو؟ - سلام، هلن؟ آلیس هستم.
سلام، آلیس. دوستپسرت برگشت؟
نه، برنگشته.
ولی اسم "اورلی" برات آشناست؟
یه جایی تو مارسیه؟ میتونه یه شخص باشه؟
اورلی؟
این رو کجا پیدا کردی؟
داشتم دفترچه تام رو نگاه میکردم،
و این... توی اون بود.
اورلی؟
میتونه هر چیزی یا هر کسی باشه.
چیز دیگهای تو دفترچه نبود؟
نه واقعاً. فقط همون روی یه کاغذ چسبدار بود.
باشه. بسپارش به من.
بررسیش میکنم.
ممنون.
از کجا میدونی یه قایقه؟
اوه، نمیدونم. یه حسه.
ترجیح میدادی یه زن دیگه باشه؟
به اطرافت نگاه کن.
متوجه چی میشی؟
مردا اسم زنها رو روی قایقاشون مینویسن
تا وانمود کنن اون زنها مرکز زندگیشونن.
و بعد، با رفیقاشون
فرار میکنن به دریا.
بفرما!
اورلی.
کسی اینجا نیست؟
سلام؟
سلام؟
کسی هست؟
خب، قراره چیکار کنیم؟
- این دیگه چه کوفتیه؟ - چی؟
اوه، هر خبرنگار خوبی اینا رو با خودش داره.
- وای خدای من. - حواست باشه.
باشه.
وای خدای من...
مال اونه؟
آلیس... آلیس؟
آلیس! آلیس!
تاکسی!
عمو برایانه. توی لندنه...
عمو برایانه. توی لندنه...
کی میخواستی بهم در مورد این بگی؟
داشتم فکر میکردم کی متوجه میشی.
شاید تو ماشینروندن به درد نخوره،
ولی زبونش اونقدر چربه که میتونه مار رو از سوراخ بکشه بیرون.
تا تونستم خودمو رسوندم.
سلام.
امم... آره...
من با اردن صحبت کردم.
حق با تو بود.
تام صبح پنجشنبه یه تماس گرفته.
و؟
میخواسته وصلش کنن به یکی از همکاراش.
آلیس، گفتنش اصلاً راحت نیست.
میدونی، من... راستش من اونو دیدم.
اون... اون زنی که تو...
No comments yet. Be the first to leave one.