The first 200 lines.
کُنی آیلند، دهه پنجاه
ساحل
تفرجگاه
روزگاری جواهری درخشان بود
ولی با گذر زمان اوضاعش بیرحمانه داره بدتر میشه
،تابستونا من اینجا کار میکنم توی خلیج شماره هفت
در پاییز، میشم دانشجوی دانشگاه نیویورک
.که داره ارشدش رو در تئاتر اروپایی میگیره
من «میکی روبین» هستم
یک شاعر ذاتی
من رویای نویسندگی رو دارم
نویسندهی نمایشنامههای بزرگ
...تا یک روز بتونم همه رو غافلگیر کنم
و یک شاهکار عمیق ارایه بدم
بگذریم
بذارین داستان رو بگم
،که خودم هم یکی از کاراکتراش هستم ،پس هشدار میدم، به عنوان یک شاعر
،از نمادها استفاده میکنم ،و به عنوان یک نمایشنامهنویس در حال رشد
من عاشق ملودرام و کاراکترهای اغراق شده هستم
کرولاینا» وارد میشود»
برگردان و زیرنویس از « رضــا بــلالی و هـومـن صـمـدی »
خیله خب، خوش بگذره
باشه
ببخشید
هامپتی جَوِلین» کجاست؟» اینجا کار میکنه؟
،هامپتی توی چرخ و فلک کار میکنه ولی امروز شیفت شبه
میدونی کجا زندگی میکنه؟
آه... همین طرفا
میتونی از «جینی» بپرسی
جینی؟
آره، زنش
توی «غذای دریایی روبی» کار میکنه
به همین راه ادامه بده
مرسی
خواهش. روز خوبی داشته باشی
ببخشید، میدونین جنی هست یا نه؟
آره، خودمم
من کرولاینا هستم
کی؟
کرولاینا، دختر هامپتی
خدایا
بدجور سوپرایز میشه
میدونم ناراحت میشه
ولی مجبور بودم که بیام
...نمیخواستم ولی من چارهای ندارم
حقیقت رو بهت میگم
فکر نمیکنم هرگز انتظار چنین چیزی رو داشته
تو زنشی؟
چرا به من نگاه میکنی؟
خیلی جوونتر از چیزی هستی که تصور میکردم
واقعا؟
خیلی احساس جوونی نمیکنم
داشتم به مادرم فکر میکردم
...وقتی که مُرد، تقریبا همهی
موهاش سفید بود
من شبیهشم
هامپتی تا نیمساعت دیگه برمیگرده
رفته خلیج «شیپزهد» ماهیگیری
شنیده بودم رفته به نیوجرسی
نه، اونجا دیگه جامون تموم شد
خب خصوصیات پدرت رو که میشناسی
دوباره برگشت سراغ الکل و اوضاعـش خراب شد
فکر کنم به این صداها عادت دارین
هیچوقت عادت نمیکنی
ازشون متنفرم
"از تمام این شهربازیِ به سبک "هانکی تانک
این بالا زندگی میکنیم
اینجا قبلا یه خانه وحشت بود
خیلی چیزا رو تعمیر کردیم
اوه خدایا
امیدوارم منو که دید یهو قاطی نکنه
...نه، فکر نکنم - امیدوارم منو بیرون نندازه -
نمیدونم چیکار میکنم
آسوپاسـم
واقعا میگم ده پنی هم توی جیبم ندارم
!این، این، این صدای کوفتی .بهت که میگم
هیچوقت بهش عادت نمیکنی
سرم داره میتپه
...و بچهام
بچهام امروز توی مدرسه مشکل داشته
تو و پدرم بچه دارین؟
نه، از شوهر اولمه
هیچوقت بچهدار نشو
دیگه سرم داره میترکه
میگرن میگیرم
،اگه از کُنی آیلند خوشت نمیاد چرا ازش نمیری؟
خدا از دهنت بشنوه
،پول عزیزم
مایه تیله، پولش کجا بود
!جینی
!جینی! چی گرفتم
،پهنماهی
،کفشک
یکم، خرچنگ آبی
نه
نه، تو اینجا چه غلطی میکنی؟
گفتم دیگه پاتو توی خونه من نذاری
،من توی بد دردسری افتادم نمیتونستم کاری کنم
گذاشتی بیاد داخل؟
!خدایا
باورم نمیشه
باید بری، یالا
برو - نمیتونم -
،اگه پیدام کنن منو میکشن
...تو
بهتره به حرفاش گوش کنی، هامپتی
سرت به کار خودت باشه
!سردرد بدی دارم
،و «ریچی» بازم اونکارو کرد !قرار بود باهاش حرف بزنی
حرف زدم
فرنک» منو میکشه»
...فرار کردم و
،هیچی نیاوردم ،لباس ندارم
زیر بارون میخوابم
و دنبالم هستن
منو میکشن
خب، وقتی با یه گانگستر ازدواج کنی همین میشه دیگه
خدایا، اینجا که نمیان دنبالت، میان؟
من دردسر نمیخوام
میشنوی چی میگم؟
اونا منو میکشن
!اینجا یه بچه زندگی میکنه
این مشکل ما که نیست
،خیله خب، خیله خب باشه، تموم کن
باید یه مشروب بزنم
...نه، هامپتی، تو پاکی
من جیــ... من... یکی لازم دارم
،یکی میخوام !ببین چه اتفاقی افتاده
!مشروب بی مشروب
برات قهوه درست میکنم
خدا لعنتت کنه
...انتظار داشتی چی پیش بیاد
وقتی با یه اوباش داغون ازدواج میکنی؟
من بیست سالم بود
حالیم نبود
ببخشید
چرا پیش پلیس نرفتی؟
،خیلی چیزا به پلیس گفتم مشکل همینه
برای چی دهنتو باز کردی؟
...پلیس بهم گفت اگه
،همکاری نکنم شاید پنج سال برم زندان
تو از کجا میدونستی؟
از کی تا حالا از کار اونا سر در میاری؟
چطور میشه ندونم؟
نمیشه با یکی از اونا ازدواج کنی
و نفهمی که چه خبراییه
!خدای بزرگ
!بهت گفتم با اون شیاد ازدواج نکن
!گفتم که بدجور درگیر مافیاست
!متهم به قتله
!این پسرهی بدترکیب براش جذاب بود
!حتی خوشقیافه هم نبود
!یه بیسروپا بود
!مشروب میخوام
فراموشش کن، هامپتی
!یکی میخوام، خدا لعنتت کنه
آروم باش
خدایا
،خدا لعنتت کنه ...میتونست با چند نفر دیگه از دانشگاهش
،ازدواج کنه، پسرای محل اون همه آدم
بچه آدمیزاد
ما خوب بزرگش کردیم
...من و مادرت
کونمون سر کار پاره شد
تا تو بتونی بری دانشگاه
!و میدونی، تو نرفتی
!همهچی رو دور ریختی
،خودتو ببین !تو یه دختر زیبایی
خودت انتخاب کردی
من عاشق فرنک بودم، باشه؟
...و پسرایی که تو برام انتخاب کرده بودی
کودن، بیمزه و خستهکننده بودن
،همشون، مردای درستی بودن تکتکشون
!خدایا
...آخرین خواستهی مادرت
...توی بستر مرگ
...این بود که با اون مرتیکهی لجن
!فرنک آداتو، فرار نکنی
نمیتونستی بذاری همین یه ذره رضایتم نصیبش بشه، نه؟
نمیتونستی بذاری با آرامش بمیره، نه؟
من عاشقش بودم
،بیست سالم بود بیشتر میخواستم
بیشتر
بیشتر. بیشتر چی؟
خدایا، هامپتی
!اون بیرون یه دنیاست
این به تو مربوط نیست
من فقط میدونم که تو عقلت رو از دست داده بودی
به خاطر اون مرتیکه ...بیشعور احمق
،عقدهای، بیشخصیت عقدهای ایتالیایی، هیچی حالیت نبود
فکر کردی نمیدونم که یه اسلحه همراهش داشت؟
هان؟
...اون میفهمه میفهمه اومدی اینجا
نه. آخرین جاییه که به فکرش میرسه
میدونه چه حسی به من داری
آره
...منظورت اینه که میدونه
،به خاطر اینکه داشتم واقعیت رو میدیدم چقدر از من متنفر بود
خدایا
وقتی مادرت مُرد روی تو حساب میکردم
No comments yet. Be the first to leave one.