The first 200 lines.
یه بار این متن رو خوندم و یه جمله بود
و میگفت، "اگه حافظهام رو از دست بدم، اصلا قبلا وجود داشتم؟"
و همیشه این جمله با من موند.
خاطرات ما قراره تا ابد وجود داشته باشن.
اونها ما رو شکل میدن و ما رو تبدیل به کسی که هستیم میکنن.
پرتاب خوبی بود پسر. پرتاب خوبی بود.
ایده این که من...
نتونم زندهای که داشتم رو به یاد بیارم
یا همسرم رو...
بچههام رو.
این احتمالا بزرگترین ترس منه.
و این اواخر یه سری خبر بهم رسید که باعث شد
یه عالمه درباره این فکر کنم.
وقتی اولین بار شروع به پیدا کردن راه اینکه چطور برای زندگی طولانیتر، بهتر زندگی کنم
یه عالمه تست بهم دادن که انجامشون بدم...
- چطوری؟ - ...توسط متخصص زندگی طولانی دکتر پیتر آتیا
- امروز چطوری؟ - خوبم.
پس ما یه جورایی یه کار میلیون دلاری روت انجام دادیم.
هر آزمایش خونی که یکی میتونه بده رو گرفتیم
و من به همه ژنهای بدن تو از هر طرف نگاه کردم.
در کل، نتایج آزمایشت شگفت انگیز هستن.
و با نگاه بیرونی به تو
مشخصه که چقدر از خودت مراقبت میکنی
اما چندتا چیز پیدا کردیم که موجب نگرانی هستن.
درسته
یه سری از تستهای ژنتیکی که انجام دادیم
ژن پروتئینی به نام APOE رو بررسی کرد.
تو یه ترکیب نادر داری که یعنی دو نسخه از APOE4 داری
یه سری از مادرت و یه سری از پدرت.
و اون دقیقا یعنی چی؟
یعنی تو شانس بالا ابتلا به آلزایمر رو داری.
چقدر بیشتر؟
احتمالا بین هشت تا ده برابر بیشتر
از یه آدم با ژن معمولی.
آره، باشه. باشه.
میدونی، تو...
نمیدونم، مدام فکر میکنی که قراره تا ابد زندگی کنی
مخصوصا وقتی جوون هستی و تنها زندگی میکنی.
و بعد یهویی بهت میگن
"خب شاید این چیزی باشه که تو رو از پا درمیاره."
من گفتم "واو" یه دقیقه میخکوب شدم.
میدونم تصورش سخته اما...
باور دارم که اگه همه قدمهای احتمالی رو برداریم
میتونیم احتمال تو رو به اندازه بقیه کم کنیم.
حتما
در حقیقت، فکر نکنم وقتی این رو بگم حرفم رو باور کنی
اما فکر کنم با گذشت زمان بتونی این کار رو بکنی.
تو این ژن رو داری که احتمالا یه نعمته.
به خاطر انگیزهای که بهم میده تا...
آره. این امروز بهت انگیزه میده تا چند قدم برداری
که بیشتر آدمهای هم سن تو اصلا بهش فکر نمیکنن
- تا اینکه به 50 و 60 سالگی میرسن. - حتما. حتما.
بیشتر زندگیم من داشتم یه جزئیات
سلامتیم توجه میکردم
و میدیدم چطور میتونم قویتر و سالمتر و این طور چیزها باشم.
اما هیچوقت واقعا روی سلامت ذهنیم تمرکز نکردم.
این خبر من رو تغییر داد.
اینجا آزمایشی برای بررسی عملکرد قسمت مغزی فوقانی و برنامه ریزی وجود داره.
پس اول ببین من چی کار میکنم بعد کارم رو تکرار کن.
باشه؟ بزن بریم.
برای همین با دکتر شارون شا، متخصص مغز و اعصاب مشهور ملاقات میکنم.
صبر کن، صبر کن.
اون چی... باید دوباره ببینمش.
فکر کنم مثل همه من میخوام حافظهام رو
تا جایی که میتونم حفظ کنم و نه اینکه، میدونی، یه گوشه
نتونم، یه جورایی، ازش استفاده کنم، میدونی.
آره. مشخصا تو آدم خیلی سالمی هستی
اما بعد از 30 سالگی ذهن ما شروع به، به زوال رفتن میکنه.
اوج ما تو جوونی یا تو بیست سالگیه.
پس باید تا جایی که میتونیم اون رو تقویت و حفظ کنیم.
نمیتونی بگی، "باشه، تو 60 سالگی رو ذهنم تمرکز میکنم."
آره آره.
چون بیماری آلزایمر و بقیه چیزها
15 تا 20 سال قبل از شروع علائم توسعه پیدا میکنن.
من خیلی خوب غذا میخورم. یه عالمه ورزش میکنم.
دیگه چی کار میتونم بکنم که سلامت ذهنیم رو بهبود بدم؟
درست مثل تمرین دادن بدنت...
آره
...باید برای کار روی ذهنت وقت بذاری.
چالشهای جدید میتونن ارتباطات عصبی رو تحریک کنن
تا چیزی که ما بهش میگیم "انعطاف پذیری عصبی" رو گسترش بدن
و این واقعا میتونه عملکر شناختی رو افزایش بده.
پس بیا یه چیز جدید بهت بدیم.
بیا بهت چیزی بدیم که توش واقعا میتونی ذهنت رو به چالش بکشی.
برای مراقبت از خاطراتش
میخوام کریس از زندگی عادیش دور بشه...
تکنولوژی رو دور بندازه
و بره به طبیعت وحشی.
خیلی دیدنیه، نه؟
درست اونجا، یه تصویر ذهنی بگیر.
بدون اینکه چیزی حواسش رو پرت کنه، بدون گوشی، بدون جی پی اس
کریس قراره خودش رو غرق محیط اطرافش کنه
و راهش به بیرون رو فقط با استفاده از مغزش
پیدا کنه.
پسر، گم شدن اون بیرون خیلی راحته.
خب خوشحالم که اینجایی چون من هیچی نمیدونم.
از همین الان گم شدم.
و به خاطر تماس اجتماعی برای عملکرد شناختی خیلی مهمه که
که دوستش، هنرمند اوتیس هوپ کری، قراره همراهش بره.
به نظر اردوگاه خیلی خوبی
پایین آبشار اون پایینه.
پس نکته خوبی برای حفظ کردنه.
اونجا قراره سفرمون رو تموم کنیم.
- درست همون جا؟ - آره
چطوری قراره بریم اون بالا؟
به این چالش یه عنوان یه بوت کمپ برای ذهن نگاه کن
یه راهی برای کریس برای شروع یه روال همیشگی
برای حفظ سلامت ذهنیش.
من به شما خوش آمد میگم. ورودتون رو به سرزمین دانگهوتی، سرزمین آنایوان
و سرزمین گومباینگگیر خوش آمد میگم.
این یه سرزمین مشترک بین سه قبیله ست.
این سرزمین اجدادی دوست من اوتیسه.
سالها به این فکر میکردیم که یه سفر برای کشفش بریم.
پس وقتی شارون پیشنهاد یه ماجراجویی تو طبیعت وحشی رو داد
میدونستم که این بهترین مکانه.
چیزی که اینجا رو به طور مخصوص مناسب سفر ما میکنه
اینه که این قسمت دنیا، منظره و حافظه باهمدیگه ترکیب شدن.
جسم، ذهن و روحیه.
من اوتیس هوپ کری هستم.
من از قوم گومباینگگیر و بونجالونگ هستم.
مردم بومی بیشتر از 600 هزار ساله که تو استرالیا هستن.
پس ما ارتباط طولانیای با مادر زمین داریم.
تو فرهنگ اقوام، اول از همه به این باور داریم که سنگها
آب، باد و آسمان حافظه دارن.
پس اگه بشینیم و گوش بدیم میتونیم صدای صحبت اجدادمون باهامون رو بشنویم.
امیدواریم که تو سفرمون
به سرزمینمون که باهاتون صحبت میکنه گوش بدید.
صدای دنیا رو با گوش خودتون بشنوید
نه با گوش دیگران.
این دنیا رو با چشم خودتون ببینید
نه با چشم دیگران.
در حالی که اجدادمون اجازه قدم برداشتن تو سرزمین رو بهمون میدن
یکیشون میگه
"با گوش خودتون گوش بدید...
و با چشم خودتون ببینید."
"با کسی که هستید رو راست باشید."
و اون واقعا واقعا درونم تاثیر گذار بود و با چیزی صحبت کرد که...
...خیلی تو اعماقم بود. خیلی قشنگه.
تو دو روز بعد
کریس و اوتیس باید راهشون رو
بین هزاران هکتار طبیعت وحشی پیدا کنن.
باشه. پس از اینجا شروع میکنیم
و بعد میریم این طرف، باشه؟
اما چالش ذهنی از قبل شروع شده بود
با طراحی مسیر و این که باید حفظش میکردن.
و بعد از این خط الراس عبور میکنیم، نه؟
آره
اول به سمت شمال میرن یه جایی که ترکیب فضای باز و جنگله.
از بالای آبشار به اینجا میایم و از این رودخونه رد میشیم
و بعد از اینجا چه مسیری رو میریم؟
وقتی به این رودخونه برسیم مسیر رو تغییر میدیم.
بعد باید به سمت پایین بریم.
باید رودخونهای رو پیدا کنن
که شامل یه سری آبشاره
که اونها رو به جایی میبره
که ممکنه برای شب اردوگاه خوبی باشه.
پس راهپیمایی روز دوم از کمپ... به سمت شمال میریم.
- تونجا یه عکس داری نه؟ - از اینجا مسیری هست؟
- یا مجبوریم... - نه
باید مسیر خودمون رو بریم.
بلاخره با یه صعود تند به سمت مقصدشون به راه افتادن
رایترز لوک اوت.
باشه، پس اونجا یه مسیر هست. پس جنگل، خط الراس، آبشار
جنگل، خط الراس، آبشار.
بعد از آبشار به سمت فضای باز میریم...
و مطمئنم که خودمون رو گم میکنم.
خوبه. خب، خوشحالم که اینجایی.
اما قبل از رفتن کریس و اوتیس یه چیز دیگه هم هست.
گوشیهاتون رو بدید من.
باشه، بفرما.
ممنونم. ممنونم. همهاش همین بود؟
- خودشه. همهاش همینه. - همهشونه.
یکی دیگه هم هست. این.
پس این برای کی سختتره؟
احتمالا اوتیس.
اون خیلی از گوشیش استفاده میکنه...
قراره خیلی بهش سخت بگذره مگه نه رفیق؟
موفق باشید.
بارون قراره بباره.
فکر میکنی داریم مسیر درست رو میریم؟
فقط به راه رفتن ادامه بده. وقتی گم شدی این بهترین کاره، نه؟
حالا که خورشید کاملا محو شده یه کم چالش برانگیزتره.
خب، اگه اطرافت رو نگاه کنی روشنترین قسمت آسمون کجاست؟
اونجاست
یا خورشیده یا یه سفینه فضایی. داره میره به سمت خورشید.
پس، شمال، غرب. ما میخوایم این مسیر رو بریم.
آره، فکر کنم.
بیا انجامش بدیم رفیق.
یه دلیل خاص برای اینکه چرا کریس و اوتیس رو
بدون چیزی که به مسیریابیشون کمک کنه ول کردم.
پس نظر تو چیه؟
رودخونه اینجاست؟ به نظر میرسه.
آره، فکر کنم از این طرف.
فرایند پیدا کردن راه درست برای رفتن
یکی از سختترین کارهاییه که مغز ما میتونه انجام بده.
از خط الراس بالا برید، آب، نهر، آبشار رو دنبال کنید، به چپ بپیچید.
آره، این خوبه.
و به بخشی از مغز متکیه که برای پردازش
دنیای اطراف ما خیلی مهمه.
No comments yet. Be the first to leave one.