The first 200 lines.
«به نام دانا به سرائر قلبها»
قسمت سی و نهم
از ازدواج «آن رو» و مرزبان لای یانگ، منم اینطور نیست که خیلی خوشحال باشم
ولی دلیلی هم علیهش نمیتونم بیارم
ولی اون هنوزم، پسر اون بانوی لای یانگه
...اینکه بانوی لای یانگ، مرتکب چه کارهایی شده
چیزی نیست که بشه فراموش کرد
...ولی من بیشتر نگران
پدرشم... شاهزادۀ لای یانگ رو یادتون رفته؟
اصلاً مگه، گناهی بزرگتر ازونکه شاهزادۀ لای یانگ مرتکب شد وجود داره؟
ولی... حالا که اعلیحضرت با این ازدواج موافقت کردن
ما بخوایم مدام خودمونو اذیت بکنیم، چه فایدهای داره؟
دیگه که داریم فامیل میشیم
به اینکه «چطوری با هم کنار بیایم» فکر کنیم بهتره
بانوی من خاطرتون هست
اون وقتی که، در فکر محدود کردن قدرت چانگلین بودیم، همین شائو یوآنچی بود که
اومد و طرح، شائو پینگ جینگ، رو بهم لو داد؟
برای همینم بود که ما، تونستیم دست پیش رو بگیریم
...ولی
خودتونم خبر دارید
شائو یوآنچی، به شاهزادۀ چانگلین به چشم استاد نگاه میکرد
به شائو پینگ جینگ هم که خیلی نزدیک بود
ولی بازم تونست چنین کاری باهاشون بکنه
واقعاً برای من... غیر قابل تصور بود
میدونم نگرانید نکنه... مرزبان لای یانگ حقهای در آستین داشته باشه
ولی به اینم فکر کنید که
وقتی اومده و پشت سر دوست و استادش
بهمون خبر داده که شائو پینگ جینگ چه قصدی داره
خودِ همین یعنی
محبت لیانگ توی دلش سبقت داره و، میتونه اَهَم و مهم بکنه
اینبارم که، اومده و صادقانه تقاضای ازدواج رو پیش کشیده
یه علتش... به خاطر، علاقهایه که به «آن رو» داره
ولی مهمتر ازون، اینه که میخواد خودشو به ما نزدیکتر بکنه
میدونه که وقتی فامیل بشیم، هواشو بیشتر داریم
اگه واقعاً اینه که
پس من حتماً، دچار وسواس شدم
حالا که اجازۀ ازدواج ، مرزبان لای یانگ و «آن رو» صادر شده
منم، باید موافقتمو یه جوری نشون بدم
...بانوی من منظورتون
دادن لقب «شاهزاده» بهش که، نباید کار سختی باشه؟
اطاعت امر میکنم
برادر شائو دائو
برادر جو
از پایتخته
...مرز... پایـ... بانو
«ازدواج مرزبان لای یانگ با بانویی از خاندان «شون» در پایتخت»
«عمارت مرزبان لای یانگ»
تبریک... تبریک- بفرمایید... بفرمایید-
تبریک
تبریک... تبریک- ممنون... ممنون-
قربان
چیه؟
بانو «چی» اومده
!راهنماییش کن، کسی نبیندش
اطاعت
!وزیر جین- تبریک جناب مرزبان- جناب جین-
بفرمایید... بفرمایید... بفرمایید داخل بنشینید
شما همیشه با دوشیزه «آن رو» عین دختر خودتون رفتار کردید
اینجا هدایایی هستن که، حتی شاهزاده خانمها هم ندارن
...آره... خودمم نمیدونم چرا ولی
از بچگیش، خیلی برام عزیز بود
حیف که سنش نمیخورد و، نمیشد توی قصر نگهش دارم
دوشیزه آن رو اقبال بلندی دارن
مرزبان لای یانگ، جوان و برازندهاند، با آیندهای روشن
در منزلشون هم، از اقوام شوهر کسی نیست که بانوی ما به خاطرشون اذیت بشه
از الآن میشه گفت که، چه زندگی شیرینی !انتظار دوشیزه خانم رو میکشه
من اگه موافقت کردم به خاطر ظاهر و این حرفها نبوده
ولی این مرزبان لای یانگ... ذرهای هم به ذهنم خطور نمیکرد که
چنین آدم لایقی از کار دربیاد
خیلی خب، هر چه سریعتر، هدایای منو بفرستید
!ساعت مبارکش نگذره
چشم
خانم، همۀ ما هم شنیدیم که همسرتون در جنگ با دونگ های
پیروزی بزرگی کسب کردن، همۀ زمینها تا، رودخانۀ «هوا» رو از چنگ دشمن درآوردن
اگه به خاطر همسر شما نبود، آتش جنگ، تا حالا حتماً به پایتخت رسیده بود
حرفت درست نیست، دونگهاییها هر چقدرم که هوا برشون داشته باشه
بازم محال بوده که، دستشون به پایتخت ما برسه
منم چیزایی که شنیدمو دارم میگم
ولی خب بعد از تسخیر اون شهرها، مردم واقعاً ترسیده بودن
به خاطر مرزبان لای یانگ بوده که وضع آروم گرفته
از خودگذشتگی و شجاعت، و توانایی فرماندهیش
واقعاً تحسین برانگیزه
طبیعیه که اینطوری، از شوهرتون تعریف بکنید
بازم حرف زدی؟
پ آر
منو ببخشید بانوی من، مستحق مجازاتم
بگو چت شده پ آر
وقتیکه... داشتید در مورد دونگهای حرف میزدید
دست خودم نبود ولی یاد خانوادهام افتادم
...امروز روز عروسی شماست
نباید اشک بریزم خواهش میکنم منو ببخشید
توی هر جنگی، حتماً مردمی هم درگیر میشن
دونگهاییها هم مردمان بیرحمیاند
خبر خانوادهات... به ما هم رسیده
حواسمون نبود که جلوی تو دربارهاش حرف نزنیم
اینکه گریه کردی کاملاً طبیعیه اصلاً نیازی به عذرخواهی نیست
بزرگوارید بانوی من
واقعاً براتون خوشحالم که همونطور که دوست داشتید همسرتون یه قهرمان بزرگه
جناب مرزبان
درود بر جناب مرزبان
اینجا چیکار میکنی؟! نمیدونی امروز اینجا چه خبره؟
شما و پادشاه ما، برای ۲ سال مشغول طرح بزرگی بودید
قبلاً که قاصد پیامهای مابین بودم
همیشه از دیدنم خیلی، خوشحال میشدید
چطوریه که بعد از فتحتون، رفتارتون تغییر کرده؟
منو ارباب تو قراری داشتیم
که بعد از ختم قضیۀ دونگهای، جز موارد واقعاً حیاتی
!هیچ ارتباطی با هم نخواهیم داشت
اومدن تو به اینجا، شکستن اون قراره
جناب وزیر، ارباب ما تا چند لحظۀ پیش دم در به مهمانان خوش آمد میگفتن چون میخواستن شخصاً از شما استقبال بکنن
فقط الآن رفتن، برای تعویض لباس ممنون میشیم لطف کنید و، کمی صبر بکنید
برو
بله
آرام باشید جناب مرزبان، نیازی به عصبانیت نیست
امروز روز ازدواج شماست، مناسبت بسیار مهمیه
برای چی آمدن من رو شکستن قرار تعبیر میکنید؟
شاه ما، از یک طرف از اقوام شما، و از طرف دیگه استاد هنرهای رزمی شما هستن
حالا که دارید ازدواج میکنید، در جایگاه یکی از اقوام، میشه آداب رو به جا نیارن؟
نگاهی بهش نمیاندازید؟
با شمشیر بلور سیاه که، حتماً آشنایید جناب مرزبان
این شمشیر مورد علاقۀ پادشاه ماست
گنجینهای نایاب، یکی و فقط همین یکی
مگر سبک مبارزهای که آموختید «شمشیر بلور سیاه» نیست؟
پس طبیعیه که، از همین نوع شمشیر هم استفاده بکنید
برای همینم، پادشاه بنده رو فرستادند
تا برای هدیۀ عروسی تقدیمش بکنم
توی روز عروسیم پاشدی اومدی و
شمشیری رو به من میدی که همۀ عالم میدونن ساختۀ مرزبان مزیه
خیالتون زیادی از پوششِ اینجای من راحت نیست؟
بالأخره قصدتون کمک به منه یا نابودی من؟
اونطور که پادشاهمون فرمودن، شما بهترین، شاگردی هستید که داشتن
و الآن، به حدی رسیدید که بتونید این شمشیر رو حمل بکنید
باشه، هدیهتون رو میپذیرم
حالا که هدیهتو دادی، میشه زودتر تشریفتو ببری؟
مثلاً چند سالی آشنا بودیم
اینهمه راه اومدم، یعنی واقعاً نمیخواید به غذای عروسی مهمانم بکنید؟
شما جداً با من شوخیتون گرفته؟
آرام باشید جناب مرزبان
حالا که مایل به ماندنم نیستید، منم ازینجا میرم
فقط امیدوارم بعدها که، همای بخت شاهی روی شونهتون نشست
فراموش نکنید که چقدر مدیون دونگهایِ مایید
جناب مرزبان، جناب نخست وزیر تشریف آوردن
خیلی خب، جناب مرزبان الآن میان
چشم
باید به مهمانانم برسم
هه چانگ- امر؟-
از بانو «چی» پذیرایی کن
چشم
به اینم برس
اطاعت
جناب وزیر ازین طرف
سپرده بودم مراقب خیابون باشن
اصلاً فکرشم نمیکردم که، دیر به من اطلاع میدن
این شد که استقبال از شما رو از دست دادم واقعاً میبخشید
روز عروسی شماست. باید به کلی مهمان برسید
فکر کنم وقت نفس کشیدنم نداشته باشید؛ درست میگم؟
از الآن به بعد، ما دیگه یک خانواده هستیم
نیازی نیست با من خیلی تعارف بکنید
چشم
از الآن به بعد، وقتی فقط خودمون هستیم، با شما راحتتر صحبت میکنم
تا توی این روز مبارک هستیم، میخواستم خبر خوشی رو هم بهت بدم
چه خبری؟
تو خودت، از اقوام امپراتور هستی
با توجه به، پیروزیهایی هم که برای کشور آوردی
این اواخر، نامههای درخواست زیادی از مأموران دولتی واصل شده
مبنی... بر اینکه عنوان «شاهزاده» به عمارت شما برگرده
شاهزاده؟
دولت هم، موضوع رو تصویب کرده
فقط، به خاطر فوت شاهزادۀ نینگ فعلاً، اعلانش رو به تعویق انداختیم
حداکثر ۹ ماه... بعدش حکم رو میارن
...بنده اگه به جایی هم برسم
همش به لطف اعتماد اعلیحضرت و، حمایتهای شماست
به خاطر بخت بلند و
عرضه و لیاقت خودتم هست
بفرمایید قربان
همسر بودن... با «دختر نجیبزاده» بودن خیلی فرق داره
...آن رو
حرفهایی که بهت زدم رو، خوب فهمیدی؟ به خاطر سپردی؟
مردم میگن
دوشیزه «شون» رو، ملکۀ مادر لوس کردن
لابد مثل این شاهزاده خانمهای از دماغ فیل افتاده است
ولی من میدونم که، تو چه قلب مهربانی داری
نگران نباش، شنیدم که، شوهرتم آدم ملایمیه
اگه، با هم یک دل و یک رأی باشید
حتماً، زندگیتونم شیرین میشه
بابت دلگرمیتون ممنونم
فقط ازین ناراحتم که پسر عمو اینجا نیست که راهیم بکنه
بابت این موضوع یکمی ناراحتم
فی جان این بچه... از پایتخت که میرفت
مثل اسبی بود که قید از پاش باز شده باشه
ما هم نمیدونیم کجاست حتی یه نامه هم ننوشته
بازم خوبه که، خاندانمون پسر زیاد داره و، نگران جانشین نیستیم
بله درست میگید
!بانو! بانو
بانو... دوشیزه خانم، پشت در منتظرن، کجاوۀ عروسیتون رسیده
زن عمو
دیگه برو
«ترجمه: هدهد»
بفرمایید- ممنون-
خیلی برای سی آر هدیه آوردی
No comments yet. Be the first to leave one.