The first 79 lines.
سوزیِ " وفادار " داستان دختری ساده
آیا زندگی واقعی جالب است ؟ . تمام رویدادهای این داستان ، برپایه ی یک زندگی واقعیست
آیا مردان ، زنان وفادار را جستجو میکنند ؟ یا اینکه بیشتر آنان گرفتار رنگ و پوشاک هستند ؟
. دو دسته از زنان دنیا ، گرفتار تمدن شده اند
، زنی که حق انتخاب دارد . و زنی که یک دهم شانس ازدواج با مردی را دارد
، ما داستان خود را به توصیف چنین زنانی اختصاص دادیم ، و همچنین ساعات تأسف بار انتظار برای عشقی که . هرگز نمی آید
پدرِ ویلیام
عمه ی سوزی
، عصر جمعه در مدرسه . کلاس تلفظ
ویلیام و . سوزی ، دختری ساده
. بلندتر
. مترادف
، اشتباهه . نفر بعد
: سوزی مانند دختری در این شعر است ، ببخشید که من اون کلمه رو تلفظ کردم ، دوست ندارم روی دست تو بلند بشم ، چون چشم قهوه ای ها بداخلاقند . چون ، میدونی که ، دوستت دارم
، البته که آنها نمی دانند که چه ساده لوح های نادانی هستند ، ولی ما آنقدر احمق نیستیم که نفهمیم ... اما
. نشانه ای جاودان
. اون تا خونه منو همراهی کرد ، مادر
. دانشگاه ! ، ما داریم بسختی زندگی می کنیم ! دانشگاه رو فراموش کن . یه کشاورز خوب بهتر از یه وکیل یا سخنگوی فقیره
. آن دختر کاری کرد که تا دهکده بتنهایی برود
، ویلیام از اینکه شیطانی است میان زنان . هیچ توجیهی ندارد
، آقایی از دنیای بزرگ بیرون خوستایی می کند اما نه بیش از . یک جفت از شنودگان کشور چشم قهوه ای ها
. پسرم ، من در چشمان تو آینده ای درخشان می بینم
. بسیاری از مردان مشهور، موقعیت خودشون رو . مدیون کمک من هستند . بدون شک تعریف من به گوش تو میرسه
، روزها میگذرد بدون هیچ نوشته یا خبری . از رؤیای ساده لوحانه
. سوزی اندوه خود را با خواهر " دِیسی " ، درمیان می گذارد
، من از اون میخوام که به درسش ادامه بده . من باید با یه مرد باهوش ازدواج کنم
، او هدفش را به عمه گفت ، که گاو و بقیه وسائل را بفروشند . تا بتوانند ویلیام را به دانشگاه بفرستند
، ما مجبور نیستیم برای شیر و کره ، زمان زیادی رو منتظر بمونیم . چند وقت دیگه گوساله بزرگ میشه
، موانع زیادی سر راه به شهرت رسیدن ویلیام . وجود دارد
، سوزی هر چیزی را که از مادرش به او رسیده بود را . برای اینکار در نظر گرفته بود
، سپس قراردادی تنظیم شد که دِیسی بعنوان فامیل .مسئولیت کارهارا بعهده بگیرد
، از شهر " برایت ویل " ، حدود بیست کیلومتری آنجا ، نامه ای فرستاده شد که نشان میداد ، یک بشر دوست ، هزینه ها و مخارج اضافی را . بعهده گرفته است
. خبر شادی آور
، باور ویلیام بر این است که . آن مرد غریبه چنین کاری کرده
، یه مرد بزرگوار کارها رو ردیف کرده . حالا دیگه میتونم برم دانشگاه
، پس از جشنی کوچک . ویلیام آنجا را به قصد دانشگاه ، ترک کرد
. ویلیام با نام مستعار " باتِر " ، شروع کرد به کار کردن
، مدتهاست کسی را پیدانکرده ام که . بهتر از آدمهای شهر خودم باشند
. سوزی این پیغام تقریبا" گُنگ را ، با اشتیاق پذیرفت
! خودت رو گُم کردی
قضیه ی سه تا سیب چیه ؟ دنبال شریک میگردی ؟
... عمه
... سوزی
... ویلیام
! هی باتِر ! یه چیزی روی لباست چسبیده
، ویلیام با نام نامناسب ، باتِر . برای حفظ آبرو ، مبارزه می کند
، سوزی در عالم رؤیای خودش ، خودش را برای همتراز شدن با قهرمانش . آماده میکند
. من " بیل " هستم ، نه باتِر
، بنابرین نام او ، تا پایان تحصیل ، بیل ، شد . تا به روزگار درخشانش باز گردد . همچنین بمانند حامی خود، سبیل گذاشت
. بریم فروشگاه و یه نوشیدنی بخوریم
. من با ویلیام میرم فروشگاه تا یه نوشیدنی بخوریم
. آقای ویلیام و بانو ، جایی را از پیش پسندیدند
! جیک جیک
. شکولات
. دونفر بازدیدکننده از ، برایت ویل
. آن دونفر رو می بینید ؟ حسابی به خودشان رسیدند ، مردها با اینگونه زنان معاشقه می کنند . اما درنهایت با یک نفر ساده و بی آلایش ازدواج می کنند
. سوزی ، به مبهمی درمیابد . او هم ساده است و هم بی آلایش و کلا" جدی
، کلاه فروش کوچک اهل شیکاگو که شدیدا" به ، رنگ و ظاهر و دامنِ تنگ و جوراب نخی اهمیت میدهد . به تازه وارد برایت ویل ، کمتر توجه نشان میدهد
، همینطور با یکی از بستگانش . در " پِین گراو " ، دیدار می کند
. اسپورتی " ، قبول کرد که وی را با ماشین ببرند "
، ویلیام مشغول تمرین سخنرانیست که وی . انتظار دارد در گردهمایی بعدی ، مؤثر باشد
. دفتر خاطرات سوزی
، البته که بهار فصل خوبیه برای ازدواج . اما فکر کنم پاییز اینکارو بکنم ، چون صبر نداریم . ندارم ............
، جشنواره ی بستنی . به افتخار کسی که به ویلیام جا و مکان داده
، عمه ، در میابد که سوزیِ بی ملاحظه . دو بشقاب بستنی دارد
. اونجوری خوشش نمیاد
. بازگشت به خانه
، ما هم داریم بر میگردیم خونه مایلید همراه ما باشید ، آقای ویلیام ؟
. اون مجبوره به غریبه ها احترام بذاره
. خانه
، ویلیام کارش عالیه . باورم نمیشه کسی بتونه مثل اون باشه
. اون فقط یه معاون ولگرده
، اما من از کار کردن خسته شدم ، پولی هم برام نمونده . باید با یه نفر ازدواج کنم
. اون هم مینویسه
. ظاهر ویلیام مورد پسند واقع شد
! از اون برس استفاده نکن
، سوزی لباس های جدید می خواست ، ولی فداکاری وی نسبت به ویلیام مجبورش می کند که . با لباس های قدیمی بسازد
... بنابرین
. شاید با تمام اینها ، تا بهار منتظر بمونم
No comments yet. Be the first to leave one.