The first 200 lines.
در سال ۸٠٩ میلادی، شارل بزرگ، ملقب به شارلمانی، پادشاه فرانکها،
و امپراتور غرب، تصمیم میگیرد تا سفیری را،
به سمت هارون الرشید توانا، خلیفهی بغداد بفرستد.
بعد از هفتهها سفر و قبل از وارد شدن به صحرا،
ویرایش زیرنویس - م.تاج الدینی شهریور1401
شهرزاد
مُرده؟
معلوم نیست.
برو ماتر گیلوم رو بیار.
فکر کنم بیشتر از یه دکتر، به خدا احتیاج داشته باشه
شما کی هستید؟
من رنو از ویلکروا،
شوالیهی فرانک در راه رفتن به بغداد هستم.
و شما کی هستید؟
لیلا، من...- صحبت نکن. حالتو خوب میکنیم.-
بی فایده است.
من کارم تمومه.
باید اونو نجات بدید...
شهرزاد کی؟
شاهزاده اسکندریه
شهرزاد
اون برای دیدن خلیفه، عازم بغدادبود
هارون الرشید؟- آره...-
ولی راهزنان به کاروانمون حمله کردن،
و شهرزاد رو دزدیدن.
باید نجاتش بدید.
باید نجاتش بدید.- ولی الان وضعیت شما مهمتره...-
منو ول کنید...
اونا رفتن اونطرف. پشت اون کوهها.
سمت غرب.
بگیریدشون.
قسم بخور...قسم بخور که نجاتش میدی.
قسم بخور. دارم میمیرم.
قسم بخور.
قسم بخور.
قسم میخورم.
میخواید چیکار کنید؟
سر قسمم بمونم.
ولی ما اینجاییم که از هارون الرشید درخواست کنیم
اجازه دسترسی کاروانهای مسیحی به مقبره مسیح را صادرکنه
لطفاً بگو چجوری قراره به جاش
بیفتیم دنبال شکار راهزنان؟.
خودم به کارام واقفم، دیدیه.
سر قسمم میمونم. همینو بس.
حتی اگه مجبور باشم این کارو، به تنهایی انجام بدم.
من به خواستهی این زن احترام میزارم.
بهمون حمله شده.
یکی بهمون خیانت کرده.
احمد.
بجنب شهرزاد رو بیار.
نه.
نه.
نه.
دیدیه، بردنش.
اوضاع برامون سخت شده.
نگاه کنید.
تو اون قلعه جمع شدن.
اگه بخوایم بهشون حمله کنیم، نصفی از افرادمون، کُشته میشن.
قطعاً خودشونم انتظار دارن بریم پی کارمون.
و فکر کنم به اندازهی کافی براتون، به دید یه سفیر جنگیدیم.
و اگه ازتون بخوام چند ساعت بیشتر صبر کنید چی؟
برای چه هدفی؟
بهتون میگم.
حمله کردن؟ نه، ولی رئیسشون اومده
میخواد باهات حرف بزنه.- و بقیه افرادش چی؟-
زیر سنگها، موقعیت نبرد گرفتن.
بهش بگو بیاد باشه.-
کی هستی . چی میخوای؟
من رنو از ویلکروا هستم.
شوالیه فرانک که در خدمت پادشاه کارل هستم
اومدم شهرزاد رو ببرم
برای گرفتنش، باید بری تو صف.
من شهرزاد رو دارم، ولی تو هیچی علیه من نداری.
معلومه ذخیره آب شما حسابی کمه.
پس لازم نیست حمله کنم.
افرادمو دور قلعه قرار میدم و منتظر میمونم.
در کمتر از ده روز، چی ازتون باقی میمونه؟
از شهرزاد هم چیزی باقی نمیمونه.
از مرگ او، سودی بهت میرسه؟
خودت چی بدست میاری؟
هم تو و هم من میدونیم که، حرف زدن ما با شمشیر ممکنه.
حالا دوستانه صحبت میکنم.
اگه شهرزاد رو بهت بدم، به جاش، چی بهم میدی؟
خیلی چیزا.
تو رو خدا، ولمون کن...
منظورت اینه که پنجاه راس قوچ با مواد غذایی و چند تا چیز میز دیگه بگیرم...
تا فوق العادهترین مروارید مشرق زمین رو بهت بدم؟
اصلاً تا حالا اسم شهرزاد به گوشت خورده؟
حتی اگه قیافش ناراحت باشه،
به خاطر زیباییش و جذابیت صداش،
هزار و یک پادشاه، حاضرن خودشونو براش فدا کنن.
پس این پیشنهادت کافی نیست.
بیشتر از این بهت نمیدم.- گوش کن رفیق،-
من صادقترین راهزن تو این بیابونها هستم.
چطور جرات میکنی اینجوری بهم توهین کنی؟
یه چیزای دیگه هم به پیشنهادت اضافه کن.
مثلاً کیسههای طلا.
نه.
فقط جانت را میبخشم.
قلبت مثل این صحرا، خشکیده است.
ولی اول بیا نگاه کن.
بیا دیگه.
نگاه کن
و بهم بگو چرا اینقدر راحت باید بدم به شما؟
قبلاً هیچ وقت ندیدیش.
این همه چی رو توضیح میده.
این آقای جوون رو میبینی؟
میخواد تورو بخره
ولی اگه بهت بگم قیمت پیشنهادیش چقدر بوده،
خودت اونو میکشی
الان کاملاً محو زیباییش میشی
وایسا.
پس پیشنهادمو قبول کن.
چونه هم نزن.
همین؟
بیشتر از این ندارم.
انگشترت یادت رفت.
کاچی بعض هیچی...
ولی بهتره یه نگاه کُلی هم بهش بندازی.
نه.
باشه، خودت انجامش بده.
برو خوب نگاهش کن
واقعاً چیز دیگهای نداری؟
فقط اینو دارم، میخوای؟
جوش نزن. شوخی کردم.
باشه واسه خودت.
ببرش.
به جای اینکه اخمات بره تو هم،
خوشحال باش که خیر تورو میخواد...
آزادت کرد.
به ستازهها نگاه میکنی؟
آره و منتظر شما بودم.
میدونستی میام؟
حدس زدنش سخت نبود.
اومدی گلایه کنی.
و بهم بگی چه آدم ناشکر و قدر نشناسی هستم.
و تشکر حالیم نمیشه.
اینجوری نیست.
الان...
اومدم نگاهت کنم و بگم ازت خوشم میاد.
اعتراف کردن بهتره.
چرا ازم فرار میکنی، شهرزاد؟
میترسم.
از من؟
از خودمون.
به خاطر اون اتفاقی که تو غار راهزنان
بین ما اتفاق افتاد
تا حالا شمارا ندیده بودم
ولی تو اون لحظه، به هیچی به غیر از تو، نگاه نمیکردم.
همه چی تیره شد.
و منم فقط تو رو میدیدم.
این تو رو میترسونه؟
فقط با یک نگاه به هم،
حرفایی بین ما رد و بدل شد که
زن و مرد بعد چند روز جرات میکنن به هم بگن.
و این تو رو نمیترسونه؟
مگه عشق چیز ترسناکیه؟
مخصوصاً وقتی با لبخند تو همراه باشه.
و بعدش چی رنو؟
در عشق، بعد وجود نداره، شهرزاد
فقط باید درلحظه زندگی کرد.
بعد قراره بری بغداد و هارون الرشید رو ببینی.
حالا کو تا فردا
گاهی وقتها شجاعت، در انجام دادن سادهترین کارهاست.
بذار من برم
دو نفر اسکورت بهم بده
یا تنها به سمت بغداد میرم.
اصلاً قبول نمیکنم.
فراموش کردی تو قانوناً مال منی؟
من بخاطرت جنگیدم،
حالا اگه حلقه و سکهها رو حساب نکنی.
من برات مایه دردسرم
تازه چیزای جدیتری در راه داری.
پس همه چی رو به خنده نگیر.
چه بخوای یا نه،
خدا این سرنوشت را برامون مقدر کرده بود.
این چیزا رو باور نداری؟
من فقط چیزی که میبینم را، باور میکنم.
تو وزیبائیت
و فرصتی برای دیدنت.
نکنه فکر میکنی این ملاقات، فرصتی برای بودنمون با همدیگه هست؟
معلومه.
از کِی این پارچه رو داری؟
از وقتی از اسکندریه رد شدی، درسته؟
از کجا میدونی؟
چون مال منه.
و وقتی اسبهارو دیدم باد بردش
برای همین از وسط صحرا سر در آوردم،
تا پیداش کنم.
به نظرت چرا به تو رسیده؟
از قبل مقدر شده بود؟
به خاطر سرنوشت ؟
تصادفی بود.
مرگ و زندگی،
خوشبختی یا بدبختی، همه تصادفی هستن...
چرا ازم نمیگیریش؟
نه، بذار تنها باشم.
بیا بریم.
داره طوفان میشه و شام هم آماده است.
"وای عشق من، عمر من"
No comments yet. Be the first to leave one.