The first 169 lines.
فکر برگشتن به یودونگ، همه رو پر جنب و جوش کرده.
خب معلومه. اونا بالاخره دارن بعد از چند سال غربت زندگی کردن، به خونه هاشون برمیگردن.
بقیه مردم کجان؟
بقیه مردم تحت سرپرستی ژنرال هوک سودول گه پیل سامون و تونگسو پشت دروازه شهر جمع شدن.
تاجگذاری و اعلان جانشین سلطنتی چی؟
فردا صبح در قصر سلطنتی اینکارو انجام میدن.
پس ما میتونیم چند روزی دیرتر از اینجا بریم.
بله
ما باید هرچه زودتر همه چیز رو برای انتقال مردم آماده کنیم.
مطمئن بشید که همه ی خانواده ها آماده ان. مبادا خانواده ای بخاطر اینکه آماده نیست، مجبور بشن اینجا بمونن.
نگران نباش
من و پانگ گه داریم همه چیز رو چک میکنیم.
خوبم خوبم
- میتونم راه برم - پدر
آه گومی تویی!
بیا بغلم
گومی
گومی، تو پسر منی.
پسرم
پدر زیاد شراب خورده
- گومی به راهت ادامه بده - بله
کجا میخوای بری؟
گوگوریویی ها برای رفتن به کشورشون دارن آماده میشن. من دارم میرم به ژنرال تجویونگ کمک کنم.
لازمه اینکارو بکنی؟
مطمئنم اونا به کسی که بتونه کمک کنه، نیاز دارن. زود برمیگردم
از وقتی که از یودونگ برگشته، خیلی بویِ گوگوریو میده.
چطور میتونی چنین چیزی بگی؟ گومی بویِ گوگوریو میده؟
خودت میدونی من دارم چی میگم
اون صحبت درباره تجویونگ و گوگوریو رو تموم نمیکنه.
غیرمنطقی نباش.
غیر منطقی نیستم
تبعیض تجویونگ توسط پادشاه از حد خودش گذشته و حالا هم که اون فهمیده تجویونگ پدر نوه ی عزیزشه
فکر میکنی چه کسی رو جانشین میکنه؟
ژنرال!
من بزودی برای تصاحب زمین به آن سوی مرز های کران میرم.
اگه به من قول وفاداری بدید و ببینم که شما ارزش اینکه یار من باشید رو دارید، میذارم زنده بمونید. اما اگه قول وفاداری ندید
همینجا میکشمتون
خب تو اول بگو
قسم میخوری که با وفاداری متزلزل ناپذیر به من خدمت کنی؟
قصد من از خدمت به تانگ این بود که به عنوان یک مبارز اسمی در کنم.
مقصد کسی با عوض شدن اسبش، عوض نمیشه. (یعنی فرقی نمیکنه به تانگ وفادار باشه یا به او)
بزودی برای اثبات وفاداری تون یه مأموریت بهتون میدم.
من چو اینسا به ژنرال ایی هگو قول وفاداری میدم!
ما قول وفاداری میدیم!
بهشون غذا و لباس های تمیز بدید
چشم ژنرال بیاید بریم رفقا
امشب آخرین و تنها فرصتیه که ما داریم.
من ترتیبِ خدمتکاران و نگهبانان قصر رو میدم. شما فقط وارد خوابگاه سلطنتی بشید و اعلاحضرت رو بکشید.
این تنها راهیه که میشه جلوی این نابودی رو گرفت
کی هستی؟
ایی هگو خودتی؟
تو با این خنجر اینجا چیکار میکنی؟ نکنه تو...
من اومدم جونِ شما رو بگیرم
تو هم طمع تاج و تخت رو داری؟
شما دارید این کشور رو نابود میکنید!
منظورت چیه؟ من دارم این کشور رو نابود میکنم؟
ژنرال سون مانی یونگ، کسی که زندگی شو با خوشحالی برای شما میداد، علیه شما شورش کرد.
رهبران قبایل که همیشه در خدمت به کشور شتابان بودن حالا به همدیگه شک دارن و نگرانِ محافظت از خودشون هستن.
شما کسی هستید که باعث این تفرقه و آشوب شدید.
چرا تو اینطوری فکر میکنی؟
ارتش کران، نیرو های تانگی رو شکست داد و این کشور رو تأسیس کرد.
اما شما خیلی به تجویونگ و نیرو های گوگوریو وابسته اید.
من برای محافظت مردم ام از جنگ باید به اونا وابسته باشم.
این بهونه ی شما برای فروختن کشور به گوگوریویی هاست؟
باورنکردنیه!
تو قصدِ منو اشتباه فهمیدی!
من بهت اطمینان دارم. چرا تو نمیتونی بهم اعتماد کنی؟
بیا...خنجرت رو توی قلبم فرو کن.
من ترجیح میدم بمیرم بجای اینکه زنده بمونم و تو هم به من خیانت کنی.
زودباش بزن! زودباش!
فقط به این سؤالم جواب بدید
چرا تجویونگ برای شما نسبت به من، برتری داره؟
من هرگز از شما سرپیچی نکردم
چرا شما به تجویونگ بیشتر از من اعتماد دارین؟
تجویونگ...یک مهمان ارزشمنده.
اما تو ایی هگو، یکی از خودمون هستی.
رفتاری که من با تجویونگ دارم، احترام به یک مهمانه.
اما چطور ممکنه یک مهمان برای من از خانواده ام ارزشمندتر باشه؟
من گومی رو بزرگ کردم...
پس اون پسر منه.
درسته.
اون یه کُرانیه که دخترم به دنیاش آورد و دامادم بزرگش کرده.
من واقعاً امیدوارم حرف های شما از صمیم قلب باشه.
اعلاحضرت!
چطور ممکنه این اتفاق افتاده باشه؟
دیشب که از پیشتون رفتم زنده و سرحال بودین، حالا مُرده این!
چشماتون رو باز کنید پدر...پدر
- شاهزاده خودتونو کنترل کنید - مادر...
شما نمیتونید اینجوری بمیرید. لطفاً چشم هاتون رو باز کنید پدر...
مادرت رو از اینجا ببر.
لطفاً بلند شو مادر.
چطور این اتفاق افتاد؟
صبح وقتی که ملازمان وارد اینجا شدن، ایشون از دنیا رفته بودن.
چطور ممکنه...
اعلاحضرت...اعلاحضرت فوت کردن...
ژنرال! ژنرال!
- من برگشتم - چی فهمیدی؟
کل مردم دارن عزاداری میکنن.
اون بطور ناگهانی در خواب مُرده.
ناگهانی؟ اونم در خواب؟
زندگی آدما اینقدر هم بی دوام نیست چطور ممکنه اینقدر راحت بمیره؟
- من خودم به قصر میرم - شما نباید اینکارو بکنید
- اون با ما مهربانانه و با سخاوتمندی رفتار میکرد - اما اگر پادشاه کشته شده باشه
- وضعیت خطرناکی برای همه مون درست میشه - وصیتنامه پادشاه دست منه!
- من چاره ای جز رفتن به قصر ندارم - برای همینه که باید محتاط باشیم
منظورت چیه؟ وصیتنامه پادشاه دست توئه؟
پادشاه اونو یه مدت پیش به من داد.
پس تو نمیتونی عجولانه وارد قصر بشی.
اگر در امور سیاسی کران دخالتی کنی ممکنه روی کل مردم گوگوریو تأثیر بذاره.
بیاید وصیتنامه پادشاه رو همین جا باز کنیم.
بله.
واکنش ما بخاطر محتویات اون وصیتنامه میتونه تغییر کنه.
اون با مهر سلطنتی لاک و مهر شده اگه باز بشه
ممکنه در صحت اش شک بشه.
چرا نخونیم و بعد بسوزونیمش؟
این یک سند مهمه که سرنوشت کران رو تعیین میکنه. این هیچ
- تازه ممکنه محتواش ما رو از خطر نجات بده - اما ممکنه برامون نتیجه ی عکس هم بده.
بیاید کمی دیگه صبرکنیم و وضع رو تماشا کنیم.
مویوم و پانگ گه برید مردمِ بیرون دروازه رو چک کنید.
اگه اوضاع بد شد، شاید مجبور بشیم پراکنده شون کنیم.
چشم ژنرال
شما نمیتونید زانوی غم بغل کنید
من دیشب قصد واقعی و قلبی اعلاحضرت رو فهمیدم. ای کاش کمی زودتر فهمیده بودم...
شما باید وقتی که عزاداری تموم شد، به تخت بشینید.
ژنرال سون مانی یونگ با شورشی که انجام داد، این حق رو از دست داد.
رئیسان قبایل هم نمیذارن شاهزاده چولین به دلایل مختلفی به تخت بشینن
پس شما تنها کاندیدای مناسب هستید.
زمانی که عزاداری تموم شد، افرادتون رو بفرستید و وضعیت فوق العاده اعلام کنید
این تنها فرصت شماست که تجویونگ و پدرش رو با هم نابود کنید.
چی؟ لی جینگ چونگ مُرده؟
لی جینگ چونگ، رهبر کران ها در خواب مُرد؟
بله سرورم.
لی جینگ چونگ مرد...لی جینگ چونگ
خب اگه اون باید میمرده، پس دیگه مُرد.
دیگه وقتش بود خبرای خوب بشنویم.
این فرصتی برای شماست تا دوباره قدرت تون رو به دست بیارید.
درسته سرورم
حالا باید کران ها رو برای همیشه نابود کنیم.
سفیران ما در ترگول هستن. پس بزودی ازشون خبری میشنویم. لی جینگ چونگ مُرده
حالا برای نابودی کُران فقط به همکاری موکچو نیاز داریم.
اما من میترسم موکچویِ متکبر با ما همکاری نکنه.
اینبار نمیخواد نگران باشید
- ما توافق کردیم که هرچی میخوان رو بهشون بدیم - هرچی؟
سرورم...موکچو یک مرد غیرقابل کنترله اگر یک وجب بهش بدید، یک کیلومتر رو میگیره.
من هرطوری که شده کران یا تجویونگ رو نابود میکنم.
وگرنه من نمیتونم شب ها بخوابم.
اینبار شما مأیوس نخواهید شد سرورم.
راستی ژنرال سورینگی کجاست؟
بیا بنوشیم.
میگن که مرگ یک سفر طولانیه
- اما مرگ شتریه که... - ژنرال!
لعنتی!
- نزدیک بود از ترس سکته کنم - خبرا رو شنیدین؟
لی جینگ چونگ، یعنی شاه کران، مُرده
منم دارم به او احترام میذارم و به یادش شراب مینوشم.
زندگی کوتاهه و زمان هم زود میگذره...ثروت و مقام چه فایده ای داره وقتی که نمیتونی اونو با خودت ببری؟
بله درسته
هی! اون مال تو نیست!
شاه شدن چه فایده ای داره؟
اگه اون با شمشیر من در میدان جنگ مُرده بود
به عنوان قهرمانی که بر صحرا حکومت میکرد، جاویدان میشد.
اما در عوض اون در رختخوابش وسط شب، مُرد!
ژنرال...
زندگی یک لحظه ی زودگذره...
اون دوست و دشمن من بود و حالا که از دنیا رفته، خیلی احساس پوچی میکنم.
ژنرال
اینبار علیاحضرت واقعاً مصمم هستن که کران رو نابود کنن.
البته
اگه ما این فرصت رو از دست بدیم، هرگز نمیتونیم تجویونگ یا کران رو نابود کنیم.
No comments yet. Be the first to leave one.