The first 200 lines.
من آرتور فرین هستم، و من زاردوزم.
۳۰۰ سال زندگی کردهام و آرزوی مرگ دارم،
اما مرگ دیگر ممکن نیست.
من فناناپذیرم.
حالا داستانم را ارائه میکنم،
پر از رمز و راز و دسیسه،
غنی از طعنه، و بسیار هجوآمیز.
در آیندهای محتمل و دور اتفاق میافتد، پس هیچ یک از این وقایع هنوز رخ ندادهاند.
اما شاید رخ بدهند.
برحذر باشید، مبادا که سرنوشت شما نیز چون من شود.
در این داستان، من به لحاظ حرفه یک خدای دروغینم
و به لحاظ تمایل، یک جادوگرم.
مرلین قهرمان من است.
من ارباب خیمهشببازیم.
بسیاری از شخصیتها و رویدادهایی که خواهید دید را من دستکاری میکنم.
اما من هم برای سرگرمی و تفریح شما ساخته شدهام.
و شما، ای مخلوقات بیچاره،
چه کسی شما را از دل گل بیرون کشیده؟
آیا خدا هم در کار نمایش است؟
زاردوز!
ستایش باد بر زاردوز!
ستایش باد بر زاردوز!
ستایش باد بر زاردوز!
زاردوز با شما سخن میگوید، ای برگزیدگانش.
همه: ما برگزیدگانیم.
زاردوز: شما را از توحش بالا کشیده
تا وحشیهایی را بکُشید که تکثیر میشوند و بیشمارند.
برای این منظور زاردوز، خدای شما،
هدیه تفنگ را به شما داد.
تفنگ خوب است.
همه: تفنگ خوب است.
آلت تناسلی شیطانی است.
آلت تناسلی بذر میپاشد
و زندگی جدیدی میآفریند تا زمین را با طاعون انسانها مسموم کند،
همانطور که قبلاً بود.
اما تفنگ مرگ میپراکند و زمین را از پلیدی وحشیها پاک میکند.
پیش بروید و بکشید.
زاردوز سخن گفت.
تفنگ! تفنگ!
شما...
...احمقید.
میتوانستم به شما نشان دهم.
بدون من، شما هیچ هستید.
ملالآور!
چه بیمعنی!
چه بیمعنی!
توجه. گزارش محصولات برداشت شده.
توجه. گزارش محصولات برداشت شده.
توجه. گزارش محصولات برداشت شده.
توجه. گزارش محصولات برداشت شده.
مازادها و نیازها را ثبت کنید.
مازادها و نیازها را برای تهاتر و مبادله بین ورتکسها ثبت کنید.
سال ۲۲۹۳. محصول برداشت سوم.
ورتکس ۴. نیازها: صابون، سیب، نمک، چرم.
ورتکس ۹. مازاد: صابون، سیب، چرم.
نیازها: جو دوسر، جو، هویج.
این هم فهرستی از مازادها و نیازهای باقیمانده.
این هم فهرستی از مازادها و نیازهای باقیمانده.
این هم فهرستی از مازادها و نیازهای باقیمانده.
غذا.
گوشت.
چه کسی اینجا زندگی میکند؟
من آرتور فرین هستم.
نه. - ورتکس ۴.
من آرتور...
ور... ۴.
آرتور فرین.
ورتکس ۴.
من آر...
ورتکس ۴.
من آرتور فرین هستم.
ورتکس ۴.
زن: سه نفر از ورتکس ۸.
چهار نفر از ورتکس ۵.
مرد: تا به حال همچین اندامهای لت و پار شدهای دیده بودی؟
زن: ۱۴ جسد برای ترمیم موجود است.
این چیه؟ - گل.
برای چی؟ - تزیینی.
میدانی کجایی؟ - ورتکس.
تو از بیرون میآیی. در مورد ورتکس بهت گفته بودند؟
زاردوز میگوید... - زاردوز چه میگوید؟
زاردوز میگوید اگر از او اطاعت کنی، وقتی بمیری به ورتکس خواهی رفت
و آنجا تا ابد زندگی خواهی کرد.
با خوشحالی؟ - بله.
پس فکر میکنی مردهای؟
آیا مردهام؟
تو یک نابودگری. - من برای زاردوز میکشم.
تو با سر سنگی اینجا آمدی.
نمیدانم.
این تنها راه و گذرگاه ورود به ورتکس است.
به من نشان خواهی داد چطور به اینجا رسیدی.
زن: اسمی داری؟ - اسم من زد است.
زد... برای زاردوز.
من یک نابودگرم.
خاطرات، قهرمانیهای سادهای هستن. هیچ انتزاعی توشون نیست، متوجه میشین.
خیلی تکهتکه است.
شوک ورود به گرداب میتونه دلیلش باشه.
زارد ۳۱۲.
۲۵ تا وحشی از بین رفتن.
زنی رو به نام خودش تصاحب کرد.
زاردوز.
جایی که...
دریا به خشکی میرسه.
دوباره سیاه شد.
انگار میتونه حافظهاش رو کنترل کنه.
بیشتر از کارهات رو به ما نشون بده.
زد: زاردوز مجبورمون کرد گندم بکاریم.
زن: این یک خاطره جدیدتره. کشت و کار شروع شده.
آشفته شدی؟ - یه کم.
باید مناطق بیرونی رو کنترل کنیم. - من همیشه به کشاورزی اجباری رای مخالف دادم.
خودت نونش رو میخوری.
باید خودمونو ایزوله کنیم. باید.
این اولین ارتباط تصویری با مناطق بیرونی در طول ساله... برخلاف دادهها...
از وقتی آرتور مسئول کنترلشون شد. درستش اینه که ما تحقیق کنیم.
بهتره ندونیم. این تصاویر ما رو آلوده میکنه.
خاموشش کن. ساکتش کن.
هیچ وحشیای تا حالا به گرداب نفوذ نکرده. بنابراین نیاز به مطالعه داره.
شاید بتونه بهمون بگه چرا آرتور اینقدر مرموزانه ناپدید شده.
مِی...
لطفا.
انتقال حافظه آرتور فرین هنوز کار میکنه؟
کامپیوتر: آرتور فرین سه روز پیش ارسال رو متوقف کرد.
آخرین لحظات حافظهاش رو دوباره پخش کن.
نه، تصاویر قبلی رو پخش کن تا بفهمیم چطور این سقوط رو تجربه کرد.
فقط اجازه داده شده تصادف رو نشون بدیم.
هیچ تصویر حافظه دیگهای نباید نشون داده بشه
بدون رضایت فرد مورد نظر.
اما ما باید موقعیت رو مشخص کنیم
در صورتی که مجروح شده باشه و جسدش باید پیدا بشه.
آرتور فرین مُرد. بازسازی شروع شده.
آه، بله. اونجا.
این پایانشه.
بکشش، مِی. - نه.
مِی، به خاطر عشقمون.
کنسولا... - نکن.
درخواست رایگیری عمومی میکنم.
جامعه از شهود من پیروی میکنه. - پس من میرم به گرداب.
داری اذیتم میکنی. - کنسولا، این یه آزمایشه.
باید بفهمیم چطور اومده اینجا.
آرتور فرین کجاست؟
چطور وارد سنگ شدی؟
زاردوز... سنگ.
زن: فوقالعاده هیجانانگیزه.
اما این رنج... - نمیتونی احساسات اونا رو با مال ما یکی بدونی.
فقط یه سرگرمیه.
مِی: دوباره، این یک تصویر کلیدیه.
پدرم انتخاب شد.
مادرم انتخاب شد.
فقط ما میتونستیم تولید مثل کنیم. فقط انتخابشدهها.
مِی: به نظرتون تولید مثل گزینشیه؟
آرتور این همه سال اون بیرون چیکار میکرده؟
اون هرگز این رو تو گرداب مطرح نکرد. باید حسابی در موردش تحقیق بشه.
کس دیگهای نمیخواست مناطق بیرونی رو اداره کنه.
اون یه هنرمنده. با تخیل انجامش میده.
زد: عاشق دیدن دویدن اونام. عاشق لحظه مرگشونم،
وقتی با زاردوز یکی میشم.
گوشت در حال پوسیدن و زننده.
بوی شیرین گندیدگی همین الان تو هوا پیچیده.
اون یه جانور نیرومند و خوبیه، مِی عزیز.
دقیقاً میخوای باهاش چیکار کنی؟ - یه مطالعه کامل ژنتیکی. کد دیانایش رو رمزگشایی کنیم.
ببینیم از وقتی دیانای ما ۲۰۰ سال پیش تحلیل شد، تغییرات تکاملی داشته یا نه.
هر بیماری ارثی جدیدی که ممکنه پدید اومده باشه رو کشف کنیم
که ممکنه طیف ایمنیسازی ما رو گسترش بده.
عناصر عاطفی و روانیش رو در رابطه با جامعهشناسیاش مطالعه کنیم.
همه اینا علمی و قابل قبول به نظر میرسه، اما نیت پنهان مِی چیه؟
زیاد طول نکشید که اون درخواست تولدهای جدید میکرد، با اینکه ما مرگی نداریم.
ما کاملاً تثبیت شدیم. به مِی گفتیم "نه".
حالا اون میخواد این حیوون رو از بیرون بیاره.
به تعادلمون فکر کنید. تعادل ظریفی رو که باید حفظ کنیم به یاد داشته باشید.
حضورش آرامش ما رو برهم میزنه.
مِی دانشمند بزرگیه، اما تمایلات مخربی هم داره.
ما ابزار کنترلش رو داریم. اینقدر آسیبپذیر نیستیم.
بهش نگاه کن. میدونه زندگیش در خطره،
وگرنه همونطور که همیشه کرده، تجاوز میکرد و میکشت.
میبینی چه تأثیر مخربی داره. - نگهش داریم.
هر چیزی که کسالت رو از بین ببره.
میخوام خاطرات بیشتری ازش ببینم.
این یک اختلال روانیه.
آوالو، این برای آینده چه چیزی رو پیشبینی میکنه؟
چطور یک هیولا در میون خودمون خلق کردیم؟
و چرا؟
این سوالیه که باید بهش جواب بدیم.
خب، رفیق، اوضاع رو حسابی بهم ریختی.
کنجکاوم بدونم تو اون مخ نخودیت چی میگذره، هان؟
ازت خوشم میاد، هیولای پیر زیرک.
میشنوی؟
موافق.
مخالف.
رأی.
تبریک میگم. زنده میمونی.
برای سه هفته.
زد.
بعداً توی گنبد معاینهاش میکنم.
مرد: صبح بخیر، هیولا. وقت کاره.
خیلی خب، بیایید این چرت و پرتها رو تموم کنیم، باشه؟ آرتور فرین کجاست؟
تا حالا این ضربالمثل رو شنیدی که میگن "اگه نگاهها میتوانستند بکشند"؟ خب، اینجا میتونن.
لازم نیست جلوی من وانمود کنی بیگناهی.
من محرم اسرار آرتور فرینم. بیشتر از اونی که فکرشو کنی میدونم.
هیچی نمیگی. باشه. صبر میکنیم و میبینیم.
اخم نکن. من حواسم بهت هست.
No comments yet. Be the first to leave one.