The first 200 lines.
کامپیوتر
نیکلاس کال: هر فیلمی محصول زمان خودش است
و هر فیلم موفقی چیزی را به شما میگوید
دربارهی زمانی که ساخته شده است.
موفق است چون با داستانها و تصاویری
که مردم باید ببینند، همخوانی دارد
در آن برهه خاص.
هنری جنکینز: "بیگانه" یک گسست رادیکال است
با ژانر علمی تخیلی.
این آن مفهوم بیگانه نیست
که ما در آثاری مثل
"برخورد نزدیک" به آن میرسیدیم.
کلارک ولف: "جنگ ستارگان" اکران میشود،
ما یک ماجراجویی فضایی سرگرمکننده داریم.
و بعد "بیگانه" اکران میشود و مردم از آن استقبال میکنند.
و بعد فقط چند سال بعد، "ای.تی."
و "موجود" جان کارپنتر هم اکران میشود.
و تماشاگران قاطعانه میگویند: "نه، ممنون.
ما میخواهیم بیگانگانمان خوب و نرم و دوستداشتنی باشند
و باحال باشند و آبنبات بخورند."
فکر میکنم بعضی فیلمها جایگاه ویژهای پیدا میکنند
که در تخیل جمعی مخاطب جا میگیرند،
و به نظرم "بیگانه" قطعاً یکی از آن فیلمهاست.
ویلیام لین: تالکین دربارهی دیگ جوشان داستانها صحبت کرد،
و قطعاً "بیگانه" نمونهای است
از داستانی که ریشه در مجموعهای واقعی و جهانی از اسطورهها دارد.
اگر به یک آزمایش سوماتیک نگاه کنید،
چیزی که میبینید شنهایی است که به شکل خاصی مرتعش میشوند.
و شکل بر اساس ارتعاشات مختلف تغییر میکند.
اسطوره مثل چیزی است که از چیزی عمیقتر نشأت گرفته،
که شما نمیتوانید آن را ببینید.
شما یک نفرین بزرگ را در قالب
بیگانه میبینید، که بسیار مظهر خشم است،
و به عدم تعادل واکنش نشان میدهد.
ما به داستانی نگاه میکنیم که در آن
یک وسیله مادی صحنه وجود دارد که اکنون کاملاً
در تخیلات ما زنده است.
در رویاهای ما زندگی میکند.
در گفتمان فرهنگی ما جای دارد.
یکی از بزرگترین رویاهای فرهنگی است که تا به حال داشتهایم.
دایان اوبانون: من دن را در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی ملاقات کردم.
او واقعاً برجسته بود.
نمیشد نادیدهاش گرفت.
او مردی سرکش بود که واقعیتهای مرسوم برایش حد و مرزی نداشت.
نمیتوانستی او را یک تابوشکن بنامی، چون
اصلاً تابویی برایش وجود نداشت.
او میتوانست خیلی آزاردهنده باشد و اغلب
عمداً آزاردهنده بود.
او تند بود، منظورم از نظر احساسی تند بود، از نظر احساسی
واکنشپذیر، خیلی عصبانی.
او در میسوری روستایی به دنیا آمد و بزرگ شد و تلویزیون نداشتند.
آنها حتی تا ده سالگی او هم تلفن نداشتند.
آنها در ناکجاآبادی در زمینی به وسعت ۲۴ جریب زندگی میکردند.
و با این حال او همهی این چیزها را میدانست.
آنها حتی یک کتابخانه در شهر نداشتند.
مادرش عادت داشت سفارش جعبههای کتاب بدهد،
و آنها میآمدند و او میخواندشان،
و سپس پسشان میفرستادند.
دن همیشه یواشکی علمی تخیلی میخواند.
مادرش همیشه میخواست او ادبیات خوب بخواند.
و مادرش همیشه میگفت، "تو
هیچکدام از آن کتابهای علمی تخیلی را در کولهپشتیات نداری،
داری؟"
"تو آن علمی تخیلیها را به مدرسه نمیبری."
پدرش یک مغازه اشیای عجیب و غریب داشت که "عقبههای عجیب" نام داشت.
آنجا یک جور اتاق "لویی کج و کوله" بود، میدانی،
جایی که همهچیز کج و کوله بود،
و همهچیز به نظر میرسید که دارد کج میشود.
این بود بزرگ شدن در "عقبههای عجیب".
یک بار پدرش فرود یک بشقاب پرنده را جعل کرد.
و دن کمکش کرد و بعد خبرنگاران را به آنجا کشاند،
میدانی؟
طبق دستور رئیسجمهور ایالات متحده،
در خانههایتان بمانید.
تکرار میکنم، در خانههایتان بمانید.
خبرنگار: زیرا در یک لحظه از خشونتی که تاریخساز شد،
طبیعت، دیوانه و مهارگسیخته، دهشتناکترین آفریدهی خود را فریاد کشید.
دایان اوبانون: حشرات زیادی آنجا بودند.
و او همیشه به نوعی خیلی میترسید
از ظاهر شدن ناگهانی حشرات.
مثل حشرات چوبنما و زنجرهها، هجومهای گسترده
در میسوری جنوبی، صدها هزار تا
از آنها از زمین بیرون میآمدند و همه جا را میپوشاندند،
و سپس ناپدید میشدند و میمردند.
بنابراین این چیزها واقعاً مو را به تنش سیخ میکرد.
و او هم میخواست بقیه را هم بترساند.
اما او واقعاً یک هنرمند بود.
و وقتی به هیولاهایش فکر میکرد،
آنها را طراحی میکرد.
قبل از "بیگانه"، دن فیلمنامهای به نام
"آنها گاز میگیرند" نوشته بود.
آن "بیگانه" قبل از خود "بیگانه" بود.
و این داستان شامل موجودی شبیه به زنجره بود،
اما به جای ۱۳ سال زیر زمین بودن،
چندین میلیون سال زیر زمین بود،
و کمکم آدمهای داخل اردوگاه را یکی
یکی از بین میبرد.
این نسخهای از یک موجود بیگانه است
که در حال تکامل است، به تکامل نیاز دارد و
در آن تکامل مخرب است.
اُبنن یه جمله عالی داره که میگه:
"من از کسی دزدی نکردم،
من از همه دزدی کردم."
و یکی از جاهایی که خودش با خوشحالی اعتراف میکرد
که ازش دزدی کرده، یه کمیک EC مال سال ۱۹۵۱ بود
به اسم "بذرهای مشتری".
فقط هشت صفحهست.
داستانش از یه ناو هواپیمابر شروع میشه
و یه کره به اون ناو هواپیمابر برخورد میکنه، متلاشی میشه
کرهی کوچیک، و حدود ۵۰ تا بذر توش داره.
و سه تا ملوان نیروی دریایی تو کشتی هستن
و دارن فکر میکنن این چیه.
یکی از اونها اسمش هست "هستهی هلو" و دوست داره هستهی هلو بذاره
توی دهنش، و دو نفر دیگه
یه جورایی گولش میزنن که یکی از این بذرها رو بذاره
توی دهنش.
بعد به پشتش میزنن، همش شوخیه و خنده.
و اون قورتش میده.
خیلی بدحال میشه.
دچار کمآبی میشه.
عمل جراحی اورژانسیه.
داره میمیره.
جراح نیروی دریایی یه تیغ جراحی برمیداره.
سینهاش رو باز میکنه، همه شوکه میشن.
و یه اختاپوس مینیاتوری زشت، فلسدار و چندشآور ازش میاد بیرون.
و بعدش واقعاً روی عرشه تند و سریع حرکت میکنه
و شیرجه میزنه تو دریا.
و اونها میگن: خب، دیگه هرگز این رو نمیبینیم.
که این خودش تضمین میکنه دوباره اون رو خواهند دید.
تیم باکسل: ریشهی "نالهی مرگ" از این جا شروع شد:
توی یه مزرعه توی مینسوتا.
خود داستان در مورد نوعی فضانورده
که به یک شیء برخورد میکنه.
این از اون مدل مجسمههاییه که ممکنه تو یه معبد ببینی
توی یه تمدن باستانی.
در حین برگردوندن اون، شیء از دستش میفته.
اون رو میشکنه، و چیزی رو آزاد میکنه
که قراره زندگیش رو به شکلی وحشتناک تغییر بده.
اون توسط این موجود مورد حمله قرار میگیره که وارد بدنش میشه.
به نوعی مورد تجاوز قرار میگیره.
چشمهاش از حدقه در میاد و چیزی وارد سرش میشه.
و از اون لحظه به بعد، اون تبدیل میشه
به ظرفی برای چیزی که داره وجودش رو تسخیر میکنه.
چیزی در حال تغییر دادن یه انسانه
به چیزی کاملاً متفاوت.
خیلی ناگوار، میتونیم بگیم.
به عنوان یه بچهی سالم که در دهههای ۱۹۵۰ و ۶۰ در غرب میانه بزرگ میشد،
چیزهایی توی دنیا اتفاق میافتاد
که خیلی منطقی به نظر نمیرسیدن.
تلویزیون خیلی امن و سانسور شده بود.
پس من دنبال چیزهایی بودم که به دست نمیآوردم
از تمدن و فرهنگ خودم.
دن اوبنن از تجربههای خودش الهام گرفت
به عنوان کسی از غرب میانه که توی داروخانه کمیکبوک میخوند،
همونطور که من میخوندم، و اون نوع درک و حساسیت رو آورد
و اون دیدگاه رو به این حماسهی بزرگ علمی-
تخیلی ترسناک.
غرب میانه ممکنه آرام و متمدن به نظر بیاد و از این قبیل،
اما واقعیت اینه که هیچوقت نمیدونی همسایهات کیه.
هیچوقت نمیدونی کی قراره وارد شهر بشه، میدونی؟
مثل اینه که همهی ما، میدونی، با یه سرفه، یه بوسه،
یه خراش تا فاجعهی جهانی فاصله داریم.
دایان اوبنن: تأثیر لاوکرافت روی دن
قابل توجه بود.
تخمهایی که روی سیارک به صورت خفته قرار دارن،
قابل مقایسه با چرخهی زندگی میلیون سالهی سیکادا (زنجره) هستن،
مگه نه؟
موجوداتی که بعد از میلیونها سال خفتگی
از زمین بیرون میان، به طرز فوقالعادهای
لاوکرافتی هستن، کاملاً.
فکر میکنم ارتباط مستقیمی بین این دو وجود داره.
اس تی جوشی: لاوکرافت در دوران خودش
پیشگام داستانهای علمی تخیلی بود.
مشخصاًتر، ژانر داستانهای ترسناک خودش، که اسمش رو گذاشته بود
ادبیات عجیب.
اون معتقد بود که جوهر وحشت، ناشناختهست.
و ناشناختهترین چیز، همونیه که
بیرون اونجا، در اعماق فضا وجود داره.
و اونچه که در گذشتهی بسیار دور اتفاق افتاده.
خیلی از ویژگیهای "بیگانه" ارتباط زیادی دارن
با رمان کوتاه لاوکرافت
به اسم "در کوهستانهای جنون".
این رمانی بود که اون در سال ۱۹۳۱ نوشت.
و چیزی بود که مدتها میخواست
اون رو بنویسه، چون اون
از بچگی مجذوب قطب جنوب شده بود.
یه گروه اکتشافی از ماساچوست میرن اونجا
و به بقایای فسیلشدهی موجودات بیگانه برمیخورن، که
این گروه اکتشافی اونها رو "کهنسالها" (Old Ones) مینامن.
دالاس: خیلی وقته که مرده.
فسیل شده.
اس تی جوشی: در طول این رمان،
اونها از حالت یخزدگی خارج میشن و زنده میشن.
اونها رو نمیشه با زیستشناسی عادی انسانی یا زمینی تعریف کرد.
تأیید کردم که یه لایهی بیرونی داره
از پلیساکاریدهای پروتئینی.
عادت عجیبی داره که سلولهاش رو میریزه
و اونها رو با سیلیکون قطبی شده جایگزین میکنه.
اس تی جوشی: در واقع، کاشفها این شهر عظیم رو پیدا میکنن
که "کهنسالها" (Old Ones) صدها میلیون سال پیش ساختن.
No comments yet. Be the first to leave one.