The first 189 lines.
SANDS Movie
سلام.
یادت باشه در رو قفل کنی.
و صبح بخیر.
- بابا؟ - سلام.
سلام. چه خبر؟
میخواستم یه گلدون قرض بگیرم.
باشه. مشکلی نیست.
اوه. اینا برای تولد مامانه؟
آره. گل های مورد علاقهشه.
میخوام بذارمشون، اوم، روی سنگ قبرش.
خیلی قشنگن.
- صبح بخیر، خوشگله. - سلام.
سلام، آنجلو. زود اومدی.
آره. امروز روز مهمیه.
باید برم روچستر.
- اوه، چه خوب. - برای چی؟
همایش فروش و خدمات ملزومات اداریه.
اون، اوم... در موردش بهت گفته بودم.
یادت نمیاد؟
راست میگی. ببخشید. حواس پرتیِ بارداریه.
آره.
من پروپوزال بودجهم رو دارم، امروز هم ارائه دارم.
خب، این عالیه. چطور پیش میره؟
خوب. واقعاً خوب.
فکر کنم این دفعه شانس زیادی دارم، برای همین...
- آره. - آره.
تو چی؟ امروز چه برنامه ای داری؟
اوم، صبح ها کلاس دارم، و بعدش هم کل بعد از ظهر جلسات اولیا و مربیانه.
ماریا، واقعاً معذرت میخوام.
امروز به ماشین نیاز دارم. کلاً یادم رفته بود.
خب، من میتونم برسونمت سر کار.
- واقعاً؟ - آره.
اینطوری میتونم وقت بیشتری رو با دخترم بگذرونم.
هر وقت آماده شدی، توی ماشین میبینمت.
- آره. - امروز موفق باشی.
آره. تو هم همینطور. ببخشید.
تو از پسش بر میای.
- دوستت دارم. - موفق باشی.
میدونم سخته که روز تولد مادرت پیشت نیستم.
بابا، من خوبم.
فقط دلم خیلی براش تنگ شده.
- باشه؟ - باشه. باشه.
زود باش.
ممنون، بابا.
اون حتماً خیلی بهت افتخار میکرد.
ممنون.
سلام بچه ها. صبح بخیر.
صبح بخیر، خانم ماریا.
- حاضری؟ - آره.
فردا میبینمت. روز خوبی داشته باشی.
خداحافظ، بابا. آره.
اوضاع چطوره، آنجلو؟
هدف داره نزدیک میشه.
شاسی بلندهای مشکی.
آقای ژانگ، میز همیشگیتون رو براتون آماده کردیم.
هدف داره وارد میشه.
تولدشه.
دخترم میخواد نزدیک سن باشه.
مشکلی نیست. از این طرف، لطفاً.
- لعنتی. - چی شده؟
خب، داره میره سر یه میز دیگه، که اصلاً نزدیک پنجره نیست.
الو؟ میخوای چیکار کنی؟
مجبورم بیام داخل.
دمِ در آدم گذاشته، باشه؟
نمیتونی اسلحه ببری تو.
برام یه جا رزرو کن.
و وقتی رفتم اونجا، بکشونش توی دستشویی.
رزرو؟
بله. کانر. میز برای سه نفر.
سوئیچ ماشینش رو گرفتیم.
- ممکنه توی بار منتظر بمونید؟ - حتماً.
برو، لی. برو، لی. برو.
هی. جلوی پات رو نگاه کن.
داری چیکار میکنی؟
ژانگ تا حدود ۲۰ ثانیه دیگه پیشته.
تنها نیست.
واسه چی انقدر ناراحتی؟ همه چی درست شد.
باید میدونستی که تولد دخترش بود.
مگه من خدام؟ از کجا باید این رو میدونستم؟
بزن بریم.
نماهای خارجی در فیلم «داستانی از برانکس».
خب، برانکس یکی از پنج منطقه شهر نیویورکه.
از لحاظ تاریخی، به این معروفه که محله نسبتاً خشنیه...
ولی راستش رو بخواید، جای فرهنگی و پر جنب و جوشیه.
اینم سهم تو.
میدونی طی این سال ها چند نفر خواستن به «ژانگ» ضربه بزنن و در این راه کشته شدن؟
چطور عمل کرد؟
چی میخوای بگم؟
اون برادر زاده توئه، داچ.
زبونش درازه، ولی کی توی سن اون اینطوری نیست؟
تو نبودی.
همیشه آدم تودار و موذی ای بودی، حتی توی حیاط مدرسه.
چون تو به اندازه هر دو تامون حرف میزدی.
آره.
خب، هر کسی از نقاط قوتش استفاده میکنه. بیا غذا بخوریم.
خبر «ال بیل» رو شنیدی؟
آره، شنیدم گرفتنش.
آره، توی «فیلی» دستگیر شد.
«ال» میرسه خونه، و میبینه یه هلیکوپتر بالای خونهست.
بوم! محاصرهش کردن.
پلیس و مامورهای فدرال همه جا بودن. سگ های ردیاب.
واحد لعنتیِ خنثی سازی بمب، توی پارکینگ بود.
کل خیابون رو نوار کشیده بودن.
«ایست! دست ها بالا!» همون حرف های پلیسی، مگه نه؟
بعدش، بنگ!
نیروهای ویژه چسبوندنش به زمین.
اسلحه ها رو گذاشته بودن روی سرش.
«ال» نگاه میکنه، با قیافه ای کاملاً جدی و مخلصانه...
و میگه : «قضیه سرِ نفقهست؟»
خانم ها و آقایون، «ال بیل».
فقط یه ذره برای من.
باید حواسم به کلسترولم باشه.
چیه، حالا برای من متخصص تغذیه شدی؟
نه. دکتر میگه باید پروتئین خوب بیشتری بخورم.
باید ماهی، مرغ و توفو بخورم.
توفو.
فکر کن جای اون کسی باشی که توفو رو اختراع کرد.
تقریباً به اندازه تو پولدار میشد.
با وجود زن و بچه هام؟
شانس آوردی هیچ وقت نخواستی بری سراغ زن و بچه.
آره. خب، چی بگم؟ با تنهایی خودم حال میکنم.
هنوز وقت هست رفیق. هنوز وقت هست.
هی، رفیق.
آره. خودشه.
اصلِ اصل.
هفت سال طول کشید تا پیداشون کنم.
رجی جکسون.
اگه ۱۲ سالت بود، برای اینا من رو میکشتی.
میخوایشون؟
ها؟
بیخیال. چیه، فکر کردی فقط چون برادرمی، همینطوری بهت میدمشون؟
خوشحالم باهات معامله کردم.
اوضاعش چطوره، جین؟
سلام. خب، راستش، دیشب ساعت ۴ صبح توی لابی پیداش کردم...
در حالی که بهترین کت و شلوارش رو پوشیده بود.
و بعد از چندین هفته، برای اولین بار باهام حرف زد.
واقعاً؟ چی گفت؟
یه چیزی درباره اینکه دو تایی رفته بودید روی رودخونه هادسن ماهیگیری...
روی یه کلک که از لاستیک های کهنه ساخته شده بود.
- این واقعیت داره؟ - آره. همینطور بود.
و ماهی ها همیشه متوجه اومدن ما میشدن، مگه نه مایک؟
- آره. - آره.
حالش داره بدتر میشه.
روزهای خوب و بد داره.
ببین. در حالت ایده آل، اون باید درمان رو زمانی شروع میکرد که...
رمز عابر بانکش رو فراموش میکرد، و کلیدهاش رو گم میکرد.
آره. هوم.
.هی
فکر میکنم این واقعاً براش مفید باشه.
اگه بخش رضایت نامه رو پر کنی، اون وقت من میتونم بقیه کارها رو انجام بدم.
ممنون، جین.
- خواهش میکنم. - لطف کردی.
باشه.
سلام بابا. امیدوارم معامله رو توی روچستر جوش داده باشی.
یادت نره. شام ساعت ۷.
سلام. چطوری؟
رمز رو یادت رفته؟
حالت خوبه، آقای دویل؟
آقای دویل؟
آره. خوبم. ممنون، کوری.
آقای دویل، ساکتون رو اینجا توی راهرو جا گذاشتید.
توش توپ بولینگ دارید؟
ممنونم.
هی جو. پلاک های اون کامیون آبی رو هنوز استعلام نگرفتی؟
گزارش سرقتی براش اومده.
ولی کار آدم های ژانگ نیست. به تیپشون نمیخوره.
باشه.
آه.
.این نیست
.حرومزاده
پس اون یارویی که پارسال توی نیوآرک نفله کردم، برادر کوچیک تر کارل موشر بود.
اوهوم.
میدونستی؟
گذاشتی برادرِ یکی از کاپیتان های برتولتی رو بکشم و بهم نگفتی؟
بعداً فهمیدم.
یه سری خانواده های تبهکار داریم، و یه سری هم برتولتی ها هستن.
پیچیدهست.
پدرهای متفاوت، فامیل های متفاوت.
آره، ولی اونا برادرن.
این بخشش خیلی سادهست.
قصد داشتی بهم بگی؟
نه بدون دلیل موجه.
اینکه کارل موشر افتاده دنبالم، دلیل حساب میشه؟
امروز صبح داشت تعقیبم میکرد، یا یکی رو اجیر کرده بود.
خب، شاید داری کُند میشی، آنجلو.
چی میخواد بفهمه؟ تو مثل یه راهب زندگی میکنی.
ساعت ۹ شب میگیری میخوابی، خب؟
نگرانش نباش. چند تا تماس میگیرم.
No comments yet. Be the first to leave one.