The first 200 lines.
بنی اینجا بوده
دیشب چیکار میکردی بنی؟
وقت شام تو راه رسیده...
و بنی...
اینجاست.
درحالی که پای بوقلمون با ویسکی میخوره.
و سگ مست میکنه
اوه پاشد پاشد
پاشده بره بشاشه
و... اوپس!
و الانم... افتاد تو بوته!
و میشاشه به خودش.
هنوز داره میشاشه.
انگار براش مهم نیست
و حالا برمیگرده
و پای بوقلمون رو تکون میره جیشاش بره
اوه اونو نخور! نه!
چندش!
یه لوبیا؟ همین؟
اگه یادت باشه اکثر غذاهامون رو
انداختیم تو رودخونه تا جنابعالی رو نجات بدیم.
اوه
خب در اون صورت... لوبیاش خیلی خوبه
نمیتونم برای خوردنش صبر کنم.
به به
اینطوری زنده نمیمونیم.
من شنیدم تو این نواحی بوفالو هست...
-شاید بتونیم شکارشون کنیم. -زیادی خطرناکه.
هیچکس اونقدر احمق نیست که با این کار خودکشی کنه.
اشتباهه
من همونقدر احمقم.
تاد؟ تو از کی تا حالا شکار بلدی؟
هرسال تابستون مامان بابام میفرستادنم
به اردوگاه شکاری "دنی باکلاس" برای پسرای پولدار.
برای نجات مردمم
حاضرم زندگیمو به خطر بندازم.
عجب، تاد... باید اعتراف کنم خیلی حرکت خفنیه
ممنونم.
واقعا؟
از چی این یارو خوشش میاد؟
تو چرا برات مهمه؟
-عاشقشی؟ -نه! نه!
فقط... فقط به عنوان یه دوست هواشو دارم.
و نمیفهمم اون چی داره که من ندارم.
پول... مقام... و با اون هیکل تنومندش
خودتم میدونی حتما خوب چیزی اون پایین داره.
-بازم بگم؟ -نه، کلی گفتی. ممنونم.
بنی، دارم داوطلب جمع میکنم برای شکار
-میتونیم روت حساب کنیم؟ -نه!
من بیشتر دوست دارم آدم بکشم
به محض اینکه میزنی تو کار شکار مردم سخته که ول کنی.
خب، چه بد
میتونستیم از مردی مثل تو سود ببریم.
من انجامش میدم.
مطمئنی... زیک؟
فقط... فقط فکر نمیکردم ازون مردا باشی.
-منظورت چیه؟ -اوه هیچی
من فقط... میدونی... به نظر بیشتر...
بیشتر انگار احساساتی و... با فهم و شعوری.
بنی؟ راست نمیگم؟
داره میگه یه بچه ننهی غرغرویی.
اوکی نه... کمک نکردی.
خب واضحا منو خوب نمیشناسی
بهت نشون میدم چجور مردیم، اونو بده من.
آره... برعکس گرفتیش رئیس.
آره، میدونم.
-هی مراقب باش! -مراقب باش!
چه وزن جالبی داره...
عالیه.
عجب دوخت قشنگی زدی مامانبزرگ
خیلی راجع به دوخت الماسی نگران بودم
ولی الان شده دوخت مورد علاقهم.
این مزخرفه
مردا میتونن برن به یه سفر شکاری خفن
و ما باید اینجا بشینیم پتوی مزخرف بدوزیم؟
به نظر من خیلی هم هیجانانگیزه
سلام! چطوریایین دخترا!؟
من میرم تو آب با خانمم عشق و حال (ویسکیشو میگه)
میخوام امروز به خودم برسم
باورم نمیشه با بقیه نمیره شکار
از یه مجرم بدکار نباید انتظار بیشتری داشته باشی
هرکاری دلش بخواد انجام میده، به کسی جواب پس نمیده
یه زندگی کاملا آزادانه...
کی دلش همچین چیزیو میخواد؟
-هی بنی -اوه
بهم یاد بده چطور یه راهزن باشم
-و چرا باید اینکارو بکنم؟ -چون دلم نمیخواد
تمام زندگیم درحال دوختن یه مشت پتوی چرت و پرت باشم.
دلم هیجان میخواد... ماجراجویی! و اینکه
بتونم هر غلطی میخوام انجام بدم!
جسارت نمیکنم ولی به قیافت نمیخوره بتونی راهزن باشی
نمیخوره؟ باشه.
-هی! -حالا بهم یاد بده چطور راهزن باشم
-یا ویسکیتو از دست میدی! -خیلیخب خیلیخب خیلیخب
هر... هرکاری بخوای میکنم.
فقط پای اونو وسط نکش!
انگار بیشتر از چیزی که فکر میکردم به راهزنا میخوری...
خیلیخب آقایون، گوش کنین
وقتی بریم تو زمین شکار
فقط و فقط یک قانون وجود داره
اونم اینه که یا بکش یا کشته شو!
-قربان، بله قربان! -قربان، بله قربان!
اوه ببخشید، کشیش! نشنیدم صداتو!
-آمادهای که مردانگیت رو ثابت کنی؟ -بله قربان!
-بهم بگو که مردی! -من مردم! من مردم!
اوه خوبه
حالا بزنیم بیرون دهن چندتا بوفالو رو سرویس کنیم!
همهجا هستن! خدا بهمون رحم کنه.
درسته پسرا
الان به صورت شیطان خیره شدین
واقعا؟
به نظرم خیلی هم قیافشون شیطانی نیست
انگار یه جورایی مهربونن
برای جنگ آماده شین!
ببخشید، شما هم همون چیزی رو میبینین که من میبینم یا نه؟
اوکی نقشه اینه
جان، میخوام تو اطراف پوشش بدی
-چشم -من و لیونل...
ما به سمت یال جنوبی میریم جلو
ببخشید ولی این همه استراتژی لازمه؟
چون واقعا به نظر میاد
بتونیم بریم جلو و شلیک کنیم.
اونا هم میخوان همین فکرو کنی!
تو رو به سمت حس اشتباه خوشنودی جذب کنن...
و به محض اینکه حواست به این هیولاها نباشه
دل و رودهت رو میریزن بیرون.
ولی واقعا اینکارو میکنن؟
به شدت آروم به نظر میان
ببین، اون یکی فقط داره تو علفا غلت میزنه برا خودش
از آفتاب لذت میبره
و اون یکی با یه
خرگوش کوچولو دوست شده
چه دوستی عجیب و بعیدی...
دیگه نمیتونم تحمل کنم!
من برا این کارا نیومده بودم
میخوام برم خونه!
خودتو جمع و جور کن مرد!زودباش!
به ماموریتمون فکر کن!
زودباش! به ماموریت فکر کن مرد!
واضحا حرفم زیاد طرفدار نداره
ولی این ماموریت اصلا مثل اون تست مردانگیای که
نشونش دادین نیست.
کشیش، حرکت نکن!
یکیشون پشتته
آره
اوه
زدمش! با یه تیر زدمش جیگر!
آره!
هدفت گنده و ثابت بود...
ولی آره.
تو مرحلهی دوازدهم عملیات "چرخش سینسیناتی"
باید اسلحهت رو با زاویهی 45 درجه
بگیری سمت هدف X
X همون کسیه که میخوای دهنش رو صاف کنی.
و بزار حدس بزنم، شروع میکنی به شلیک کردن عین دیوونهها
مثل تمام حرکات دیگهت
آره درسته. عجب! چه سریع یاد میگیری.
خیلیخب، بگذریم... مبحث بعدی...
مراقبت از اسب و نگهداریش.
حالا اولین چیزی که باید تهیه کنی
یه برس خوشگل و خوبه.
خدای من! چندساعته داریم همین کارو میکنیم.
کی قراره واقعا کارای راهزنی انجام بدیم؟
خب اون هفتهها طول میکشه
اول باید پروانه راهزنیت رو بگیری
بعد میتونی تو روز بری دزدی
ولی فقط در حضور یه خلافکار با تجربه...حالا...
اینا چرتو پرته! نه، بیخیال بنی!
من به هیچکدوم از این قوانین احتیاج ندارم!
من برای اصل مطلب آمادهم!
اوه باشه خفن!
میخوای اصل مطلبو نشونت بدم؟
قراره خیلی جدی بشه اوضاع...
دیدیش؟ فقط یه شلیک جیگر! فقط یکی!
دیدی...؟
هی بمون عقب!
-هنوز زندهست! -بیچاره... داره درد میکشه...
اولین شکارته کشیش...
چرا افتخار نمیدی؟
اوه نه، کار خودته... آره...
این یکی سرتاپاش اسم تو رو نوشته... بیخیال.
فکر کردم میخوای ثابت کنی که مردی
-میخوام. -خب، یه مرد واقعی
همیشه شلیک آخرو میکنه.
-انجامش بده -شلیک کن کشیش
انجامش بده مرد، انجامش بده.
اوکی اگر... اگر لازمه...
حالا قشنگ برو نزدیک صورتش...
معذرت میخوام
حالا یه مرد واقعی هستی کشیش! چه حسی داره؟
خوب. خیلی جالب بود وقتی مغزش روم منفجر شد...
شکارچیهای خز... آره.
این همه راه از فرانسه اومدن...
تا پوست سگهای آبی رو جمع کنن.
و ما هم قراره خفتشون کنیم.
واقعا؟ همینطوری؟
آره مگه اینکه ترسیده باشی.
نه نترسیدم... هیجان زدهم.
خیلیخب... پس، ماسکو بده بالا.
تو نمیتونی یه کلاه از پوست راکون رو
No comments yet. Be the first to leave one.