The first 187 lines.
جدی میگم بهت.
- بس کن. - جدی میگم.
خیلی خب، بگو.
آدما مرکز جهان نیستن،
چه باور کنی چه نکنی. پس، «بهم بگو...
از اولین بارت» واسه بقیه معنیِ کاملاً متفاوتی داره.
- آره، نه، میفهمم، - ولی من... من فقط دارم سعی میکنم
کاملاً درک کنم چی گفتی.
باشه، باشه، باشه، باشه. اون
یارو رگ و ریشهی «دِلتایی» داشت،
و من نمیدونستم که واسه دِلتاییها،
یه مراسم مفصل با کاسههای شیرِ پاککننده دارن
که باید خودتو باهاش خیسِ آب کنی،
و بعدش فک و فامیلش دورت حلقه میزنن و میرقصن
با اون دایرهزنگیهای عجیبغریبِ دِلتایی.
- نگو. - چرا.
- نه، رقصِ فامیلی با دایرهزنگی؟ - آره، رقص فامیلی با دایرهزنگی.
خیلی بلاها تو زندگیم سرم اومده،
ولی هیچی بدتر از این داستان نیست.
- آره. بعدش... - حالم داره بهم میخوره.
...بعدش لباسِ دریانوردانِ
ستارهایِ باستانی رو تنت میکنن،
و تو مجبوری آوازِ دو نفرهی دریانورد باستانی رو بخونی
به اسم «جفتگیریِ پربار».
متأسفانه، باید اون آهنگ رو بشنوم.
خب، پس باید بری با یه دِلتایی بریز رو هم
چون هنوز کابوسِ منه و عمراً اون رو نمیخونم.
ترجیح میدم دوباره با تو باشم.
مطمئنی؟
آره.
آخه میدونی که دِلتاییها،
یه حرکتی میزنن که...
چـ-چی؟
جدی میگی؟
- چیه، باورم نمیکنی؟ - نه، باورت نمیکنم.
- خیلی... - همین الان بهت نشون میدم.
کیلب...
چشماتو باز کن.
چه اتفاقی داره میفته؟
«بتازوئیدها» میتونن ذهنی حرف بزنن.
اینجا کجاست؟
امنترین جایی که میشناسم.
میخواستم احساس امنیت کنی.
با من.
هی، نـ...
- دوستت دارم! - مامان!
ما... تو سرِ من بودیم؟
اون تو سرِ من بود.
فکر کردم تو سرِ توایم. تو چطوری...
قسم میخورم، عمداً این کارو نکردم.
فقط... اتفاق افتاد.
خیلی متأسفم.
مامانت...
چیزی نبود که بخوام با کسی در میون بذارم.
باشه؟ حداقل میتونستی بهم هشدار بدی.
- من فقط گفتم... - یعنی همینطوری راه میفتی،
آخه این... این اصلاً کارِ درستی نیست.
خب؟ اگه این یه مدل کارِ عجیبِ بتازوئیدیه، پس باید فقط...
باید چیکار کنم؟
بهتر کنترلش کنم؟ قایمش کنم؟
نمیتونی همینجوری بری تو کلهی من و اونجوری چیزمیز ببینی.
این یه کارِ عجیبِ بتازوئیدی نیست.
این بخشی از وجودِ منه.
من به دردِ هر کسی نمیخورم. میفهمم.
توجه کنید، آتنا.
تمام دانشجویانی که در
تمرین مشترکِ امروزِ آکادمی شرکت میکنن
تا ده دقیقهی دیگه خودشون رو به تالار مرکزی معرفی کنن.
- منظورم این نبود. - بس کن.
من واقعاً متأسفم.
تاریما.
یه زمانی بود که استارفلیت میتونست
بدون هیچ نگرانی از قلمرو فدراسیون رد بشه.
امروز، کهکشان یه جای خیلی خیلی پیچیدهتره.
به عنوان افسرانِ آیندهی
استارفلیت، شما با چالشهایی روبرو میشید
که گذشتگانِ شما حتی تصورش رو هم نمیکردن، چه برسه به اینکه باهاش روبرو بشن.
کارِ ما اینه که شما رو برای چیزای غیرقابلتصور آماده کنیم.
این آمادهسازی از الان شروع میشه.
یه لحظه به بیرون نگاه کنید.
اینجا یه قبرستونِ کشتیهاست.
چند سال پیش،
دانشکده جنگ شروع کرد به استفاده از این محل
به عنوان زمین تمرین برای واکنش به بحران.
امروز، دانشکده جنگ و آکادمی استارفلیت
توی یه تمرین مشترک با هم کار میکنن.
ما قراره از اون کشتی استفاده کنیم...
یواساس میازاکی.
این کشتی حامل یه جایگزینِ آزمایشی برای وارپ (مافوق نور) بود
به نام «درایوِ تَکینگی».
ولی وقتی خدمه برای اولین بار فعالش کردن،
کشتی نابود شد،
اونم با یه سری خرابیهای مکانیکیِ پشتسرهم.
خدمهش از بین رفتن.
نصف شما میرید روی عرشه اون کشتی
تا یه مأموریتِ واکنش به بحران رو شبیهسازی کنید.
نصف دیگه روی پُلِ فرماندهیِ آتنا در حالت آمادهباش میمونن
تا یاد بگیرید چطوری به شکل مؤثر نظارت کنید
و از خدمه در مأموریتهای اعزامی پشتیبانی کنید.
صدراعظم.
شما در دو تیم کار خواهید کرد
تا سیستم پشتیبانی حیات رو در میازاکی دوباره فعال کنید،
و بعدش کامپیوتر کشتی رو در کمتر از یک ساعت ریاستارت کنید.
تیمِ آبی، به رهبری ناخدا سوم «توموف»،
از جدیدترین سیستم پشتیبانی حیاتِ پلاسماییِ استارفلیت استفاده میکنه
و با شاتل به اونجا میره.
هیچ سوالی مجاز نیست.
و هیچ اطلاعات اضافهای
در طول مسیر داده نخواهد شد.
تیم آبی از پشتیبانی تاکتیکیِ تیم قرمز برخوردار خواهد بود،
که پشتیبانی عملیاتی و لجستیکی رو
از روی پلِ فرماندهیِ آتنا فراهم میکنن.
مأموریتهای اعزامی فقط با کار تیمی موفق میشن.
آبی و قرمز باید با هم کار کنن.
اگه نتونید کشتی رو در عرض ۶۰ دقیقه احیا کنید،
تیم اعزامی به شاتل برمیگرده،
و هر دو تیم با نفراتِ شیفت بعدی تعویض میشن.
وقتی تعویض شیفت اعلام شد، پستهای تعیین شدهتون رو بگیرید.
جایگزینِ همتای خودتون در تیم قرمز نشید
تا زمانی که تحویلِ پست تأیید بشه.
در میدان عمل، زندگیِ شما
و زندگی اطرافیانتون ممکنه بستگی داشته باشه
به توانایی شما در استفادهی حداکثری از منابع محدود.
در پنج سال گذشته، هیچ تیمی امتیازی بالاتر از ۶۵٪ نگرفته.
موفق باشید.
توجه کنید دانشجوها.
وقتی شیفتِ میازاکیِ خودتون رو تموم کردید،
لطفاً خودتون رو به دفترِ ارشدِ دانشجوها معرفی کنید
برای یه جلسهی توجیهیِ اجباری.
داری مراقبه میکنی؟
این چالش... برام خیلی آشناست.
مسیرم به دانشکده جنگ از وقتی شروع شد
که اولین بار داستان میازاکی رو
توی «قصههای مرز» خوندم،
یه منبع امید تو روزای تاریک.
«قصههای مرز»؟
یه کتاب کمیک.
داستانای ماجراجویی میازاکی و خدمهش.
من حاضر بودم کاپیتان «چی» رو تا هر جا بگی دنبال کنم.
همش تبلیغات فدراسیونه.
کصشرای حالخوبکن و استعمارگرانه واسه شستشوی مغزی بچههای فقیر
تا واسه داداش بزرگهشون، استارفلیت، بجنگن.
یا اینکه بهشون الهام بده.
مفهومی که تابلوئه فراتر از درک توئه.
کلکل کافیه. تمرکز کنید رو کار تیمی.
من نیاز دارم اونجا مثل یه واحد درست کار کنید.
مرخصی ساحلی من به این بستگی داره.
قربان؟
با فرمانده «لورا» شرط بستم که شماها کسایی هستید
که بالاخره برق میازاکی رو وصل میکنید.
ناامیدم نکنید.
شش ماهه از این کشتی پامو بیرون نذاشتم.
شاتلِ دانشجوها
از آشیانه خارج شد، کاپیتان آکی.
اسکنها نشون میدن همه سیستمها و سنسورها نرمالن.
دارن به میازاکی نزدیک میشن.
ممنون، کامپیوتر.
فرمانده «توموف»، وضعیت چطوره؟
آتنا، ما قفل شدیم روش. صدامو داری؟
تایید میشه فرمانده توموف.
قفل پایداره. اجازه ورود دارید.
اون کشتی رو بیدار کنید!
۶۰ ثانیه دیگه، و من شرطم رو میبازم
که میگفت میتونید تو دو دقیقه بعد از ورود
پشتیبانی حیات رو راه بندازید.
شاید اعتمادم بیجا بوده.
تیکتاک.
استفاده از مادهی قابلبرنامهریزی مجازه؟
ممنوع نیست.
دانشجو «میر» درسشو خوب خونده.
شروع تغییر مسیر.
باورم نمیشه با توموف شرط بستی
که تیم آبی نمیتونه تو دو دقیقه انجامش بده.
- منم هستم. - شرط سر چیه؟
یه روز مرخصی ساحلی اضافه
در برابر یه شیفت نگهبانی «گاما» میگه که تو میبازی.
همین الانش رسیدن به...
۳۴ ثانیه.
قبوله.
۳۰ ثانیه.
و وقتی تو داری
تنهایی پست میدی،
من دارم «قاناک» مینوشم
و اسم تو رو کنار خیلیهای دیگه که در برابر برتری من شکست خوردن میارم...
کاپیتان، علائم برق رو از میازاکی دریافت میکنیم.
انجامش دادن.
حالا من بدعنق شدم.