The first 179 lines.
میبینمت اوریگامی!
باشه، فعلاً!
بابا؟ مامان؟
بابا؟
مامان؟
کار تو...بود!
هیچوقت نمیبخشمت!
قسم میخورم...که میکشمت! قسم میخورم!
یه روزی میکشمت!
صبح بخیر شیدو.
باهم خوابیدن...در یک رویا.
باهم خوابیدن...در یک داستان عاشقانه.
اگه فقط این خواب تا ابد طول بکشه، مثل یک بهشت میشه.
شما دو نفر صبح به این زودی دارین چه غلطی میکنین؟!
"قسمت ششم: 'تقاطعها'"
زیر سقف خونهای که همراه خواهرت زندگی میکنی،
مشغول انجام همچین کارای منحرفانهای هستی؟
یـ-یه سوءتفاهمـه! درسته ناتسومی؟
شیدو یه آدم منحرفه.
هی، چرا به حالت بالغـت تغییر حالت دادی؟
حالا که حرفش شد، هنوز چیزی درباره ناتسومی بهت نگفتم.
مهر و موم ناقص بود یا چی؟
نه، خود مهر و موم موفقیت آمیز بود.
پس، یه چیزی تو وضعیت ذهنیش تأثیر میذاره؟
آره، گمونم بشه گفت که همچین چیزیه.
میدونی، ناتسومی یه جورایی از لحاظ ذهنی ضعیفه.
-- اوه...
-- هی تو... -- اوه...
دارین دربارهی چی پچپچ میکنین؟
اطلاعاتتون رو برای خودتون نگه ندارین!
گوش کن ببین چی میگم، یه فکری به حال این تغییر حالت مداومت بکن!
چون که شیدو بهم حس داره، حسودی نکن.
کیفیت پایین بدن تو که تقصیر من نیستش.
چـ--؟! به کی میگی بچه؟!
باید بهت بگم که من هنوز تو سن رشدم!
بچه، هان؟
چقدر پر رویی که به این موضوع میخندی!
من حتی به این اسم هم صدات نکردم!
اعصابم رو خطخطی میکنی!
اوریگامی هنوز نیومده؟
اون...یکی از سربازای سیآر از دیایاِم بود...
چه معنی میتونه داشته باشه؟
اون چرا...؟
برپا!
تعظیم!
برجا!
اوم، قبل حضور و غیاب، خبر بدی رو باید اعلام کنم.
عه، چی شده تاما چان؟
خواستگاری خوب پیش نرفت؟
طرفت فِیک بود؟!
خیلی ضایعست!
اهم! خب، راستش...
توبیچی اوریگامی به خاطر شرایط غیر منتظرهای از این مدرسه منتقل میشه.
منتقل میشه؟!
منتـ...قل؟
صبر کن ببینم! اوریگامی؟! منظورت چیه؟!
منم چیزی از جزئیات نمیدونم.
از یه جای نامعلوم با من تماس گرفتش و گفت،
"دارم منتقل میشم و بعداً فرمها رو میفرستم."
نه... به کدوم مدرسه میره؟!
اوه! خب... گفتش که یه مدرسه تو انگلیس...
انگلیس؟ نگو که...
ایتسوکا؟
آ-آخ... دلم!
دلم درد میکنه، پس...!
--شیـ-- -- تو لازم نیست بیای، خوبم!
آخ، آخ، آخ...
اَه! چرا آخه باید این شکلی باشم؟!
و بالاخره امروز به اندازهی کافی زود بیدار شدم!
هیچ قصدی برای اونجوری بیدار کردنش نداشتم...
ممنون بابت چایی، ناتسومی!
ا-اوم، چیزی ازم میخوای؟
اوم، خب...
اصلاً چرا اومد تو اتاقم؟
چی میتونه باشه؟
نکنه کینه کرده و اومده که انتقام بگیره!
نـ-ناتسومی...
چون تازه به اینجا نقل مکان کردی، احتمالاً شهر رو کامل نمیشناسی...
درسته! من داشتم شیدو رو با جعل هویت دوستای ارزشمندش فریب میدادم!
و-ولی، اینجوری هم نیست که من همه جارو بلد باشم...
...پس اونقدرا نمیتونم که بهت کمک کنم...
صبر کرد تا بقیه برن تا انتقامش رو بگیره!
ولی اگه از نظرت اشکالی نداره، میخوای که شهر رو بهت نشون بدم؟
هان؟!
همیشه این وقت روز رو تنها سپری میکنم...
و از اونجایی که تو الان اینجا هستی، امیدوار بودم که بتونیم کلی باهم صحبت کنیم...
و علاوه بر اون...
مـ-ما باهم دوستیم!
اوه! باید با این دختر ازدواج کنم!
شـ-شهر رو بهم نشون میدی؟
بریم! عجله کن! همین الان بریم!
شمارهای که با آن تماس گرفتهاین در دسترس نمیباشد...
چرا جواب نمیده؟!
لطفاً همینجا باش اوریگامی...
خوبه که تونستم بیام داخل...
"توبیچی"
اوریگامی، منم!
اگه اونجایی جواب بده!
بازه!
اوریگامی!
کجا فرار کردی، اوریگامی؟
-- اوخ!
-- ناهارت خوشمزه میزنه، کوتوری! -- اوه!
داداشم برام درست کرده!
بسمالله!
نمیتونی با شیدو تماس بگیری؟
تو مدرسهست، درسته؟
ظاهراً بعد شنیدن خبر انتقال اوریگامی، مدرسه رو زود ترک کرده.
یعنی چی آخه؟
تو همچین زمانی گم شده؟ مشکوک میزنه...
بقیه چی؟
توکا، خواهران یامای، و میکو تو مدرسه دارن ناهارشون رو میخورن.
ناتسومی و یوشینو برای تفریح به شهر رفتن.
که اینطور... از نگران کردنشون بدم میاد، ولی نمیتونیم برای همیشه فریبشون بدیم.
قبل اینکه توکا و بقیه به خونه برسن، شیدو رو پیدا کن.
این...
به خونه اوریگامی رفتم و...
اوریگامی؟!
هی اوریگامی! چیکار میکنی...؟
آب. تشنه نیستی؟
عه؟
اوم...
بس کن! باشه!
یه خورده میخوام، پس بذار مثل بچه آدم بنوشم!
درست و آروم...
از اینا بگذریم، میتونی منو از اینجا بیرون ببری؟
نمیتونم.
به...دیایاِم ملحق شدی؟
آره.
و منو دزدیدی؟ دستور وستکوت بود؟
با ارادهی خودم به اینجا آوردمت.
دیایام از این اقدام من اطلاعی نداره.
باید انجام میشد.
برای بیرون نگه داشتنت از این موضوع، این مطمئنترین کاری بود که میشد انجامش داد.
صبر کن ببینم. بیرون نگه داشتنم؟
از چی؟
مبارزهم با سِرها.
سِرها، منظورت...؟
البته، توکا و بقیه و هیچ استثنایی هم درکار نیست.
فکر میکردم دنبال سِری که والدینت رو کشته، باشی!
اونا ربطی به این موضوع ندارن!
همهی اون سِرها مثل هم هستن.
اگه میخوایم جلوی به وجود اومدن انسانهایی مثل من رو بگیریم،
نمیتونیم اجازه بدیم که به زندگی ادامه بدن.
توکا و بقیه حتی به عنوان سِر هم شناسایی نشدن!
گفته بودی که دیگه دنبالشون نمیری!
اون یه تصمیم اجباری برای دفاع از خودم بود.
الان دیگه به من ربطی نداره.
هی اوریگامی.
نزدیک 6 ماهـه که توکا به مدرسه ما منتقل شده.
زمان مثل برق و باد میگذره.
اون سِرهایی که شما باهاشون میجنگیدین، الان دیگه بخشی از جامعه هستن.
الان مثل انسان زندگی میکنن.
و تو...بعد اینکه این همه مدت تماشا میکردیشون...
میگی که تغییر نکردن؟
که یه سِر همیشه سِر میمونه؟!
که اونا خیلی خطرناکن، و باید کشته بشن؟!
فکر میکنی که خودم نمیدونم؟!
یاتوگامی توکا و بقیهی سِرها...
همهی اون سِرها مثل همدیگهن.
باید عطش انتقام منو سیراب کنن، ولی...
نمیتونم خودم رو سر این کوتاه اومدن ببخشم.
پنج سال پیش، قسم خوردم که انتقامم رو از سِرها بگیرم، ولی هنوزم...
جوری به شرایط عادت کردم که حالا...این موضوع منو میترسونه.
دلیل ملحق شدنم به دیایاِم این بودکه بالاخره متوجه شدم.
زندگی همراه با یاتوگامی توکا... چیزی که من انتخابش کردم.
و مشکل این چی میتونه باشه؟! تو هم مثل من میدونی!
اونا فقط یه زندگی عادی میخوان!
نه..نمیتونم همچین اجازهای بدم.
نه تا وقتی که سِر باشن.
من باید چیزی بیشتر از اون سِرها رو بکشم.
باید کسی رو که احساسات روش تأثیر گذاشته رو بکشم... یعنی خودم...
با گرفتن جون یاتوگامی توکا، دوباره به همونی که بودم تبدیل میشم.
صبر کن اوریگامی!
لطفاً صبر کن!
مشکلی نداره، آیک؟
اینکه بذاری خودسرانه عمل کنه؟
.مهم نیست
.بالاخره داره یکم انگیزه نشون میده
No comments yet. Be the first to leave one.