The first 137 lines.
تقدیم میکند opus-sub تیم ترجمهی
«ناکجاآباد موعود»
🔥آتش🔥
🔥آتش گرفته🔥
🔥آتش گرفته🔥
.تمام این مدت داشتم فکر میکردم
باید برای نورمن چیکار کنم؟
...جوابش اینه که
.هیچ کاری نکنم
...ماما بهم گفت
.که تسلیم شم و خودمو از درد رها کنم
...ولی
.من هرگز و هیچوقت تسلیم نمیشم
.نمیذارم مرگ نورمن برای هیچی باشه
تو چطور، رِی؟
.پس همیشه درنهایت به یه چیز فکر میکنیم
.بیا فرار کنیم، رِی
.اومدم اینجا تا راجع بهش باهات حرف بزنم
.منم میخواستم باهات حرف بزنم
توی این دو ماه گذشته، نتونستیم درست و حسابی باهم حرف بزنیم .چون نگران این بودیم که ماما مارو تحت نظر داره
.آره. من نمیخواستم که ماما از اهداف واقعیمون بویی ببره
اهداف واقعی؟
.آره. ماما واقعاً محتاطـه
حتی با اینکه ما کاری نمیکردیم .ماما یه لحظه هم چشمشو ازمون بر نمیداشت
.ولی میتونیم از این برعلیه خودش استفاده کنیم
اگه حواسش به من باشه، میتونم حواسش رو .از بقیهی بچهها دور نگهدارم
دُن و گیلدا، ها؟
.آره. همهچیز رو سپردم به اونا
،تمرین برای فرار کردن .و بقیهی تدارکات
تا چه حد پیش رفتید؟
.همهچیز آمادهست
.لوازم، غذا و لباس گرم
.هروقت که بخوایم میتونیم فرار کنیم
.این خیلی خوبه
حالا، چجوری میخواید فرار کنید؟
.واسه اونم یه فکری کردم. یه نقشه دارم
،بیا فردا بعدازظهر قبل از انتقالِ تو، فرار کنیم
.صبرکن. در طول روز بیرون رفتن بیملاحظگیـه
.وضعیت نسبت به قبل تغییر کرده
باید شب هنگام فرار کنیم .موقعای که مخفی شدن راحتتره
.گوش کن ببین چی میگم
.بشین
.خیلیخب. دوتا مشکل وجود داره
.اولیش، حواسِ جمعِ ماماست
اون همیشه مارو تحت نظر داره .و همیشه یکی از کوچیکترها تو بغلشه
اون در طول روز اینکارو انجام میده .و موقع شب هم بچهها توی اتاقشن
،اگه میخوایم با همهی بچهها فرار کنیم ،باید از شر ماما خلاص بشیم
.و اونو از کوچیکترها جدا کنیم
.و بعدش، پشت دیوار یه پرتگاهـه
.نمیتونیم ازش بریم پایین
اگه میخوایم فرار کنیم، باید از طریق پُل باشه .ولی فقط یه پُل وجود داره
،مطمئنم که اولش با سیستم امنیتی روبهرو میشیم
و وقتی که بفهمن فراری انجام شده .نگهبانها سریع خودشون رو میرسونن
.بعلاوهی اینکه، نزدیک مرکز فرماندهیـه
.اون هیولاها حتماً همهجا هستن
خب، میخوای چیکار کنی؟
.به نظرم این بهترین جوابه
نفت؟
.شب هنگام، خونه رو آتیش میزنیم
میخوای آتیش راه بندازی؟
.درسته
وقتی ماما سرش با خاموش کردن آتش گرم میشه .ما همهی بچهها رو به بهونهی تخلیه کردن میبریم بیرون
،اگه درِ اتاق مخفی رو مهر و موم کنیم
ماما نمیتونه به مرکز فرماندهی خبر بده .و مرکز فرماندهی هم فکر میکنه که یه آتیشسوزیه، نه یه فرار
.بعدش توجه سیستم امنیتی به سمت پُل نمیره .اینجوری میتونیم از طریق پُل فرار کنیم
و به عنوان چاشنی کار، دهتا «کوکتل مولوتف» هم پشت چندتا سنگ توی جنگل مخفی کردم کوکتل مولوتف: نوعی بمب ناپالم دستساز] [که در جنگهای شهری به کار میرود
کوکتل مولوتف؟
.شیش سال آمادهسازی منو دست کم نگیر
توی راهتون به سمت پُل، اون مولوتفها رو .داخل مزارع همسایه پرت کنید
اگه همهچی خوب پیش بره، یه آتیشسوزی دیگه هم راه میوفته .که حتی تعداد نگهبانها رو هم کمتر میکنه
،از اونجایی که شبانگاهـه .هیچکس توی جنگل نخواهد بود
.هیچکس نمیمیره
.پس به جای فردا، بیا همین امشب فرار کنیم، همین الان
میتونی انجامش بدی، اِما؟
.نگران نباش
.اینجا از اتاق بقیهی بچهها دورترین فاصله رو داره
.میتونن قبل از اینکه آتیش بهشون برسه فرار کنن
اونا از طریق گرگم به هوا تمرین کردن که با آرایش و شکلگیری فرار کنن، درسته؟
...یا اینکه پات هنوز
!خوبه
.پس تصمیم گرفته شد
.رِی
...ولی میدونی، اِما
راستش رو بخوای .من هنوزم مخالف ایدهی بُردن همهی بچهها هستم
مخصوصاً بعد از اینکه شنیدم .یه پرتگاه پشت اون دیوارهاست
حتی اگه بخوای کسی رو با خودت ببری .باید فقط دُن و گیلدا باشن
.حداقل باید بیخیالِ کوچیکترها بشی
.هم به خاطر خودشون، هم به خاطر خودت
ولی حتی اگه جلوتو بگیرم .بازم به حرفم گوش نمیدی
.و بهتر از اینه که همینجا بمونی و فرار نکنی
.پس من دیگه چیزی نمیگم
.خودت تصمیم بگیر
خب، داری چیکار میکنی؟ .برو به دُن و گیلدا بگو
...گفتی
کوکتل مولوتفها رو پرت کنیم؟
...آره. تو، یا شاید دُن هم بتونه
.و من نگران یه چیز دیگه هم هستم
حتی اگه آتیش راه بندازیم اگه ماما ساختمون رو ول کنه چی؟
ممکنه بیخیالِ خاموش کردن آتیش بشه .و چشمش رو از ما، یعنی کالاهاش، برنداره
تو هم متوجهش شدی، ها؟
.احتمال اینکه اون اتفاق بیوفته زیاده
.برای همینه که راه انداختن آتیش به تنهایی کافی نیست
اگه جلوی ماما رو نگیریم، اونوقت هیچ شانسی .برای فرار کردن از دستش نداریم
.ولی نگران نباش
.فقط کافیه اینکارو انجام بدم
رِی؟
مگه بهتر از اینم میشه؟
.نمره کاملی که زمان انتقالش فرا رسیده میسوزه
.ماما نمیتونه منو رها کنه
.من منتظر این روز بودم
خیلی وقت پیش این تصمیم رو گرفتم خیلی، خیلی سال پیش
.این یه انتقام بچگانهست
میدونی چیه، اِما؟
.من هیچوقت به مطالعه و کتاب خوندن علاقه نداشتم
ولی تحملش کردم، و سخت تلاش کردم .تا ارزشم رو به بالاترین حد ممکن برسونم
.دوازده سال
.من غذاییام که اونا منتظرش بودن
.و امشب قراره اونو ازشون بگیرم
.درست قبل از برداشتی که مشتاقانه منتظرش بودن
.فکر نکنید میتونید منو بخورید .فکر نکنید میتونید منو به خورد کسی بدید
!غذا؟ کالا؟ به یه ورم هم نیست
!من یه انسانم! حقشونه این بلا سرشون بیاد
...رِی
.همچنین، اینجوری خوبه
.این بهترین راهـه
.تمام این سالها مرگ خانوادهام رو تماشا کردم
.ازشون استفاده کردم
.همهشون هم بچههای خوبی بودن
.همهشون مهربون بودن
صبرکن - تکون نخور -
.گوش کن، اِما. شما فقط یه فرصت دارید
.کاری کن جواب بده
.خواهش میکنم، نذار مرگ من و نورمن بیهوده باشه
.این برای توئه
...از اون موقع
.حالا دیگه ۱۲ سالمه
زندگیای داشتم که میخواستم لعنتش کنم ولی زمانی رو که با بچهها گذروندم واقعاً خوش گذشت
No comments yet. Be the first to leave one.