The first 165 lines.
پس الان خیلی برات سخته که از جادو استفاده کنی؟
فعلاً برای استفاده از جادوی ارواح به انرژی زیادی نیاز دارم
انگاری الان زمان خوبیه که قدرتامو آپدیت کنم
کی باید ازدواج کنیم؟
بعد اینکه ازدواج کردیم
امتیازات خاندان سلطنتی فارسس بهت تعلق میگیره
چرا اینجوری نگاه میکنی؟
خ-خب، راجب ازدواج که نمیدونم...
چیزی گفتی؟
آخ!
همینکه معشوقه ت باشم خوشحالم میکنه
قرار نیست مخفی نگهت دارم
اونچیزی که پیداست و اون چیزی که پنهانه یه نگرش دیگه س
بچه های لوح نانوشته
که اینطور
جشن سال جدید قراره در معبد شرقی برگزار بشه؟
آره
رسمه که سوار اسب باشم و خودم رو به عموم معرفی کنم
پس به محافظای زیادی نیاز داری
چیشده، لیتولا؟
چند نفر اومدن به برج
درش که بسته س، نه؟
احتمالاً
هرچند، اونا فقط ۵تا پسر بچه ن که زیر ۱۰سال سن دارن
طبق حرفاشون، انگاری اونا در قلعه ی فارسس زندگی میکنن
زودباش این درو باز کن!
ببین، منظورم...
سایه، اینقدر ترسو نباش
هی!
برای چی این همه راه تا اینجا اومدین؟
تو از کجا پیدات شد؟!
از جادوگر چی میخواین؟
خب...
سایه گفته تو شمال بجای باران یخ میباره
احتمالاً داره دروغ میگه
امکان نداره حقیقت داشته باشه
بخاطر همین بهش گفتیم که بریم از جادوگر بپرسیم
تگرگ...
نه صبر کن، برف؟
آره، برف
خانم، شما تاحالا درموردش شنیده بودین؟
وایسا ببینم، فقط بخاطر همین این همه راه تا اینجا اومدین؟
آره
این همه راه بدون بزرگتراتون اومدین؟
اگه گیر ارواح شیطانی یا راهزنا میفتادین چی؟
هنوز...
اعلاحضرت هم بخاطر همچین ماجراجوهایی قدرتمند شدن
از دست کارای این مرد!
خوب گوش کن
اعلاحضرت بخاطر این قدرتمند شدن چون قبل از هر ماجراجویی کلی تمرین میکردن
حالا که فهمیدین میخواین برتون گردونم خونه؟
وایسا... تو یه جادوگری؟
کی میدونه؟
قراردادن طلسم نظارت به اندازه ی نظارت واقعی نمی ارزه
من هرچیزی رو که درمورد طلسم باشه رو درک میکنم
چقدر خشنی
اوه، راستی، یادته اون بچه هایی که به برج اومده بودن؟
مثل کسی که میشناسم اونا هم انگار چیزی از ترس حالیشون نمیشه
چرا نمیخوای ازدواج کنی؟
چرا یهویی همچین سوالی پرسیدی؟
من دلیلشم؟
یادته که بهت گفتم چقدر نیروی جادویی داری؟
اوه آره یادم رفت درمورد جزئیاتش ازت بپرسم
راستش، تو نیروی جادویی زیادی داری
اگه بچه دار بشی با یه طلسم قوی نیروت از بین میره
اگه من بچه ی تو رو بدنیا بیارم قطعاً اون یه جادوگر قدرتمند میشه
اگه اون یه دختر باشه، پس احتمالش زیاده که از همون بدو تولد...
یه جادوگر بشه...
و اگه پسر باشه؟
اون جادوی خیلی زیادی رو به ارث میبره
ولی از اونجایی که ارباب آکاشیا میشه دیگه نمیتونه طلسمی رو اجرا کنه
فکر کنم توام از همون بدو تولد به همین دلیل ارباب آکاشیا شدی
یعنی میگی پدرم میدونسته که من قدرت جادویی دارم؟
به نظرم اون شخص مادرت یا کسی نزدیک به مادرت بوده که جادوتو مهر و موم کرده
که اینطور
به نظرت متولد شدن با همچین قدرت جادویی زیادی چیزی بدیه؟
نمیتونم بگم چیز خوبیه...
مخصوصاً برای یه فردی از خاندان سلطنتی
منم قدرت جادویی دارم، درسته؟
ناگفته نمونه که خودتم قرار بود ملکه بشی
مفهمومی که قدرت داره رو بی توجه نباش
مگه قدرتت آدمای زیادی رو نجات نداده؟
همچنین جون خیلی ها رو هم گرفته
برای منم همینطوره
این تصمیم خودم بود که مبارزه کنم
میتونیم کم کم به بچمون ارزش زندگی کردن و همچنین درمورد قدرت جادوییش آموزش بدیم
از همون اول ردشون نکن
به بچمون اجازه ی تولد بده
بگذار تعریف کنم
فرمان من تو را احضار و کنترل میکند
ای صاعقه در پیشگاه من ظاهر شو و از فرمانم اطاعت کن
چیشده؟!
یکی داشت مارو میپایید
دیگه رفتن
البته، منظورم تو نبودی
سایه، بیا بیرون
حرفایی که بهت زدم همش باد هوا بود؟
ببخشید
اعلاحضرت، بی احترامی من رو ببخشید
من فقط کنجکاویم گل کرده بود
شما چهار نفرم بیاین بیرون
بیاین باهم دیگه برگردیم
خانم، شما چطوری فهمیدین؟
من همه جا چشم دارم
وقتی کسی نزدیک میشه زودی میفهمم
اعلاحضرت، خودتونو از باران بپوشونین
مشکلی ندارم
من خواستار تغییر هستم
بدون تغییر شکل نزول کن
بگذار هوای منجمد سبب تغییر شود
هی، ببین!
نگفتم بهت؟
پس برف اینجوریه
وقتی با توام دنیا روی خوبشو بهم نشون میده
خانم!
خوبی؟
فقط یکم استرس داشتم
خودم میتونم راه برم
بزار نازت کنم خوب شی
درمورد ازدواج که بحث کردیم...
خب
بزار یکم بیشتر درموردش فکر کنم...
تا وقتی که قراردادمون تموم بشه
حتما
سعی کردم از پدرم درمورد
مادرم سوال کنم
گفتش که هرکاری که دوست دارم بکنم چون خودشم بخاطر یه سری دلایل خودخواهانه ازدواج کرده
که اینطور
راستش، خیلی خوشحالم که منو به دنیا آورد
بخاطر اینکه باعث شد الان اینجا باشم
منم هنین حس رو دارم
اون چه شکلی بود؟
مثل همیشه به نظر میرسید
با اینحال، به نظر میمومد طلسمش فرق کرده
لئونورا جادوگری که نمیشه احضارش کرد
شاید اونو به یه مرد داده؟
واقعاً بی فکره، بعد اینکه نزدیک بود بمیره
بسیار خب
اگه یه راهی پیدا کردیم بهتره بکشیمش
باید این بازی بالاخره یه جا تموم شه
امر، امرِ شماست
اعلاحضرت
پیامی به دستمون رسیده که قراره جشن سالگرد تاسیس گاندونا دو هفته ی دیگه برگزار بشه
ترجیح میدم نرم
امکان نداره
خب راستش، نگران اتفاقیم که در یاردای شرقی افتاد
فکر کنم باید برم
البته که باید برید
چون تیناشا رو کنارم دارم دیگه نمیخواد محافظای زیادی ببرم
اوه، شاید بهتر باشه پامیرا یا سیلویا رو هم با خودمون ببریم
تو یکی رو نیاز داری که تو لباس پوشیدن کمکت کنه
چرا باید یکی لباس تنم کنه؟
خودم بلدم
لباس رسمی که تاحالا نپوشیدی
میدونم
بین مهمونا نمیام
فقط قراره مراقبت باشم
ولی...
بانو ساما، مگه بقیه فکر نمیکنن که شما نامزد اعلاحضرت هستین؟
درسته
داستانمونو یادم رفته بود
حالا چه گلی به سرم بگیرم
فکر نمیکنم بد باشه خودتو بین مهمونا نشون ندی
فقط بهم بگو کجا قراره بری
ب-بخشید
No comments yet. Be the first to leave one.