The first 190 lines.
واحد پلیس! رنگی.
با بازی لزلی نیلسن.
همچنین با بازی آلن نورث.
و رکس همیلتون
ستاره مهمان ویژه امشب،
قسمت امشب،
و خرگوشها فقط همینطور
خب، همه چی واقعاً
هفته پیش خانوادهام رو
از اتوبان خارج شدیم.
تابلو نوشت: «دیزنیلند رفت»،
خب، از طرف مدیریت،
و منم مایلم نصف این مدیریت باشم،
لطفاً نوشیدنیهاتون رو بخورید،
و بعداً میبینمتون.
جوئی، نمایش خیلی خوبی بود.
رئیس کارت داره.
آها.
ویک بهم گفت که یه مقداری از پولی که بهت دادم
برای پرداخت به فرانسویه، گم شده.
اون فرانسویه خیلی ناراحت شد.
بذار کتت رو بگیرم.
و وقتی اون ناراحت میشه،
منم ناراحت میشم.
ببین، من... من اهمیت نمیدم چی میگن. من هیچی ندزدیدم.
خب، به اون فرانسویه چی بگم؟
فقط بهش بگو...
من همه چی رو درست میکنم.
ورونیکا، من هیچوقت بهت خیانت نمیکنم.
به جون خودم قسم.
ببین، جوئی، همین برای من کافیه.
بیا، یه نوشیدنی بزنیم و همهچی رو فراموش کنیم.
هی، ما... ما یه تیم عالی میشیم، مگه نه؟
بیا به افتخارش بزنیم.
به سلامتیت.
فقط به فرانسویه بگو من همه چی رو درست میکنم.
دستاتونو بالا ببرید. - اوه.
اسم من گروهبان فرانک دربین،
ستوان کارآگاه واحد پلیس هستم.
داشتم مری، زن بوکسورها رو میرسوندم خونه،
که یک تماس اضطراری دریافت کردم که باید برم سردخونه شهر.
فوراً رفتم اونجا.
چیزی که در ابتدا یه تصادف معمولی با راننده مست به نظر میرسید
حالا داشت به یه وضعیت پیچیدهتر تبدیل میشد.
با اینکه تصادف گزارش شده، شدید بود،
عناصر مختلفی در جریان خون قربانی، پزشک قانونی پلیس رو به این نتیجه رسونده بود
که به چیز دیگهای مشکوک بشه.
و ما به این جور دردسر نیاز نداشتیم.
تیمی از آسیبشناسان و کارشناسان بازسازی به این پرونده اختصاص داده شدند.
جرم میتونه تهدیدی وحشتناک برای اعضای یک جامعه باشه.
و ما قصد نداشتیم این یا هر جرم دیگهای رو بدون پیگیری رها کنیم.
وقتی به سردخونه رسیدم، رئیسم از قبل شروع کرده بود
به بررسی شواهد فیزیکی.
طبق عادت ما در چنین مواردی، شروع به صحبت کردیم.
این حال بهم زنه.
آره، من نمیتونم به این جور چیزا نگاه کنم.
دان، جنازه جوئی کولدیس کجاست؟
اوه، همین جاست. ببخشید.
این یه ۴۱۵ معمولیه.
۴۱۵؟ - بله.
جنازه ۴۱۵ فوت از ماشین فاصله داشت.
اوه؟
حتماً یه تصادف وحشتناک بوده.
بله.
ولی تصادف نکشتش.
اوه؟
این مرد بر اثر مصرف بیش از حد مواد مخدر مرده.
نه تنها این، آقایان، بلکه مقدار مصرف شده اونقدر زیاد بود
که به نظر من، مرگ آقای کولدیس
یا خودکشی بوده یا قتل.
خب، آقایان، با اجازه.
میدونی فرانک، یه چیز دیگه هم در مورد جوئی کولدیس هست.
اون پیک یه عملیات بزرگ قاچاق مواد مخدر و خبرچین پلیس بود.
فکر میکنم به قتل رسیده.
خب، فکر میکنید به خاطر اینکه خبرچین بود، کشته شده؟
شاید.
اون همیشه در مورد پولهای گنده ای که جابجا میکرد، لاف میزد.
شاید حماقت کرده و خواسته یه مقدارشو بالا بکشه.
باز هم ممنون، دان. - خواهش میکنم.
کبودیهای متعدد در قسمت بالایی تنه،
و نشانههایی از نارسایی قلبی عروقی.
و اما آب و هوا،
یک جبهه سرد از غرب در حال حرکت به سمتمونه
که امشب برامون بارندگی میاره.
حالا جدیدترین آهنگ نیل دایموند رو داریم،
تقدیم به مارگوت از طرف بری.
اِد؟ - فرانک.
پرونده کولدیس؟
آره، آره، یه گزارش کامل و مفصله.
متولد ۱۹۴۲ در فیلادلفیا.
تا ۱۵ سالگی بین خانههای سرپرستی در رفت و آمد بود.
بعدش رفت خونه اسمیت.
اونجا هم خوشحال نبود.
بعدش با لری هولمز مبارزه کرد.
آخرین آدرس شناخته شدهاش یه خانه سیار تو آلاباما بود.
با یه بچه ازدواج کرد. اونم نگرفت،
واسه همین با یه زن بالغ ازدواج کرد.
هوم.
نمیدونم جویی چطوری پاش به باند قاچاق مواد باز شده.
اون کمدین یه کلوپ شبانه به اسم آقای وی بود.
اونجا پوششی بود برای یه دلال به اسم ورونیکا ریورز.
متأسفانه رابط ما تو این تشکیلات دیگه نیست، فرانک.
و بدتر اینکه هیچ ردی از تأمینکننده نداریم،
یه یارویی به اسم فرانسوی.
هوم. تا وقتی اونو نگیریم، دنبال خردهپاها رفتن بیفایدس.
درسته.
و برای اینکه اون کلهگنده رو بگیریم،
به یه طعمه احتیاج داریم.
میتونیم کس دیگهای رو بفرستیم داخل؟
خب، یه کاری تو کلوپ آقای وی الان خالیه.
مال جویی.
کلوپ آقای وی یه مکان ردهبالا تو منطقه انحصاری شوروود بود.
که باعث شروع کار بعضی از بزرگترین چهرههای دنیای نمایش شده بود.
با اینکه شایعه شده بود پاتوق گانگسترهاست،
توسط ریکی "راسوی" سالتستین،
هیچ مدرک محکمی علیه کلوپ نداشتیم.
تصمیم گرفتم برای شغل جویی کُلدیس درخواست بدم.
خانم.
ببخشید. شما مدیر اینجا هستید؟ - بله.
من یه هنرمندم از خارج شهر.
شنیدم اینجا یه جای خالی دارید. - متاسفم رفیق، پُرش کردیم.
نیکی، کجا بودی؟ بجنب، نوبت توئه!
اتوبوس رو از دست دادم.
ببین، ما الان یه هنرمند داریم.
چرا یه دو هفته دیگه برنمیگردی؟
تو نیکی مکبرین هستی؟ آره.
دستگیر شدی. - برای چی؟
به خاطر بازتولید گزارشها، تصاویر یا توصیفات
یک بازی بیسبال لیگ اصلی
بدون رضایت کتبی صریح کمیسر.
باشه، خب من بازی رو ضبط کردم.
خیله خب، بریم.
چند تا دوست رو دعوت کرده بودم، ولی من ازشون پول نگرفتم.
باشه، نفری چند دلار.
هی، داری چیکار میکنی؟ بدون اون من برنامهای ندارم!
هی، من چی؟ من آمادهام و مشتاقم که برم رو صحنه.
مثل اینکه چارهای ندارم. اسمت چیه؟
دِواندرفول. تونی دِواندرفول.
تونی. برو رو صحنه.
خانمها و آقایان، گروه سه نفره جانی فرندلی.
خب، من تازه از خارج شهر رسیدم و یه آقایی تو فرودگاه...
اومد پیشم و گفت: «تا روز حقوق، ۵ دلار بده به من.»
و من گفتم: «خب، روز حقوق کیه؟»
و اون گفت: «من از کجا بدونم؟ کار مال توئه.»
کمرم درد میکنه، میدونید. بابام هم کمرش درد میکنه.
پس فکر کنم موروثیه.
تو ۵۰ سال، ندیدم یه بار صورتحساب رو برداره.
ولی میدونید، جدای از شوخی، جدی میگم.
ما واقعاً از یه خانواده فقیر اومده بودیم.
اه، اداره بهداشت تا وقتی که خونمون رو رنگ نمیکردیم، اون رو غیرقابل سکونت اعلام نمیکرد.
به هر حال، جـ... جدی، جدی میگم، جدی، صبر کنید،
صبر کنید، جدی میگم.
خلاصه، اون دختره از ماه عسلش برگشت.
تنها بود و پدر و مادرش با آغوش باز ازش استقبال کردن
و بهش گفتن...
خب، خلاصه، اون آقا بهش نگاه کرد و گفت،
«خانم، فکر نکنم بتونم ۶۷ تا دیگه از اونا رو تحمل کنم.»
میدونید، خواهرم اینقدر زشت بود،
گردنش کتلت مینداختن تا سگ باهاش بازی کنه.
اونقدر هم کُندذهن بود که یه بار با قیر داغ رو دستش اومد تو
و گفت: «نگاه کن، نزدیک بود پامو بذارم روش.»
هی، چه خندههایی میآد اینجا.
اون خانم کنارت همسرتونه یا فقط روی صندلی بالا آوردید؟
نه، نه، نه، نه، یه لحظه صبر کنید. وایسا.
نه، واقعاً، وقتشه که وارد بحث اصلی بشم.
حالا میخوام برای شما اجرا کنم
ادای دین خودم رو
به اون هنرمند فوقالعاده، یک بانوی بزرگ،
جودی.
بزرگترینها رو دیدم. سیناترا، وین نیوتن، کارل یاسترزمسکی.
این بهترین اجرایی بود که تو زندگیم دیدم.
اوه، نه واقعاً. - اوه، آره.
گوش کن، رئیس اینجاست. میخواد تو رو ببینه.
بفرمایید بنشینید، آقای دِواندرفول.
ممنونم.
ممنون، ویک.
باشه.
اجرای خوبی داشتی.
دوست داری تو کلوپ من کار کنی؟
پس شما باید آقای وی باشید؟
ورونیکا ریورز.
شما واقعاً خوب این سالن رو اداره میکنید.
از یکی از دوستام، جویی کُلدیس شنیدم.
اتفاق وحشتناکی بود که براش افتاد.
هوم.
نوشیدنی میل دارید؟
چرا که نه؟
خوبه. به خودم اجازه دادم غذای مخصوص سرآشپز رو برات سفارش بدم.
به سلامتیت، پسرم.
تونی، حالت خوبه؟
No comments yet. Be the first to leave one.