The first 200 lines.
...دیلینگر" بود تیر خورد تو مردمک چشمش"
یا من دارم به یکی دیگه فکر میکنم؟...
مو گرین" تو فیلم پدرخوانده تیر خورد تو مردمک چشمش"
"منظورم تو زندگی واقعیه ، "لاری
یکی تو زندگی واقعی تیر خورد تو مردمک چشمش
کی بود؟
"نه ، "لاری
آدمای زیادی هستن که تیر خورده تو مردمک چشم ــِشون
فقط دارم میگم "دلینگر" هم یکی از اونا بود
واقعاً نشونه گیری خوبیه
نه ، اصلاً نشونه گیری خوبی نیست
چطور خوب نیست ، "تامی" ؟
تو هر دقیقه ، هر 100 تا پلیس لعنتی 1000 تا گلوله شلیک می کنن
تو کل شلیک هاشون ، فقط یه تیر میره میخوره تو مردمک چشم یکی
ترجمه نشده -
مردمک چشم ، مردمک چشم ، مردمک چشم
تا حالا شده تو مردمک چشم یکی شلیک کنی؟
یه بار گوش یه نفرو زخمی کردم
با یخ شکن ، دقیقاً تو گوش لعنتی ـش
آره ، این قضیه بحثش فرق میکنه این درباره گوش هاست
چِته ، "تامی" ؟
هیچیم نیست
واسه این که میخوایم یه دختری رو بُکُشیم مضطربی؟
آره ، نگام کن ، دارم میلرزم ، لرزش "دختر کشتن" بهم دست داده
، آخرین چیزی که رئیس بهم گفت ، اون گفت
"تامی ، همون لحظه ای که چشم های "آنجلا" رو دیدم ، متوجه شدم"
.متوجه شدم از چشمش عشق میباره ، میدونستم که دَخلم اومده" "منم همینجوری نگاش میکردم
...پس ، تامی ، بعد اینکه کُشتیش"
"لطفاً ، تو اون مردمک چشم های لعنتیش شلیک کن... اینایی که گفتم عین کلمه هایی بود که خودش گفت
منم در جواب این حرف یه کلمه میگم
همه کُشی
" منم دو تا کلمه در جوابت دارم ، " شنیدم ، شنیدم
منم 3 تا کلمه میگم
"لامصب خیلی جدی هستی"
تو کوبا ، شکنجه کننده ها قبلاً یه وسیله داشتن ...دو تا میله باریک
میزاشتنش اینجا ... ... بعد تنظیمش میکردن
خیلی آروم ، میلی متر به میلی متر ، فرو میکردن تو مردمک چشم ...
نه بابا؟ کمونیست های مادر به خطا
...نه ، "لاری" ، اونا تنها کسایی هستن که
اون کمونیست های مادر به خطا ... .شکنجشون میکردن
امروز چه مرگت شده ، "تامی" ؟
... اولش که همش از مردمک چشم
... دختره حرف میزدی ...
..بعدش خیلی مودب با این ...
جانی شماره1
هـــفـــت جـــانــی
هی ، "مارتین" ، منم مدیر برنامه ـت که دوباره زنگ میزنم
واسه ما سواله که کی قراره نمایشنامت رو ببینیم
...نمیدونم توقیف شده یا نه
ولی به هر حال وقت داره میگذره رفیق
پس بهم زنگ بزن ، باشه؟
"سام علیک ، "کایا
"امروز روزِ نوشتنِ "مارتین" ـه ، "بیلی
پس باید مثل اسکولا این بیرون بمونم ؟
یوگا کار میکنی؟
کار میکردم - میتونم ببینم؟ -
چِت شده؟
سر تست هنرپیشگی یه دعوایی پیش اومد
این دفعه با کی؟
کارگردان ـه
دماغش رو شکسته
اینجوری میخوای یه شغل گیرت بیاد ، "بیلی"؟
زدی دماغ کارگردان رو قبل اینکه یه بخشی از پروژش بشی شکوندی؟
من که نمیخواستم دماغش رو بشکونم
دماغش دقیقاً وسط جایی بود که من مشت میزدم
من میرم سرکار
به خاطر چیز خاصی از من ناراحتی ؟
چرا باید از دستت ناراحت باشم ، "مارتی"؟
چون تو یه جنده ای - ! "بیلی" -
من که یادم نمیاد کاری کرده باشم که ناراحت شه
بیخیالش
یحمتل به خاطر چیز خاصی از دستت ناراحت نیست
بیشتر به خاطر اینه که یه حرومزاده ی لعنتی ـه
"اون حرومزاده لعنتی نیست ، "بیلی فقط یه خورده مشکل داره
آره واسه خودش مشکلاتی داره لابد درگیرِ مشکلاتِ "حرومزاده لعنتی بودن" ـه
حالا کی قراره یه دوست دختر دست و پا کنی واسه خودت؟
چرا مجبورم خودم تنهایی تموم کار هارو انجام بدم؟
شاید یه دوست دختر داشته باشم
دوست دختری که نمیتونم چیزی در موردش بهت بگم
به خاطر سلامتی خودت
این حرفات اینو میرسونه که دوست دختر نداری
... استدلال استقرایی واسه اثبات حکم اصلاً بیخیالش
هان؟
میگم اگه لازم باشه اثبات میشه
کارو بارِ سگ دزدی چطوره؟
کارو کاسبی ورداشتنِ سگ عمراً نمیخوام راجبش حرفی بزنم
سگ دزدی
:مترجمین امیرحسین (anewage) امیر (Im@n24) ایمان
پسر گنده
اسمش "ایبل" ـه
سلام ، این سگ شماست؟
!اوه خدای من
باید یه مبلغی بهتون بدم - نه ، خواهش میکنم ، نمیتونم قبول کنم -
اینو بگیرین ، خیلی خیلی ممنونم - جدی میگین؟ -
به به کجا میخوای بری ، "هانس" ؟
رسیدیم به پولمون؟
بخش سرطانی ها بیلی" ، اگه زحمتی نیست"
برو که رفتیم سمت سرطانی ها
500دلار عزیزم ، یه خانوم سفید رو با یه سگ شکاری چاق
کی میخوای بری سره یه کار درست و حسابی؟ "دزدی از مردم که نشد کار ، "هانس
من 63 سالمه ، 20 ساله کار نکردم
مایرا" ، کجا میتونم کار پیدا کنم ؟"
کار دولتی
دولت؟
شغلیه که از مردم دزدی نمی کنه؟
کار دولتی ـه؟
ها ؟
دولت
ها؟
500دلار بابت یه سگ
بیخیال بابا میذارمش اینجا
اگه خواستی ، میتونی برداریش
پروژه "هفت جانی" چطور پیش میره ، "مارتی" ؟
به کندی
اسمش رو جور کردم
هنوز نتونستم همه روانی هارو جور کنم
چندتا جور کردی؟ - یکی -
اونم زیاد به یه روانی نمی خوره
بیشتر به یه بودایی می خوره
بودایی؟
آره ، میدونی ، بدم میاد از این ... ویژگی مختلف بودن مردم
توی این فیلم های خون و خونریزی هالیوودی ... که مثل فیلم های روانی بیش نیست
... دیگه نمیخوام فیلمی وجود داشته باشه که
یه سری آدم تو دستشون اسلحه باشه ...
میخوام که کلاً درباره ی صلح و صفا و عشق باشن
، اما با این وجود هم بازم باید درباره ی هفت تا روانی باشه
، این یارو که روانی بودایی ـه
به خشونت اعتقاد نداره
تو این موندم که تو فیلم میخواد چه غلطی کنه
شاید بتونه با کاراته دخل یکی رو بیاره
میدونی ؟
خب آخر سر چه بلایی سر این هفت تا روانی میاد؟
شروعش رو هم نمیدونم چی قراره سرشون بیاد
! بـــعـــلــه
آره ، ایشالله که درست میشه
! هی ، خاک وَچوکَم
یه روانی اسکول سراغ دارم که میتونی درباش بنویسی
اینو دیده بودی تو روزنامه
درباره ی دو تا آدم مافیایی که کتک خوردن؟
چطوره؟
یه قاتل سریالی هست که همه جا واسه خودش می چرخه یه دیوانه به تمام معنا
هر چند شبیه قاتل های سریالی که تو فکر میکنی نیست
اونایی که کراوات زدن و صورتشون پره کک مک ـه و تو یه بزرگراه واستادن دست تکون میدن تا سوارشون کنن
نه ، این یارو یه خورده بیشتر کارش درسته
این قاتل سریالی فقط کسایی رو میکشه ... که از بین مافیایی های ایتالیا و آمریکا
حسابی کارکشته ان ...
یا شایدم مافیای ژاپن رو
"واقعاً یه روانی لعنتیِ فوق العادست ، "بیلی
جدی؟
یه قاتل سریالی که تنها ، کسایی رو میکشه که
سطحشون تو جنایت کاراری ایتالیایی از متوسط به بالاست
یا شایدم مافیای ژاپن !مافیای جاپن
داستان رو با مافیایی ها ادامه میدم به جز استفاده از کلمه ژاپنی
فکر خوبیه
"روانی فوق العاده ای در میاد ، "بیلی میتونم ازش استفاده کنم؟
میتونی اگه بذاری منم تو نوشتن فیلمنامه کمکت کنم
میتونی ازش استفاده کنی مارتی" ، داشتم سر به سرت میزاشتم"
... دختر یک مسیحی گم شده بود
... و وقتی با وضع گلو شکافته شده پیدا شد ...
قصد داشت که حداقل اندکی از ضربه روحی اش ... .را تلافی کند
... قاتل دخترک ، که نباید اسمی از وی برده شود
با توجه به گفته های خودش .نمیتوانست بار این گناه و ترسش را تحمل کند
... و روزی که سالگرد فوت دخترک بود
.به اداره پلیس رفته و خود را تسلیم کرد ...
و اگرچه خودش درخواست اعدام را داشت ... اما قاضی بهش اجازه ادامه زندگیش رو داد
و قاتل به خاطر اون درخواستش قِصِر در رفت و نجات یافت
17سال طولانی گذشت
قاتلِ داستان، با ایمان شد
و راجع بع ایمانش صادق و بی ریا بود اون عوض شده بود
و اگر قبلاً دیوانه ای بیش نبوده از این به بعد دیگه نبود
این داستان فقط حکایت اون نیست
سالهای زیادی گذشت
و مقامات قانونی متوجه شدن که اون نقش بازی نمی کنه
و کارایی که انجام میداد رو از صمیم قلب انجام داده و از کار های گذشتش صادقانه پشیمانه
و تصمیم گرفتن آزادش کنن
اون یه جایی رو برای اقامت پیدا کرد
و تصمیم گرفت زندگی ساده ای داشته باشه
یه زندگی شاد برای سال های باقی مونده زندگیش
یه زندگی شاد و ساده چیزی نبود که براش باقی موند
... 11سال سیاه طول کشید تا
بالاخره قاتل دیوونه شد ...
و یه شب زمستانی ، موقعی که یه متن از کاتولیک ها که قبلاً خونده بود رو یادش اومد
که کساییکه جایگاه شون به طور حتم در جهنم ـه
قاتل ها و متجاوز های جنسی نیستن
بلکه اونایی هستن که به دست خودشون مُردن
قاتل ـه چنین تصوری رو عالی برشمرد
با خودش فکر کرد که اون مسیحی هرجا باشه تو جهنم نخواهد بود
بنابراین گلوی خودش رو شکافت
و آخرین چیزی که اون قاتل دید
این بود که اون مردِ پیر تیغ خودش رو در آورد
گذاشتش رو گلوش
...و بریدش
جانیِ شماره2
کجا برده بودیش ، "شاریس" ؟
برده بودمش پارک حیوون های فسیل شده
"آقای "کوستلو خواهش میکنم به من آسیبی نرسونین
قسم میخورم که نمیخواستم "بانی" رو گُم کنم
و یه لحظه چرخیدم و بعدش اون رفته بود
"اگه واقعاً اشتباه بوده ، "شاریس
اگه تقصیر تو نبوده و خودش دَر رفته
No comments yet. Be the first to leave one.