The first 199 lines.
زودتر از همه برگشتم
اومدی؟
چیه؟
تو خونه ای؟
آره
بعد دیدن سون وو برگشتی خونه
این چیه؟ به این سرعت درست کردی؟
دلم برات خیلی تنگ شده بود
صبر کن اول اینو تموم کنم
من میرم دستشویی
این دیگه چی بود؟
گفتی رفتم دیدن سون وو، چرا اینو گفتی؟
نرفتی دیدن سون وو؟
آره، از کجا فهمیدی؟
برگشتم خونه انگار اتفاقی نیافتاده
دیدم جون سونگ تو هال نشسته
از دیدنش خیلی خوشحال شدم
یهو احساساتی شدم
دست خودم نبود، رفتم یکم بغلش کردم
مکالمه تون خوب پیش رفت؟
آره
گریه نکردی؟ وقتی با سون وو حرف زدی؟
گریه کردم
دوباره گریه کردی؟ - آره -
میدونستم
چرا آخه؟
چون عشق اولت بود
عشق اولم؟ چجوری همچین حدسی زدی؟
درباره عشق اولت؟ - ترسناکه -
فراموش کردن عشق اول سخته - یه توله سگه -
عشق اول درد داره- یه سگه-
داری گریه میکنی؟
ببین یه توله سگه
دوباره درستش کن - خیلی خب -
کی از خونه رفته بودی که الان برگشتی؟
چرا اینقدر دیر کردی
چیکار کردی؟ نکنه تنهایی قدم زدی؟
از کجا فهمیدی؟
واقعا؟ - نه -
بیخیال بابا - شماها واقعا نمیدونستین؟ -
دارین اونو میبافین
ببین دیگه درچه حد حوصلم سر رفته بود
شما تموم مدت اینجا بودین؟
نه تازه برگشتیم
اوه، تازه برگشتین! یکم میرم بالا
باشه
مربی وایستا
وایسا برسم
چی؟ - باید از اینور انجامش بدم -
از کجا؟
از کجا بدونم گره پنجم کدومه
مربی خیلی سریع انجامش میدی
حتی نمیدونم از کجا دوباره شروع کنم
چیزی که من بافتم با مال مربی خیلی فرق میکنه
...چجوری
باید گرد درستش کنی - چیکار کنم گرد در بیاد -
مال من پف کرده نشده
آخه من چجوری به پای این مربی برسم
چطور میتونی با مربیت اینجوری رفتار کنی؟ - این مربی خیلی دستش تنده -
وقتشه بهش بگیم برامون کاری درست کنه
به جونگ ووک بگیم
هیونگ من کاری میخوام
دارم از گرسنگی میمیرم شما گشنه نیستین؟
گشنمه - گشنمه -
فهمیدم
اون چیز کجاست؟
چیزه؟
پیمانه اندازگیری - چی؟ -
چی چی کاپ؟ - همونی که باهاش اندازه میگیرن -
اگه اونجا نیست، جای لیوانا رو بگرد
اینجا؟
آره فکر کنم همونجا باشه
نیست؟ - نه -
پیداش کردم
...هولی
هولی مولی
گوکامولی
چرا نخندیدی؟
میری پیش یه پسر دیگه گریه میکنی، چرا من بخندم؟
عوض شدی
خوشحالی؟
من همیشه پیش پسرای دیگه گریه میکنم
خودم میدونم
سون وو هنوز برنگشته فکر کنم با یونگ هی حرف میزنه
!ای وای
دوباره گریهام گرفت
اشکال نداره اون گریه کنه، ولی تو برای چی گریه کنی؟
رازه
رو مخی - واقعا؟ -
نه واقعا
چته!؟ فقط میتونی یه طرز رفتار رو انتخاب کنی
نمیتونم یکی رو انتخاب کنم
معلومه که شکل قلبه؟
آره پیداست
یکم متفاوته، نه؟
مثل عشقی که شما دوتا ازش رد شدین
چطوره بدیش به سون وو
بهش بگو این اثر هنری اسمش، عشقیه که از دست دادی
فکر کنم وقتی اینو بگیره جیغ بکشه
چشمام میسوزن
خوبی؟ حتما خیلی شوکه شدی
معذرت میخوام
باورم نمیشه بهش دستور آشپزی دادی
درحالی که خودمون نشستیم اینجا و سرقرار بافتنی ایم
« @fojanshi ترجمه اختصاصی تیم فوجانشی» مترجمین:Mayna, Moonchild, Aysan, narges, Ura, Kim, تهمینه ویراستار: Ura, Lollifer
اومدی؟
من اینجام
همینطور که انتظار داشتم، میدونستم میایی
خیلی خوبه که اینجا میبینمت
اینجا نیستی که منو ببینی؟
دقیقا، اینجام که تو رو ببینم
...یونگ هی تنها کسیه که
از حرف زدن دوتایی باهاش میترسم
درحالی که، درس زندگیمم هست
امروز واقعا روز آخره، نه؟
خیلی چیزا هست که میخوام بگم
خیلی؟ - آره -
آره، میخوام همش رو بگم
تصمیم گرفتم اول به همه حرف های یونگ هی گوش کنم
...واقعا فکر میکنم وقتایی که
باهاتم خوشحالم مثل الان
مهربونیت رو دوست دارم
خیلی زیاد، و همه چی دربارت فوق العاده ست
از روز اول علاقم رو بهت نشون دادم
ولی هیچوقت تماسی ازت نگرفتم
...برای همین
خیلی شاکی بودم
تو طول این هفت روزی که با هم بودیم
یه چیز خوبی درموردم اینه که تو رابطهام
تلاش و اشتیاق مداوم دارم
...یه جورایی به نظرم متوجه نشدی
حیف شد
تو اولین قرارمون
یادمه گفتی: یه درصد علاقت بهم بیشتر شده
اولش، فکر کردم خیلی امتیاز پایینیه
خیلی ناراحت شدم و فکر کردم واقعا حیفه
از یه طرف دیگه...فکر کردم اگه تو هر قرار یه امتیاز اضافه شه
پس میتونم نود و نه بار دیگه باهات قرار بزارم، نه؟
...وقتی فردا از اینجا بریم
...از روزی که مغازت رو باز کنی
میخوام هر روز یه دقیقه بهت سر بزنم
و این کار رو نود و نه بار انجام بدم
میخوام اشتیاق و صداقتم رو بهت نشون بدم
و علاوه بر این، یه چیزی دارم که بگم
یه لحظه صبر کن
...بذار فکر کنم
...همه اون خصلت های خوبی که یکم پیش گفتی
کاملا همشون رو میدونم
...تا الان
خیلی چیزا بهم نشون دادی
به نظرم خوش تیپی
...از دید من
آدم فوق العاده ای هستی
همیشه تموم تلاشت رو میکنی
و خیلی خوب حواست به بقیه هست
یه پسر با صداقتی
...چون اینقدر... بچه فوق العاده ای هستی، نتونستم
...دلیل اینکه نتونستم درست و حسابی ردت کنم اینه که
واقعا نیاز به روحیه دادنات داشتم
که تو سختی بهم قدرت بدن
...من تو رو
بخاطر همین نمیتونستم رد کنم
هنوز یادته؟
بهم گفتی که تو عشق زمان بندی مهمه
و فکر میکنم الان زمانشه
...خیلی حرفا داشتم، چطوریه که هیچی یادم نمیاد
تا الانم به اندازه کافی گفتی
...لازم نیست بیشتر از این
برای این موضوع وقت صرف کنی
وقتی از بقیه ناراحت بود
یا وقتی با هرکسی دیگهایی خوشحال بود
همیشه دلم میخواد بهش بگم، من درست اینجام
خیلی عجیبه که پیش سون وو مغزم کاملا خالی میشه
حتی یادم نمیاد چی میخوام بگم
....چون از روز اول تا الان
هیچوقت جوابی نگرفتم
از یه روزی به بعد فکر میکردم
کدوم بخش ازم به اندازه کافی خوب نیست
میخواستم ذره ذره بهتر بشم
سیگار رو ترک کردم
دیگه زودتر از خواب بیدار میشم
و داوطلب میشدم تو درست کردن غذا بهت کمک کنم
...تو قرار گروهی دیروزمون
وقتی رفتیم زیپ لاین
...میشه گفت غیرممکن ترین آرزوم این بود
که میخواستم تو زندگی روزمره همونجوری باشیم
...ولی حیف شد که
نتونستم بدستت بیارم
و توی قلبت جایی داشته باشم
...بخاطر همین تصمیم گرفتم
حتی بعد از اینکه از اینجا رفتیم
علاقمو بهت ثابت کنم
همونطور که گفتم
هر روز یه دقیقه
یه دقیقه؟
میترسم بیشتر از یه دقیقه استرس بگیری
فکر کنم یه دقیقه استرسش بیشتره، نه؟
اینجوری استرسش بیشتره؟
هر روز یه دقیقه، و قراره نود و نه روز اونجا بیام
No comments yet. Be the first to leave one.