The first 94 lines.
مُردن برای زیستن (برای زندگی میمیرم)
نگران بودم مبادا دستپاچه بشم
اما میشه حضور دوربین رو نادیده گرفت
هرکسی که خودش رو در شخصیتهای این فیلم بازبشناسه
نباید دست انداخته بشه
جان من
دوست من
امروز نمیتونم خودم را
به دیدارگاهمان برسانم
حتی اگر چیزی که اینجا رخ میدهد همه را نگران کند
اجازه دهید دلیل این غیبت را
- موقتا -
پنهان کنم
به خودتان نگیرید
و این سکوت را درک کنید
چرا که دفعهی بعد که یکدیگر را ببینیم
آن را خواهم شکست
این رو پاک کن
...یکدیگر را بیابیم
امشب خواب و آسایش از من رو گردانیده اند
در اتاق، دو پنجره خواهد بود
که نور شگرفی از آنها به درون میتابد
اگرچه سوای از هم به داخل میزنند
در نهایت یک نور خواهند بود
سوای گورستان چه چیز مشترکی باهم داریم؟
چرا زودتر خودمون رو نمییابیم؟
هیچ راهبی هست که بتونه برنامهای برای آینده داشته باشه؟
هیچ راهبی میتونه پیشنادیدنی رو پیشببینه؟
بسا چیزها که روزگاری ناشناخته بودند، ای دوست
و تا زمان مرگ ناشناخته باقی خواهند ماند
مرگ آنان که
پیشاپیش از زندگیشان دست شستند
حتی پیش از آنکه
از جهان زندگان رخت بربندند
حتی پیش از آنکه دست آدمی از دنیای زندگان کوتاه شود
به زعم من، چیزی برای اثبات کردن نداریم
به زعم من اگر این زندگی واقعی باشد
گواه بر حقیقتیست
آدمی را شکیبایی باید
و زمان بسنده نیز خواهیم داشت
امروز صبح برای خواهران، ارگان نواختم
نه آبهای عظیم توان فرونشاندن عشق را دارند
و نه رودخانهها توان غرقه گردانیدنش
اگر بنا بود آدمی هرچه را که در خانهاش دارد به پای عشق بدهد
چیزی جز خواری به دست نمیآورد
از وقتی که دل به تو داده ام، ملکوت خداوند را بیش از پیش دوست میدارم
به واسطهی تو دوست میدارمش
آن شب نتوانستم بخوابم
بدون دیدن چیزی... روح درمییابد که چی آنجاست
- پیکر عیسی - آمین
از زندگی میترسم
میمیرم تا زندگی کنم
میمیرم تا زندگی کنم و تو را دوست بدارم
قَسمت میدهم، ای دختر اورشلیم
به غزالها و گوزنهای این دشت
که بیدار نشوی، این عشق را پیش از آنکه بجنبد
مجنبانی
نانمان را حمل میکنم
چنان که آدمی فرزندش را
فرزندی که هیچگاه نخواهیمش داشت
فرزندت، اَلویز اوزه
نمیدانم چه نامی برگزیدی
فرزندت، ژروم
نمیدانم چه نامی را دوست دارم
و چه نامی بسنده نیست
خواهش میکنم آنچه را به تو پیشنهاد میدهم نپذیر
از من بخواه تا آنچه را که از من میخواهی نپذیرم
از پرهیزگاری سخن گفتم
اما آدم چگونه از پرهیزگاری دیگران سخن بگوید؟
در نهایت، از سوز عزلتنشینی سخن راندم
راهب تنها با خودش زندگی میکند و بس
به قدر برگهای پاییزی که فرومیافتند
ارواحی به قعر دوزخ فرومیافتند
تِرِسای آبیلا (سانتا ترسا، قدیس مسیحی)
دست چپ او زیر سَرم است
و دست راستش به دورم حلقه میشود
قَسمت میدهم، دختر اورشلیم
این عشق را پیش از آنکه مایل باشد
بیدار مکنی، بیدار مکنی
کیست او که در پناه محبوب خود، در بیابان قدم میزند؟
زیر درخت سیب، بیدارت کردم
آنجا از مادرت زاده شدی
آنجا از هماو زاده شدی که روز را به تو بخشید
مرا همچون نشانی روی قلبت بگذار
همچون نشانی روی بازوانت
چرا که عشق نیز به نیرومندی مرگ است... مِیل...
خواهر آنجلیکا
بیا این سالویا دومینیکا* رو امتحان کن!
بوی پاهای برادر پاسکال!
خواهر آنجلیکا خرناس میکشه
متن فیلمِ فیلمسازی جوان
در باب جنگی در دور و نزدیک
آسوشیتد پرس
قراره بمیرم
No comments yet. Be the first to leave one.