The first 200 lines.
زيرنويس از مهدي shine021
برای کسانی که من را نمیشناسید...
من پرسی فریزر هستم.
و برای کسانی که من را میشناسید
میدانید که چقدر صحبت کردن جلوی مردم برایم استرسزاست.
اگر این مراسم برای هر کس دیگری بود،
کاری جز لذت بردن از شامپاین نمیکردم.
اما این مراسم برای هر کسی نیست.
این برای شانتال است
و نامزد فوقالعادهاش درو. و...
و از آنجایی که من در نوشتن
بهتر از صحبت کردن هستم، پس میخوانم...
پیدا کردن عشق شاید سخت باشد.
در حالی که به دنبال شریک زندگیتان هستید،
ممکن است دنیا را گاهی تنها و بی روح بیابید،
حتی سرد.
شاید حس کنیم که سرنوشت با ما لج کرده،
اما اگر شانس با شما یار باشد،
کسی را پیدا میکنید که کنارتان بایستد،
کسی که بخواهد در سفر زندگی همراهتان باشد،
کسی که تکیهگاهتان بماند
حتی وقتی مشکلات سخت میشوند،
کسی که با دیوانگیها و شتابزدگیهایتان بسازد،
و نه تنها با آنها بسازد،
بلکه آنها را گرامی بدارد،
و شما را گرامی بدارد.
پیدا کردن آن شخص کار آسانی نیست.
و سختتر از آن، موفق کردن آن رابطه است.
بنابراین اگر سرنوشت به شما لبخند زد و آن شخص را پیدا کردید،
همانطور که درو و شانتال یکدیگر را پیدا کردند...
پس در آن صورت...
هرگز دستش را رها نکنید.
به سلامتی عشقی که ارزشش را دارد برای همیشه به آن بچسبیم.
ســــال بــه ســــال
سلام پرسی.
نوشیدنی قشنگی بود.
داشتم باور میکردم که حرفهایی که زدم حقیقت دارند.
تو و من شبیه هم هستیم، و میدانیم حقیقت فرق دارد.
درست است.
کار و بار چطور است؟
خیلی سفر میکردم. تو چطور؟
- هنوز در نوشتن آگهیهای ترحیم کار میکنی؟ - بله.
این یکی از معدود کارهایی است که روزنامهها هنوز در آن به نویسنده نیاز دارند.
و شغلی است که هزینهها را پوشش میدهد.
با کسی رابطه داری؟
نه.
تو چطور؟
چرا میروی؟ هنوز زود است.
ساعت ۱۱ شب است، و من کاری دارم که باید انجام دهم.
تو... این مزخرف است.
- وای خدای من. جیک؟ - چی؟
- نه. توروخدا، هر کس جز جیک. - او برادر نامزدت است.
برادر ناتنیاش. و تعداد زنانی که با آنها رابطه داشته...
مرا هم شامل میشود.
این حقیقت که او یک عوضی است را تغییر نمیدهد.
دنبال یک مرد خوب نیستم، دنبال وقت خوش میگردم.
میتوانی هر دو را با هم داشته باشی.
میدانم تو از پس این کار برمیآیی،
و من برایت خیلی خوشحالم.
تو و نامزد جذابش را دوست دارم.
- دوستت دارم. مواظب خودت باش. - فکر نمیکنم باشم.
آیا برنامههای جالبی برای پایان تابستان داری؟
تابستان برای بچههاست، و من سالهاست از آن سن گذشتهام.
از فصلش؟
از نیازش برای جشن گرفتن آن.
میخواهی بالا بیایی؟
بیشترین چیزی که در تابستان دلم برایش تنگ میشود راه رفتن با پای برهنه است.
لعنت به این کفشهای پاشنهبلند.
بگذار پاهایت را ماساژ بدهم.
حالت را بهتر میکنم.
این فوقالعاده خواهد بود.
دراز بکش.
خلیج باری، بریتیش کلمبیا
باید جواب این تماس را بدهم.
الو؟
- پرسی؟ - سم؟
نه. من چارلی هستم.
سلام چارلی...
میدانم، مدت زیادی گذشته.
عجب، نمیدانم چقدر زمان گذشته.
۱۰ سال.
- خیلی وقت طولانیای است. - بله.
برای تماس در این وقت عذر میخواهم.
خبری برایت دارم.
خبری بد.
مادرم چند روز پیش فوت کرد.
خدایا.
از شنیدن این خبر متاسفم چارلی.
چطور اتفاق افتاد؟
سرطان غدد لنفاوی.
او خیلی مقاومت کرد.
البته رفتنش قلب ما را شکست، اما...
از مریض بودن خسته شده بود.
باید آنجا میبودم و به او سر میزدم.
همه ما میتوانستیم کارها را به شکل دیگری انجام دهیم.
به هر حال، حس میکنم اگر با تو تماس نمیگرفتم او واقعاً ناراحت میشد.
مراسم خاکسپاریاش چند روز دیگر است، میآیی؟
صدایم را میشنوی پرسی؟
من...
آره. من... عذر میخواهم. سعیام را میکنم.
اگر این موضوع اصلاً اهمیت داشته باشد...
من میدانم که او هم میخواهد تو آنجا باشی.
«پرسی»؟ حالت خوبه؟
به «شانتال» زنگ بزنم؟ «پرسی»؟
حمله پانیک بود.
تو سالها بود که حمله نداشتی.
نمیدانم که آیا میتوانم با این قضیه روبرو شوم یا نه.
روبرو شدن با چی؟
جایی که قبلاً به آن خانه میگفتم.
آدمهایی که زخمیشان کردم.
من ۵ سال اول آشناییمان را داشتم تماشایت میکردم که چطور با حملات پانیک دستوپنج نرم میکردی،
و ۵ سال اخیر را
در رابطههایی با آدمهای بیارزشی مثل «جیک» و تظاهر میکردی که برایت مهم نیست.
قضیه این نیست که برام مهم نیست، بلکه این است که من لایق چیزی بهتر از این نیستم.
تو لایق بهترینهایی.
حقیقت این است که تمام دنیای من پر از پشیمانی است
به خاطر انتخابهای اشتباهم و پایانی که اوضاع با «سم» پیدا کرد.
خیلی وقت گذشته است
آنقدر که نمیدانم قرار است آنجا با چه چیزی مواجه شوم.
ما خبرهایشان را از طریق شبکههای اجتماعی دنبال میکردیم.
من هر چند سال یکبار تلاش میکردم.
اما حسابهای کاربریشان همگی قفل (خصوصی) هستند.
چه بیادب.
«سم» عشق زندگی من بود.
نمیتوانم فراموشش کنم، اما مجبورم.
باید با «سو» و «خلیج باری» خداحافظی کنم.
و میدانم که نمیتوانم این کار را بکنم مگر اینکه بالاخره با «سم» خداحافظی کنم.
باید او را ببینم.
بسیار خب. چطور میخواهی به آنجا بروی؟
نمیدانم، فکر کنم یک ماشین اجاره کنم.
چرا؟
به دریاچه میروی.
ایدهی خوبی است.
اما تو نمیتوانی رانندگی کنی، چون دچار حمله پانیک شدی.
حالم خوب میشود.
نه.
«شانتال» میتواند تو را ببرد.
نه، من این هفته یک جلسه رسیدگی مهم دارم.
نمیتوانم بروم.
آنها «زوم» و وایفای همهجا دارند.
شاید بتوانم بروم...
- واقعاً؟ مشکلی نداری؟ - آره.
خوشحالم از این بابت.
مافین کجاست؟
لعنتی. فراموش کردم.
اما قهوه آوردم.
- الان برمیگردم. - باشه.
«تابستان ۲۰۱۱»
جای فوقالعادهای است، مگه نه؟
صبر کن تا خانه را ببینی.
«خلیج باری»
به دریاچه خوش آمدی «پرسفون».
این را بده به من. خیلی خب.
میتوانیم برویم به شهر.
شاید دخترهایی همسن خودت را آنجا پیدا کنی.
نیازی به دخترهای همسن خودم ندارم.
البته که نه. منظورم این بود که...
میتوانم به دریاچه بروم؟
ایدهی عالی است.
میروم تا مایویم را بیاورم.
«فلوریک»
آخر کسی که به اسکله برسد، باید ظرفها را بشورد.
این عادلانه نیست.
تو زودتر از من شروع کردی.
تو باختی.
تقلب کردی.
- نکردم. - چرا، کردی.
هی.
سلام.
سلام.
تو همسایهی جدید هستی؟
آره.
چته «سم»؟ سلام کن.
سلام.
دو تا از آنها بودند.
فکر میکنی چند سالهشان است؟
نمیدانم.
شاید همسن خودم باشند.
فکر میکنم کوچکتره شاید باشه.
با آنها حرف زدی؟
فقط به هم سلام کردیم.
آنها روی آن قایق شناور بودند.
و من به سمتشان شنا نکردم.
آنها هم دعوتم نکردند یا چیزی شبیه به آن.
سلام.
سلام.
ببخشید مزاحم شدم،
اما آیا آن دختری که روی اسکله بود اینجا زندگی میکند؟
بله، او دختر ما «پرسی» است.
عالیه. فقط خواستیم بهش سلام کنیم.
حتماً.
«پرسی» چند تا مهمان داری.
برمیگردم تا ظرفها را بشورم.
سلام.
من «چارلی» هستم.
و این «سم» است.
من «پرسی» هستم.
«سم» کنجکاو بود
که آیا دوست داری بازی کنی یا نه.
من اصلاً کنجکاو نبودم.
No comments yet. Be the first to leave one.