The first 110 lines.
، سي هزار سال پيش
.انسانهاي نئاندرتال منقرض شدند
،تغييرات آب و هوا
،کاهش ميزان زاد و ولد، بيماري
...و پيدايش
انسان هوشمند در بخش عظيمي از قلمرو آنها
.از جمله دلايل انقراض آنها بود
Ao آخرين نئاندرتال
شمال سيبري سي هزار سال پيش
.من “آ او” هسستم
من در جايي زندگي ميکنم که کسي اونجا نيومده
روي زمين يخ زدهاي که مثل سنگ سفته
.جايي که سرما تمومي نداره
، دوست من Boorh
ما همديگه رو از يازدهمين باري که گلها در دشت سبز شدند، ميشناسيم
اين يه سفر طولاني بود،
اما يه عالمه گوشت ميبريم
تا مردم قبيلمون رو از اين سرماي کشنده نجات بده
زندگي بر ميگردد
از وقتي که روياي پيچيدن صداي گريه يه بچه رو توي غارم داشتم
نه بار برف باريده
قبيله من نجات پيدا خواهد کرد
کودک من، در خوابت آينده مردمم را ببين
طبيعت به تو قدرت زندگي بخشي دهد.
حيوان وحشي برگشته است
اون يکي ديگه از ما ها رو هم کشت
من اون حيوون وحشي رو با تمام قدرتم شکار خواهم کرد
به دنيا اومده، Nea بايد ازش محافظت کنم
.گردنبند دوران کودکي من تو را زنده نگه دارد
اون حيوون وحشي رو ميشناسه Boorh
اون يه چشمش رو کور کرده
!حيوون وحشي، تو زندگيت رو به من دادي
.مردم من ديگه نميترسند
.روحت سرزمين حيوانات را پيدا کند
... Boorh
روحت روشني بخش .سرزمين مردگان باشد
،انسان يک شيطانه
حتي وحشتناکتر از حيوون وحشي
!تو شيطاني، صورت دراز
کي جلوي منو گرفته؟
قلبم به من اجازه نميده تا يه جون ديگه رو بگيرم
.زندگي يه انسان رو
... نفس زندگي من Nea
... روحت حالا
.در دشتهاي يخ زده پرواز ميکند
.قبيلهام ديگر وجود ندارد
جنوب اروپا ??سال قبل
برادر من Oa
تو هم خون من هستي Oa
.ما در يک روز و از يک مادر متولد شديم
اون مرد مرده با ما فرق ميکنه
اون شبيه اونايي که پيشينيان ما در طول مسافرتشون ديدن
هيچ چيزش شبيه ما نيست: بدنش
.حتي لباساش
شکارچيهاي زيادي تو اردوگاه ما بودند
.و زنها تعداد زيادي بچه به دنيا ميآوردند
.اما يه مريضي تو غارمون شايع شد
.بسياري از ماها مردند
پدرم رئيس قبيله و مورد احترام همه بود
.ولي قدرتش اونو ترک کرد
گرماي بزرگ چهار بار برگشته بود
... و بسياري از افراد قبيله
.از همون بيماري مرده بودند
... تعداد کمي از اعضاي قبيلمون بچهها رو
با غذا و اسلحه معاوضه ميکردند.
اون روز قلبي که ما رو متحد ميکرد دو تکه شد و از تپش باز ايستاد
... Nea
دختر کوچکي که طبيعت به من داده بود
تو در جسم من هستي رو به من برگردوندي Oa تو
بخاطر تو، ... من ميخوام به زادگاهم برگردم تا
... برادرم گمشدهام و
.نيمه ديگرم رو پيدا کنم
،منقار قلابي
.تو هنوز اينجايي، من تو رو ميشناسم
من بعد از يه راه پيمايي طولاني .به اينجا رسيدم
شمال اروپا
... حيووناي شاخ دراز
ما موقع شکار .مدتها شما رو تعقيب ميکرديم
.گوشت شما به بدن و ذهن ما قدرت ميده
مرداني با صورت رنگ شده .از من ميترسند
.من اونا رو نميشناسم
،وقتي که يک رئيس جوان بودم تصوير سايه روشن اين آدمهاي لاغر و دراز را بر بالاي تپهها ديده بودم،
.اما نه اينقدر نزديک
يه مرد و زن که شبيه اونها هستند،
.ولي زنداني مثل من
.زنه يه بچه داره
آيا من يه هيولام؟
مثل اون حيووناي وحشي که فقط شبا ميان بيرون؟
چرا اونا منو قبول نميکنند؟
من فقط باهاشون فرق دارم
...تو فکر ميکني کي هستي، صورت رنگي
که آدما بکشي؟
تو فکر ميکني از طبيعت قويتري؟
!اما تو از يه حيوون وحشي هم پستتري
من از اين بيرحمي چيزي نميدونم
!Oa
، برادرم Oa
!من با استفراغ خوني تو صورتشون تف ميکنم
من با طبيعت با هم يکي هستم
درختان به من نور ميدهند،
حيوانات مرا راهنمايي ميکنند و .زمين با من سخن ميگويد
.من هيچوقت صورتي مثل صورت اون نديدم
.اون زشته، اون منو ميترسونه
.کلماتش براي من بيگانهاند
Wama اون از بچم، از چي ميخواد؟
... Nea
... دخترم
.طبيعت اون چيزي رو که ازم گرفته بود رو دوباره بهم برگردونده
ميوه رحم من Wama
اين موجود عجيب الخلقه رو که به ما نگاه مي کنه رو فراموش کن
No comments yet. Be the first to leave one.