The first 198 lines.
آنچه گذشت ...
- سرطان؟ - مرحله چهار.
همه جا پخش شده.
- میدونی بابات کجاست؟ - نه.
ما میریم آرژانتین.
یه کلینیک اونجاست.
اگه غیبش بزنه، تو وارث بدهیهاش میشی.
آرتور و همسرش دو روز پیش در یک تصادف رانندگی کشته شدند.
خدای من،این کُمد توست؟
یه چیزایی اینجاست که میتونن صاحب جدیدی داشته باشن.
میدونــی، مامانم هرگز چنین کاری برام نمیکرد.
نمیتونیم به چیزی کــه بودیم برگردیم.
آیا میدانستی که محبوبترین سرویس اسکورت آنلاین
پارسال 2 میلیون مشترک داشت!
این بازار از نظر اخلاقی مبهمه.
بری، تو خودت هــم عضو یه سرویس هستی.
تصادف ساختگی بود.
باید طوری وانمـود میکردم که مردم،
اما من هنوز زندهام.
حالا، باید ببینمت.
بعداً همــه چی رو برات توضیح میدم.
نظرت چیه؟
خیلی زیاد؟
خیلی زیاد.
گریس، به غریزهات گوش کن.
معمولاً درستـه، و اینطـــور کارها خوب انجام میشــه.
من قبلاً هیچوقت تو یه جلســۀ ارائــه نبـــودم.
فکر کن مثل یه قـرار دومـه.
از جایی که ولش کردی ادامه میدی، چیز جدیدی بهش میگی،
و به تمام جوکهاش میخندی.
خبر جدیدی از سایمون شنیدی؟
نه.
نمیتونم تصور کنـم که او چه چیزی روتجربه میکنه.
شاید باید کمی...
بری.
یا خدا، اینجا مثل شهر ارواحـه.
به همه بعدازظهر مرخصی دادی؟
حالت چطوره؟
پروازت چطور بود؟
میدونی، نیل، وقتی صاحب هواپیما باشی،
هیچوقت تلاطم رو حس نمیکنی.
چـه گلهای قشنگی.
ممنون.
میتونیم شروع کنیم؟
من طـرح کسب و کار شما رو بررسی کردم.
چشمگیره.
اما باید صادق باشم.
حسابدارم میخواد من رو به خاطر فکر کردن بهش، روانه تیمارستان کنه!
و با این حال اینجا هستی.
خُب، من رو کنجکاو بدون.
پیشبینیهای سود و زیان محافظـهکارانـه هستن،
اما با این حال، تو رو در عـرض سه سال به سود میرسونه.
درباره پول صحبت نمیکنم.
شما ازدواج کردید.
بله، ازدواج کردیم.
در جلسۀ قبلی، تو گریس رو به عنوان شریک معرفی کردی، نه همسر.
چرا؟
خُب...
او شریک منه،
و در اون موقع فکر نمیکردم مهم باشه.
و اون همه صحبت درباره صداقت؟
جزئیات جالبی بودن که حذفشون کردید.
بِری، اگه مشکل ازدواج ما بود،
سوار هواپیما نمیشدی بیای اینجا،
پس...
واقعاً دنبال چی هستی؟
یک زوج متأهل تو دنیای سکس اجارهای چه میکنن؟
خٌب، اول از همه، مسئله فقط دربارۀ سکس نیست.
این چیزیـه که مردم ممکنه فکر کنن،
اما خیلی اوقات فقط در مورد ارتباط با یکـی دیگهست.
درسته.
معنیش اینه که شما هـر دو...؟
ما هر دو مدیر هستیم.
فکر کنم نمیشه همه چی رو با هم داشت.
ما داشتیم، بِری،
ولی از دستش دادیم.
حالا فقط میخوایم روی همدیگه تمرکز کنیم.
این برامون مهمه.
کار با معاملۀ زمین در مالاوی از طریق شرکت شروع شـد.
عُمر در اون سرمایهگذاری کرده بود و من مجبـور شـدم زیر قولـم بزنـم.
فکر مـیکرد من هنوز بهش بدهکارم.
او به وضوح گفت که اگـه بهش پول ندم...
حالا او فکر میکنه من بهش بدهکارم.
حالا تو رئیس شرکتی.
هیئت مدیره رو منحـل میکنـی، و شرکت رو برای فروش میگذاری،
به عُمر هم میگی که بهش یک پنی در برابر هر دلار پرداخت میکنی.
قبول میکنه.
به من اعتماد کن.
این مدت همش نقشۀ تو بود.
مرگت رو جعل کردی تا من بدهیهات رو بپردازم.
و سرطان، اون دیگه چی بود...؟
فقط برای اینکه وقت بخرم.
همۀ حرفهات در مورد بازگردوندن من به زندگیت،
و دوباره اهمیت دادن.
همش مزخرف بود!
نه،واقعی بود.
این کار رو کـردی تا خودت رو نجات بدی.
چطور میتونم حرفهات رو باور کنم؟
همش دروغـه.
نه اینکــه تو هم خیلی صادق بودی؟
فکر میکنی نمیدونم پشت سر من بین تو و اِما چه خبر بود!
از موضوع خبر داشت؟
باید بهش میگفتم وقتی بعد از تماس تو به اونجا رسیدیم.
ببین، ما دیگه نمیتونیم ریسک کنیم.
وقتی عُمر رفت، تو رو با او در تماس میگذارم.
شاید چند سال دیگه بتونیم همه با هم برگردیم،
و من بتونم نوهام رو ببینم.
او آزمایش داد.
واقعیته.
من نمیخواستم هیچ یک از این اتفاقات بیفته.
سالها بود که ندیده بودمش،
و او به دیدنم آمد...
حالا نمیتونی به اون فکر کنی. وقت نداریم.
بسیار خب، اتفاقیـه که افتاده.
ختم کلام.
شاید روزی از ازدواجتون خوشحال هم بشم.
اینا دستورالعملهای خاصی هستن که باید انجام بــدی.
در تماس میمونم.
سلام.
همونی که دنبالش بودم.
خواستم قبل از رفتنت اینا رو بهت بدهم.
به دانشگاه؟
چطور فهمیدی؟
خُب، من فقط یه چیزایی میدونم، عزیزم.
خُب،اینم استعدادیـه که من دارم.
لباسهایی که امتحان کردی، به اضافه چند تای دیگه.
همانطور که گفتم، وقتی از یک مرد دل میکنی،
به یک کمد لباس جدید نیاز داری.
خُب، نمیدونم برای کلاس تئوری موسیقی لباس شب بپوشم یا نه، ولی ممنون.
یادت باشه،هرگز برای اینکه خوشلباسترین فرد یک جمع باشی، به دردسر نمیافتی.
یه چیز دیگه هم برات دارم.
کد امنیتی برای آلارم خونه.
اگه یه وقت به یه فضای آرام و دور از مدرسه و بابا و مامانت نیاز داشتی،
واقعاً خوب شد که اونجا بودی.
اوه، اوه...
ببخشید.
سلام، چیسا.
بله، ببخشید.
امشب؟
اوه، بله.
نمیخوام بمونم، فقط... خواستم کمی غذا بیارم
لازم نبود این کار رو بکنی.
سایمون، من...
خیلی متأسفم برای پدرت و اِما.
حالت چطوره؟
با توجه به همه چیز، هنوز مطمئن نیستم.
کمی غذای آماده آوردم،
و نوشابههایی که دوست داری.
اوه، و...
وقتی مادربزرگم مرد،تا چند روز دستمال توالت نداشتیم کسی هم به خودش زحمت تهیهاش نمیداد.
از اون زمان من دستمال توالت هم میآرم.
بله.
نیل درباره وصیتنامه و یه چیزایی دربارۀ یه بدهی گفت.
میتونی دست نگه داری، باشه؟
برای ترتیب کار به کمک نیاز داری؟
نمیدونم کسی رو داری...
نه، فعلاً کارا متوقف شده.
باشه؟
چیز دیگهای هست که بخواهی سرک بکشی؟
نمیخواستم فضولی کنم.
نمیدانم.
آخرین باری که اینجا نبودم، توی وسایلم سرک کشیدی.
تا دربارۀ خـونوادم اطلاعات پیدا کنی.
من فقط... میخوام بدونی که هرچی که نیاز داری، ما کنارتیم.
من و نیل.
باشه.
میفهمم، ولی...
نه.
بسیار خب، من میرم،
اما اگه به کمک نیاز داشتی...
هر چی باشه، فقط...
صبر کن.
واقعاً باید با کسی درباره این موضوع صحبت کنم.
واو.
ترسیدم.
نه، تو داری من رو میترسونی.
تو مثل...
یک زن به نظر میرسی.
چرا اون لباس را پوشیدی؟
چیسا امشب برای من یه مهمونی خداحافظی گرفته،
قبلاً با مامان حرف زدم، گفت اشکالی نداره.
فقط چند نفر هستیم، پدر و مادر چیسا هم توی خونه هستن.
بابا، من چیسا رو از کلاس دوم میشناسم.
نیل؟
نیل؟
هی.
نگفته بودی به من که آنیکا امشب میره خونه چـیسا .
ببین، میدونم که ما با او صحبت کردیم،
و میدونم که 18 سالش شده، اما...
چی شده؟
باید صحبت کنیم.
اسمت چیه، عزیزم؟
لئوناردو.
گفت تصادف ماشین ساختگی بوده.
در واقع امروز صبـح آرتور رو از نزدیک دیده.
با هم صحبت کردن.
جدی میگی؟
منم باور نکردم.
No comments yet. Be the first to leave one.