The first 200 lines.
آنچه گذشت
.همتات، احساساتی بود
قبلاً از جایی حرف میزد که .فقط خودش ازش باخبره
.از دوران کودکی
.دلم برای مامان و بابا تنگ شده
کاش میتونستم بهت بگم .قراره برگردن، کلر
حالا به قدر کافی بزرگ شدی که .مرگ رو درک کنی
حب، چقدر برات خوشآیند شد
که والدینش از .آنفلوآنزا مردن
واقعاً فکر میکنی آنفلوآنزا بود که اونها رو کشت؟
خب، میرا حواسش هست که مطمئن بشه .اوضاع درست پیش برن
این چیه؟ - .قدمهای آخرمون -
تا الان، میرا باید ترتیب ملاقات .مدیریت باهمدیگه رو داده باشه
.پس باید آماده باشیم - .امروز از شغلم استعفا کردم -
کاری که کردی فقط باعث شده .تبدیل به اهدافی بزرگ بشیم
آره. همینطور، هاوارد سیلک .داره میاد، پس فرار میکنیم
اینجا کجاست؟ - .ایندیگو -
.جفتمون با اِمیلی ازدواج کردیم
و حالا همتات داره باهاش .زندگی میکنه. تو زندگیت
فقط این حس بهم دست داده
که خیلی از شخصی که بودم .خوشم نمیاد
.باید شروع کنم به یادآوری
.سلاحت رو بذار کنار و بیا
.نه، من بر نمیگردم - .بذاریدشون کنار -
.هاوارد، یا مسیح
.ردیابیت آسون نیست
.فقط میخوام حرف بزنم
از چی؟
هنوز یه پیمانکاری، درسته؟
.میخوام به کار بگیرمت
.خودت افرادی رو داری
نمیخوام کسی از افرادم .حین انجامش گیر بیوفتن
.نه
.حتی قیمت رو نشنیدی
.من دیگه این آدم نیستم
چی، و این هستی؟
.کنجکاوی نسبت به همتات .چقدر خسته کننده
چرا سری که درد نمیکنه رو دستمال ببندی؟
هدف کیه؟
.یه اسم از لیست قدیمیت
.اِمیلی سیلک
.نه، ممنون
این روزها داره .چیزهایی رو به خاطر میاره
.اوضاع رو پیچیده کرده
اِمیلی سیلک باید .امشب بمیره
...بکشش
.تا دیگه از ما چیزی نشنوی
illusion امیرعلی
.سرت رو دارم
.کمک تو راهه
اون کیه؟ - .خدای من. بابا -
همه چیز رو آوردی؟ - چیشده؟ چی؟ -
،پشت تلفن بهت گفتم .گلوله خورده
.آنا، نگام کن. تو یه دکتری
.یه دکتر خوب
حالا ازت میخوام یه لحظه فراموش کنی ،این پدرته
.و میخوام جونش رو نجات بدی
.هاوارد
.هاوارد
.پلکهاش رنگشون پریده
داره علائمی از شوک .کمحجمی خون رو نشون میده
کاری از دستت بر میاد؟
.آره، بسپرش بهم
.زخم خروج گلوله نداره
باشه، یه چیزی برای درد .بهت میدم
.بابا، دهنت رو باز کن
بابای کی... چرا همهاش اینطوری صدام میکنی؟
،میخوام دراز بکشی .تکون نخوری
باید ببینم چیزی وارد .زخم گلوله شده یا نه
.باهام بمون - .هاوارد -
.هاوارد، لطفاً
،بابا، باهام بمون. بابا .باهام بمون
بابا، صدام رو میشنوی؟
.مادرم قبلاً اون آهنگ رو برام میخوند
.قبلاً برام میخوندیش
.اعضای بدنش سوراخ نشدن .چندتا زخم سطحیه
.احتمالاً یه گلولهی کمونه کرده بوده
.بابا؟ تقریباً تمومه - چیه؟ -
این یه عامل خونبندآوره. قراره .جلوی خونریزی رو بگیره
.داره میاد
.آره
حالت چطوره؟
...از این بهتر نمیشم
.آفرین
.وقتشه از گذشتهات پرده برداری
پدرم قبلاً از برگشتن به بتسدا و سر زدن
به خونهی دوران کودکیش .حرف میزد
.چقدر غیرواقعی بود
.هرگز خواستنش رو درک نکردم
،مردم جدید میان .چیزها رو تغییر میدن
یا خوشت میاد .یا بدت میاد
.اینجا خونهی تو نبوده
.نه، ولی بهش نزدیکه
.اونجا امتحانمون میکردن
کلر، اسم خرس عروسکیت رو" "چی گذاشتی؟
وقتی انداختیش توی گل چیشد؟
مامانت تو تعطیلات تابستونی "به کجا بردت؟
.مثل یه زندگی فانتزی بود
حالت خوبه؟
.آره .البته که هستم
زودباش. فکر کنم یه جای خوب .برای استراحتمون بلدم
،جایی که من ازش میام .اینجا تخت طبقاتی بود
.اون جای آملیا بود... اون پترا
.این من
.تا 15 سالگی اینجا خوابیدم
جدی؟ چطور بود؟
.خوب بود، به گمونم
.یه جورایی مثل مدرسه شبانه
آره. مدرسهی منم یه جورایی .شبیه اینجا بود، بخوام روراست بگم
.هی
اون موقع کاملاً درک نمیکردیم قراره .چیکار کنیم
صبرکن، کلر. ایندیگو از هر دو طرف این خونه رو داره؟
از این یکی برای جاسوسها استفاده میکردیم .وقتی تازه عبور میکردن
پس چرا از این همه جا به اینجا بیاریمون؟
چون تنها جاییه که توش .امن خواهیم بود
امن؟
،همه در محل قرار گرفتن .بر نمیگردن
.باشه ...خب
گمون کنم حالا .فقط یه خانوادهی معمولی هستیم
...توی خونهی قدیمی
ترسناکی که یه جورایی توش بزرگ شدی .زندگی میکنیم
.آره
.باحاله
.شب بخیر، رفقا
صف فروشگاه طولانی بود؟
.آره
چی خریدی؟
،استیک و ...سبزیجات
.هی
خوبی؟ - .آره. آره -
.به خاطر این نگهبانهاست
.من رو یاد بیمارستان میاندازه
...افرادی که همه جا کشیک میدادن
،تو در کما بودی، و
.و من فقط... کاری ازم بر نمیاومد
.اینجا جامون امنه
،نه، نیست، اِمیلی
چون مردمی که میخواستن بمیری .قراره واکنش نشون بدن
خب، این دقیقاً محدودهی تخصصی تو نیست، درسته؟
درسته. ولی باید سعی کنیم بفهمیم
.این افراد قراره بعدش چیکار کنن
!ولی کاری از تو ساخته نیست
ببین، میدونم بعد از تصادف .خیلی اتفاقها افتاده
فرصت بیشتر دونستن، بیشتر .انجام دادن رو داشتی
.میخوای بخشی از زندگیم باشی
.بله .آره
آره، همیشه میخواستم .بخشی از زندگیت باشم
.اینطوری نه. به این شکل نه - ...من -
.تمام اینها خبر نداشتم
،خب، ببین ...من
.فکر میکنم داشتی
میدونستم چیزهایی هست... که .قرار نبود بدونم
آره، چه چیزهایی؟
مدت زیادی از ازدواجمون .نگذشته بود
...شبهایی بودن که
بهونه در میآوردی
بابت بیرون رفتن، انجام .کارها
.و، مشکوک بودم
مدت خیلی طولانیایه .که مشکوک باشی
.آره
،بابام ،وقتی بچه بودم
.قبلاً چنین بهونههایی در میآورد
بردن سگ به بیرون
.یه جورایی مشخصکنندهاش بود
قلاده رو به گردن راکی میبست
و میرفت گوشهی خیابون .به محل قمار نزدیک به زمین مسابقه
...و
فهمیدم وقتی مردم دروغ میگن تمایل دارن به شکل به خصوصی حرف بزنن
.یا رفتار کنن
،پس، یه شب ...وقتی
.گفتی میخوای بری دنبال کار، تعقیبت کردم
.فکر میکردم یه رابطهی خیانتیه
...ولی دیدم فقط داری
روی تابلوهای جادهای .علامتهای گچی میکشی
.اون تقریباً سه دهه پیش بود
واسه چی حرفی نزدی؟
.راستش نمیدونم
برات سؤال شده اگه میگفتی چی میشد؟
.آره
آره، اخیراً خیلی .بهش فکر میکنم
.میتونستی بخشی از زندگیم باشی
،آره ...یا شاید آخرش
.از همدیگه متنفر میشدیم
...بیا
.بیا الان بهترش کنیم
...بیا
.با همدیگه کار کنیم
.اینجا رو زیر و رو کنیم
.لطفاً
کمکم کن سعی کنم بفهمم
این افراد قراره .بعدش چیکار کنن
...گمون کنم
.یه سری سؤالات داری
.آره .فقط چندتا
بهتره تا حد امکان .کم بدونی
برای سازمان ملل کار نمیکنی، درسته؟
.و همینطور بابا
،خب، از نظر فنی بگیم
...آژانس ما
.واقعاً برای سازمان ملل کار میکنه
No comments yet. Be the first to leave one.