The first 200 lines.
فیلمی از لئناردو فاویو (بر اساس داستانی از ظهیر جوری)
فروشنده
...و اینگونه بود
فرناندز شروع کرد به کار کردن در ابزارفروشی
همان وقت هم دُن ویلا به پیری حالا بود
از روز اول، سر فرناندز در لاک خودش بود
غمگین بود
سختکوش
و در رابطه با پول، محتاط
دن ویلا در فرناندز همان کودک دیروزی را میدید
و فرناندز در دن ویلا، پدری که میتوانست باشد
گسترهی بلندپروازیها و اهداف آن دو
محدود شده بود به اتاقی مستطیلی-شکل که محل کار و بارشان بود
میان بشقابکها
انبردستها
گاو-آهن و قفس پرندگان
مغازهدار و کارگرش 25 سال آزگار
به تربانتین
پیچ و مهره
و دادن باقی پول مشغول بودند
پارسیل
پارسیل فرناندز، کمی چاشنی بزنی آمادهست
در کودکی، و البته پنهانی
فرناندز در دل آرزوی مرگ دن ویلا را داشت
تا مگر در بستر مرگ، با وعدهای ناگهانی
کسب و کار را دربست به او بسپارد
همینطور خودروی قدیمی را، که وسیله تحویل سفارشها بود
حالا مدتیست
که ضرباهنگ زندگی این دو، باهم ناساز است
سرفههای دن ویلا هرروز کمتر و کمتر میشود
و از آن تشنجات مزمن هرروزه خبری نیست
انگاری که یکخُرده نمک میخواد
اما اخبار فرناندز به مراتب جالبتر بود
دو یا سه بار، هنگام غروب
در دروازه مقابل بارگاه روحانی
چشمان غمبار دختر زنِ صاحبملکی را دیده بود
که برقشان بر او تابیده
و آرامش وجود این زن بر دل او نشسته بود
خیال میکرد عاشق شده
و لرزشی از سر ترس و حیا، تپش قلبش را بالا برد
از اشتها افتادی؟
نمیدونم، گرسنه نیستم
ناخوشی؟
خوب ام
فقط گشنهم نیست
خب پس
امروز چند نفری اومدند
هیچکس؟
چند نفر
تحویل نداشتیم؟
نه، هیچی
یه موش اونجاست، دن ویلا
ولش کن
وقتی من دارم غذا میخورم حرف از موش نزن!
خب جنسها رو خراب میکنه!
شبت بخیر
شب قشنگیه، نه؟
اهل اینجا هستی، هان؟
بله
چند باری دیدمت
هم امروز عصر که با ماشین بودم
هم چند بار دیگه
شما من رو ندیدید؟
مزاحمتون که نشدم، هان؟
نه
یکی چراغ رو روشن کرد
مادرمه، داره تر و تمیز میکنه
برادر کوچکم همیشه خدا مشغول کثیفکاریه
آه، برادر کوچک
آلبرتو...
بله، بله
ببخشید، نمیخواستم مزاحمتون شم، دیگه برم
نه، نرو
دوست ندارم اینجا دیدار کنیم
میخوای بریم داخل؟
داخل؟ آره، حتما
خواهش میکنم بفرمایید، آقای فرناندز
ممنون
خب، شما اینجا تنهایید؟
خوبه
یک نفر باید باشه ازتون مراقبت کنه
چه بدونم... مثلا یک سگ
چه بدونم
سگ که ندارید، هان؟
میببینید؟ خجالت داره
دست کم محض خاطر... داشتن، هان؟
گربه چطور؟
بفرما! بفرما! بیا اینجا ببینم پیشی
اونجا نه، اونجا نه، گفتم اونجا نه!
مامان...
ببخشید آقا
اما اون صندلی برای شوهرمه
نگران نباشید خانم... برای شوهرتون هم... متاسف ام
هنوز من رو به این آقا معرفی نکردید
فرناندز هستم، در خدمت شما
سسیلیا، بیوه
از فوت شوهرتون خیلی گذشته؟
نه زیاد
آه، که اینطور
خب خانم، زندگیه و این دست اتفاقات
- اتفاقاتی که... - بفرمایید بنشینید آقای فرناندز
شما که چیزی از ما نشنیدید، هان؟
و ما رو که تو خیابون ندیدید، هان؟
نخیر
میدونید چرا؟
چون ما خوش نداریم اسممون بیفته سر زبون مردم کوچه و خیابون
من خودم گهگاهی میرم جلوی در
مادرم هم چند سالی میشه بیرون نرفته
مردم دوست دارند تو زندگی هم سرک بکشند
دوست دارن وراجی کنند
خوب نیست آدم اسباب پچپچههای مردم بشه
- اوه، سوسکه - کجاست تا بکشمش! - نه
سوسکه دیگه
بیآزاره
خیال کردم شما... ببخشید خانم...
بیآزارند، میآن دنبال نور
ببخشید آقای فرناندز
بیآزارند، میآن دنبال نور
بله، درسته
آخه فکر کردم...
درباره اون بحث مردم و شایعات... باید بگم که... من هم با شما موافق ام
شاید بشه گفت آشنایی من با شما...
کاملا اتفاقی بوده
چون گذر من هیچوقت این اطراف نمیافته... مگر وقتی بخوام چیزی تحویل بدم
- محل کار من... - ابزارفروشی ویلاست!
درسته
میدونستم اونجا کار میکنید، برای همین راهتون دادم داخل
- بله، من تمام روز مغازه ام - آدم باید طرفش رو بشناسه
فردا، دیگه جلوی در نمیایستم، داخل منتظرتون میمونم، خب؟
اسمتون چیه؟ چی صداتون کنم؟
خانم پلازینی
خیلی خوب، اما اسم واقعیتون چیه؟
دوست دارم همینجوری صدام کنید
مامان، ساعت یازده شده
- خب، گمونم به قدر کافی زحمت دادم - ببخشید، آقای فرناندز
مامان، دیگه در خونه رو ببند
مامان!
- یک دقیقه صبر کن! - میدونی که الان موقعشه - خیلی خب
خیلی خب...
من دیگه رفع زحمت میکنم
مامان، آقای فرناندز تشریف میبرند
شب بخیر. شب خوبی داشته باشید آقای فرناندز
شب بخیر، مامان
و ممنون
خب، خانم پلازینی، فردا میبینمتون
آقای فرناندز، میخواستم یک چیزی بگم
بله، خانم پلازینی
چشمهاتون رو خوندم، آقای فرناندز
میدونم چه احساسی دارید
اما خواهشا، خویشتندار باشید
...یک نفر داره میآد
بله
- شب خوش آقای فرناندز - شب خوش خانم پلازینی
ساعت دوازده
اگر یکی از مشتریها من رو میدید
جا میخورد
خب، مرد حسابی، خیره انشاالله
بله، آقای ویلا؟
منظورم اینه که خوب به نظر نمیآیی
یعنی، بهتر از همیشه ای، کیفت کوکه
من... حالم خوبه دیگه
دیروز هم حالت خوب بود، اما اینریختی نبودی
خدا میدونه
روز داریم...
تا روز
آه، خدایا
خوشحال ام که حالت خوبه
من هم خوب ام، و شاکر
دست آخر، تنها ثروتی که آدم باید براش دعا کنه سلامتیه
بدون سلامتی... هرچیز دیگهای...
فرعیه
پول هم فرعیه... به هر حال... زندگی زیباست
البته که... سلامتی یعنی همهچیز
- صبح بخیر - صبح بخیر، در خدمت ام
- یک اَره کوچک، آقای ویلا - اونها رو داریم، اونها رو هم
این هم هست... فولادیه، کار خوبیه... نگاه کن
- جز این ندارید، دن ویلا؟ - البته که داریم! کار ما خدمت به شماست
- احوال آقای فرناندز؟ - بعدا تو مِیخونه میبینمت
باشه، اینیکی رو میبرم
- خیلی خوب، روز بخیر - ممنونم، ممنونم، در خدمت ام
میشه پول گوشت رو بردارم، دن ویلا؟
آره، پسرم، آره
- چی بپزم؟ - خودت میدونی... یک چیز سبک
میتونم قلم بجوشونم برای یک سوپ حسابی
خوبه... گرچه گوشت بهم نمیسازه
یعنی گوشت نخرم؟
چرا، چرا، یک تکه کوچک بخر
- حالم خوبه و نمیخوام خراب بشه - باشه، باشه
سلام، آقای فرناندز!
«حالم، خوبه»
پیرمرد چی میگه
سر خودش رو شیره میماله
دن آلوارو!
ماشین دن آلوارو!
اگه ببیندم، به دن ویلا میگه
شک ندارم!
من، که شبونه افتادم دنبال یک زن
اونوقت دن ویلا چی با خودش میگه
شب شما بخیر، خانم پلازینی
شب بخیر، بفرمایید
No comments yet. Be the first to leave one.