冒険者になりたいと都に出て行った娘がSランクになってた
The first 174 lines.
برگشت رنک اس از خونه رفت و به عنوان یک ماجراجوی دخترم
"تصمیم بلگریو"
قسمت 11
قسمت بعد
"روبرو شدن با گذشته"
رسانهی آیوفیلم تقدیم میکند
ارائهای از رسانهی آیوفیلم
ارباب، کمکم کن... کمکم کن...
ارباب، دلم برات تنگ شده... کمکم کن...
چیکار داری میکنی؟
جا خالی هم نمیتونی بدی؟
خفه شو!
آهای، اون قدرت شاه شیطانه
روش حساب نکن
زیادی ازش استفاده کنی اونوقت اونه که ازت استفاده میکنه
لعنت بهش...
بهتر شد. روی عضو مانا ساز بدنت تمرکز کن
مانای خودتو از مانای شاه شیطان جدا کن
مامان بزرگ...
بیاکو، حالت خوبه؟
یبار دیگه بیا جلو، پیرزن لین دفعه دیگه قلقش اومد دستم
چی؟ به چه جرئتی یه خانوم جوان رو پیرزن صدا میکنی؟
باید قبل از پرداختن به مانای بدنت یه فکری به حال اون دهن گشادت بکنیم
میترسی بجنگی؟
آره
وقتی از قدرت سولومون استفاده میکردم حس میکردم از پس همه کاری بر میام
زود باش، بگو "خانوم، میشه لطفا افتخار یه راند مبارزه دیگه رو به من بدید؟"
ولی الان قدرتی ندارم
خفه شو، عجوزه!
ولی معلوم نیست چه اتفاقی ممکنه بیفته
احمق!
بهت گفتم از اون مانا استفاده نکن!
تو هم باید نحوه استفاده از جادوت رو یاد بگیری
اجازه نده احساساتت کنترلت کنن، بچه
از مامان بزرگ ماریا؟
لعنت بهش!
خب، شاید بهتره واسه تو یه آدم خوش اخلاق تر پیدا کنیم
ضعیفی!
برمیگردیم تورنرا
دلم لک زده واسه اون توت قرمزها!
آدم عجیبی هستی
ساکت باش، بیاکو
چیزی بهتر از اینکه خونه ای داشته باشی که بهش برگردی؟
همینجوریشم احمق هستی
ولی وقت بحث بابات وسط باشه احمق ترم میشی
عشق آنجه به آقای بل واقعا عمیقه
بابات اون پیرمرد کله قرمزه دیگه، آره؟
دقیقا چه ویژگی منحصر به فردی داره؟
بیاکو...
وقتی که ببینیش متوجه میشی
درسته. میدونم که تموم خاطرات آنجه از آقای بل رو شنیدی
و اینکه دستاش خیلی گرمه!
تو کلا چند ثانیه دیدیش
خب، اون منو نجات داد
آره، بعد از اینکه بهش حمله کردی
توی تورنرا آنچنان موقعیت نبرد و مبارزه ای وجود نداره
بیاکو!
بیاکو مجبور نمیشه از مانایی استفاده کنه که توش تبحر نداره
جدیدا خیلی نازک نارنجی شدی ها
آخه دستای گرم نشونه مهربونیه!
و شار هم اونجا جاش امن تره
تو درک نمیکنی
و منم میتونم کلی وقت با بابام بگذرونم. فکر فوق العاده ایه
من خیلی باهوشم، و این ترسناکه
آهای، آنسا
چیه، بیاکو؟
تو هم میخوای بری بابای اونو ببینی؟
خب، باید بگم بودن کنار آقای بل باعث میشه احساس امنیت کنم
نامه ات به دستم رسید
فکر نکن که میتونی سر ما رو شیره بمالی
این افتضاحه... چه زمان بندی بدی
بیشتر از این نمیتونی خودتو به نفهمی بزنی، لایونل
خانوم آنجه هنوز اینجاست؟
اگه این اتفاق زودتر میفتاد...
توی شمال خیلی به ندرت توی این وقت سال بارون میباره
امیدوارم اتفاق بدی نیفته
بیخیال، گراهام. نفوس بد نزن
یجوری میگی انگار واقعا قراره اتفاقی بیفته
شرمنده، بل. میدونم عادت بدیه
بابابزرگ تو دردسره؟
من در حد بل نیستم
آهای! غذا حاضره!
زمستون که برسه از تورنرا بیرون زدن سخته، آره؟
آره، اینجا زیاد برف میاد
البته فکر نمیکنم به اندازه سرزمین الف ها برف بیاد
ولی بازم رفتن از اینجا سخت میشه
که اینطور
پس باید قبل از زمستون اینجارو ترک کنم
کجا میخوای بری؟
جنوب. تورنرا جای خوبیه،
ولی خب من هنوز هم میخوام مثل تو یه ماجراجو بشم
میخوام که همه جور جاییو ببینم
فکر نمیکنم بتونم جلوتو بگیرم
ماری میره؟
آره، ولی نه برای همیشه
قول میدم که یه ماجراجوی درجه یک بشم و به اینجا برگردم
راستشو بخوای...
منم داشتم به رفتن از شهر فکر میکردم
تو هم؟
هنوز آدمای دیگه ای هستن که دوست دارم باهاشون روبرو بشم
خب، کمکی از من که برنمیاد
ولی هانا چی؟
قبلا راجع بهش صحبت کردیم
این آخرین تور گردش منه
بعدش تو هم برمیگردی؟
خیلی مارو منتظر نذاری
خیالت راحت
قضیه چیه؟ دست کم گرفته بودمت، دانکن
تصمیم گرفتی کی حرکت کنی؟
آره، بعد از جشنواره پاییزی
پس بیشتر از من اینجا میمونی
ماری، به نظرم تو هم تا جشنواره بمون
چی؟ چرا؟
کلی کاروان و تاجر میان اینجا
میتونی بعدا با اونا از شهر بری
چی؟ عمرا ! خیلی حرکت ضایعیه
بعدشم، تنهایی سفر کردن راحت تره
میخوای دوباره گم بشی؟
بانو ماری، ماجراجوها همیشه باید هزینه ها و خطرها رو تا حد ممکن کاهش بدن
حق با دانکنه
حالا ببینم چی میشه
ماری ناراحته؟
نخند بابا!
به اینکه چقدر این محیط سرزنده و با نشاط شده عادت کردم
من کلی راجع بهش فکر کردم، خب؟
وقتی که برن دلم برای جفتشون تنگ میشه
یه بار دیگه بگو!
م-میدونی، خانوم آنجه، این خبر از طرف دوک بزرگ استوگال رسیده، ما که همچین چیزی نگفتیم
مزخرف نگو!
برام مهم نیست دوک بزرگ باشه یا هرچی
هیچ حقی نداره که به من دستور بده کجا برم!
آنجه، آروم باش
تقصیر لایونل نیست
اگه الان برم استوگال چشم به هم بزنی میشه زمستون
اونوقت دیگه نمیتونم به تورنرا برگردم
در هر صورت، من نمیرم
اهمیتی هم به افتخارات و این مزخرفات نمیدم
التماست میکنم، خانوم آنجه!
اگه دوک برزگ استوگال باهامون چپ بیفته به فنا رفتیم!
حالا هرچی. همین که سر تورو قطع کنن راضی میشن و براشون کافیه
جدی جدی همین کارو میکنن ها، متوجهی؟
من نمیخوام بمیرم!
عمو سیلور و ژنرال ماسلز شما طرف اینو میگیرید؟
نامه خطاب به انجمن بود و توش درخواست داده بودن که تو رو به استوگال بفرستیم
این دیگه فقط مشکل تو یکی نیست، آنجه
اه، بیخیال! باورم نمیشه شما دوتا همچین حرفی بزنید
باید درخواست کوفتیشنون رو رد کنیم
آقای چبورگ؟
اگه بخوان بیان اذیتمون کنن اونوقت میزنیم لهشون میکنیم
برا کی مهمه که اون دوک بزرگه؟
یه مشت ریقو که نمیتونن مارو شکست بدن
ما نمیتونیم همچین کاری کنیم، مگه نه، آقای دورتوس؟
اتفاقا، اگه دید درستی به قضیه داشته باشی، این هم یه گزینه روی میزه
تو من و چبورگ رو داری اگه ماریا رو هم قانع کنیم...
به هیچ وجه! میخواید اورفن رو منطقه جنگی کنید؟
بعدشم، آقای چبورگ، مگه خونه دوک پاتوق شما نیست؟
پس حتما باید برم، آره؟
خ-خانوم آنجه؟
جنگیدن با ارتش یه دوک به نظر باحال میاد ولی بابا از دستم عصبی میشه
خدایا شکرت بالاخره برا خودش آدم بالغی شده، مگه نه؟
صددرصد. خیلی لحظه قشنگیه
بهرحال، من از کاری که دوک بزرگ استوگال میکنه خوشم نمیاد
اینو باهاش موافقم
یه انگیزه سیاسیو پشت این مفتخر کردن آنجه بخاطر شکست دادن شاه شیطان حس میکنم
بهرحال، خوشحالم آنجه آروم گرفته
ببخشید که شما دوتا هم مجبور به بازی تو این نمایش کردم
وایسا ببینم... این کاراتون الکی نبود که سعی کنید نظر آنجه رو عوض کنید؟
زود باش، یه چیزی بگو!
چرا بهم نگاه نمیکنی؟
چیشده، خواهر؟
نمیدونم چیکار کنم
چی نارحتت کرده؟
سفرمون به تورنرا عقب افتاده
چ-چرا؟
No comments yet. Be the first to leave one.